کنج لبهای سحر روزی تبسم مینشیند(چشم به راه سپیده)
کنج لبهای سحر
روی بام از برکت یک مشت گندم مینشیند
یاکریمی که به امید ترحم مینشیند
در به در شد بالهایم در پی کسب نشانی
گاه بر بام خراسان گاه بر قم مینشیند
خواهش سبز پیمبرهاست شوق دیدن تو
پیش رویت موسی از بهر تکلم مینشیند
در غزل تا شمهای از غربتت را مینویسم
روبهرویم ریشخند تلخ مردم مینشیند
دور میبینند آری امر نزدیک فرج را
آه جای حسن ظن سوء تفاهم مینشیند
پرسشی دارم بگو ای ناخدای کشتی دین
موج دریای ستم کی از تلاطم مینشیند؟
میدرد برق نگاهت پرده شب را غروبی
کنج لبهای سحر روزی تبسم مینشیند
توحید شالچیان
گویی سواری میرسد
ای دل بشارت میدهم، خوش روزگاری میرسد
یا درد و غم طی میشود، یا شهریاری میرسد
گر کارگردان جهان، باشد خدای مهربان
این کشتی طوفان زده، هم بر کناری میرسد
اندیشه از سرما مکن، سر میشود دوران دی
شب را سحر باشد ز پی، آخر بهاری میرسد
ای منتظر غمگین مشو، قدری تحمل بیشتر
گردی به پاشد در افق، گویی سواری میرسد
یار همایون منظرم، آخر درآید از درم
امید خوش میپرورم، زین نخل باری میرسد
«مفتون» منال از یار خود، گر بر تو گاهی تلخ شد
کز گل بدان لطف و صفا، گه نیشخاری میرسد
مرتضی موحدی
باز کم است
وسعت سوز مرا زمزمه ساز کم است
زخمه ساز مرا فرصت آواز کم است
کهکشانیست به هر گوشه چشمت... اما
در هوای نظرت قدرت پرواز کم است
با ردیفی که دو چشمان غریبت دارند
شعر موزون تو را قافیهپرداز کم است
شهر در غربت بیهمنفسی میمیرد
دستهایی که کند پنجرهای باز... کم است
با بهاری که تو با آمدنت آوردی
گر کنم جان به فدای قدمت... باز کم است
سید محمدرضا هاشمیزاده
مکتب عشق
دریای امید و چشمه اعجاز است
با هیچ كسی مگو كه این یك راز است
از رونق درس ندبهاش فهمیدم
كه مكتب عشق جمعهها هم باز است
عباس احمدی
عطرِ عبایت
ای منتهای اشتیاق و آرزویم
بگذار از دلتنگیام با تو بگویم
بی تو برایم زندگی خستهکنندهست
هر روز بدتر میشود بغض گلویم
هر روزِ هفته رنگ و بویِ جمعه دارد
با گنبد فیروزهای در گفتوگویم
درکِ حضورت سهم از ما بهتران و
داغِ ظهورت بر دلِ بیآبرویم
بر لب دعای عهد اما در عمل هیچ...
بیزارم از خود بسکه در عشقت، دو رویم
کاری برایم کن به خود برگردم آقا
بگذار رنگ و رو بگیرد خُلق و خویم
عمریست اشکت را درآوردم ولی تو...
بخشیدی و هرگز نیاوردی به رویم
علّام بحرالعلومت میشدم کاش
پابوسیات میآمدم بعد از وضویم
یکروز میآیی به سمت جمکرانت
من هم میآیم تا که غم از دل بشویم
دور و برم پُر میشود از یاس و نرگس
عطرِ عبایت مینشیند روبرویم!
مرضیه عاطفی
هم سوختی هم ساختی
با نگاه گرم خود آتش به جان انداختی
پرچم آه مرا تا آسمان افراختی
مثل خورشیدی دمیدی در کران سینهام
این مدال مهر را بر گردنم انداختی
عشق تو این خرده عقلم را گرفت از دست من
بر من این خرده مگیری که مرا نشناختی
زحمت این خام را گردن گرفتی از ازل
تا که من پخته شوم هم سوختی هم ساختی
مهربان! از بس هوا خواه منی معلوم نیست
من به تو دلباختم یا تو به من دلباختی
موسی علیمرادی
افتاده به تب
خاک پای تو دواییست که لب میفهمد
هجر را عاشق افتاده به تب میفهمد
غربت هرسحری را که بدون تو گذشت!
آنکه بیدار نشسته همه شب میفهمد
آمدم تا بزنی! دست کشیدی به سرم
سر من لطف تو را وقت غضب میفهمد
وسط کوچه و بازار سلامت کردم
گرچه کور است گدای تو! ادب میفهمد!
ذکر یابن الحسنم بود که سامانم داد
کام تلخم ز تو معنای رطب میفهمد
آنقدر با دل ما راه میایی آقا
که بدهکار عوضِ قرض طلب میفهمد!
راهیم کن بروم کرببلا! حال مرا...
هرکس از قافله افتاده عقب میفهمد
سید پوریا هاشمی