فقدان اخلاق در سیاستورزی چالش بزرگ نظـم آمریکایی
سبحان محقق
بسیاری از مردم و حتی کسانی که خود را نخبه میدانند، تصوری که از سیاست و حکومت کردن دارند، این است که حکومتداری و سیاستورزی درست و موفق، با اخلاق فردی میانهای ندارد. در روایتهای تاریخی و حتی در فیلمها و سریالهای داخلی و خارجی این جمله را معمولا از شخصیتها و بازیگران میشنویم که «فلان شاه و یا صدر اعظم برای منافع ملی جامعه خود، عواطف شخصی و اخلاقیات را کاملا کنار گذاشته، به هیچ چیزی جز اهداف کلان سیاسی و ملی نمیاندیشیده و در صورت لزوم، از هر وسیلهای برای رسیدن به اهداف سیاسی خود، استفاده میکرده است.»
طی یکی دو قرن گذشته کسانی که این گونه میاندیشیدهاند، و یا عمل میکردهاند، رفتار و کردار خود را به «نیکولو ماکیاولی» فیلسوف سیاسی ایتالیایی قرن 16 نسبت میدادهاند. علتش هم این است که ماکیاولی با نگارش کتابی به نام «شهریار»، میان اخلاق فردی و اخلاق سیاسی تفاوت قائل شده و خلاصه کتاب مذکور این است که «هدف وسیله را توجیه میکند.» مثلا او گفته است، وفای به عهد در حوزه اخلاق فردی، امری پسندیده است، اما شهریار میتواند در زمانی که به نفع اوست و قدرتش را نیز دارد، عهد خود را نقض کند. او در ارتباط با دیگر مولفههای اخلاقی مثل پرهیز از حقه و عدم خونریزی نیز نسخههای مشابهی را پیچیده است؛ بدین ترتیب که برای مردم عادی و شهروندان یک کشور، پایبندی به آنها را لازم وضروری دانسته، ولی حاکم و شهریار را در پیروی از این موازین و آموزههای اخلاقی، مستثنی کرده است.
در واقع، چیزی که ماکیاولی را به ارائه چنین ایدههایی واداشته، نگرانی وی از تداوم هرج و مرج در کشورش(ایتالیا) بوده است؛ او به اصطلاح میخواسته نسخهای را برای حفظ و تقویت نظام سیاسی این کشور بپیچد. به همین خاطر بود که به دنبال «قهرمانی» میگشته تا ایدههایش را در مام میهن عملی کند.
هر چند در قرون جدید و معاصر از ماکیاولی بسیار تجلیل شد و حتی خیلیها او را «پدر علم سیاست مدرن» خواندند، ولی همزمان با این تجلیلها و کف زدنها، اندیشمندان دیگری هم بوده و هستند که به اهمیت اخلاق در سیاست پی برده و خصوصا گوشزد کردهاند که در شرایط فعلی که ابزار نظامی میتواند نسل بشر را از روی زمین محو کند، ضرورت وجود اخلاق در سیاست بیشتر از هر زمان دیگری حس میشود. البته نه اخلاقی که به زعم ماکیاولی، مختص سیاستمداران است و از اخلاق فردی و شهروندی جداست، بلکه همان اخلاقی که مبنای دینی دارد و به فرد فرد جامعه توصیه میشود که این گونه باشند.
اما، نکتهای که در اینجا میخواهیم روی آن متمرکز شویم و با آن، رفتار کنونی قدرتهای غربی، به ویژه آمریکا، را تحلیل کنیم، این است که اخلاق نه تنها باید در سیاست مد نظر قرار گیرد، بلکه اصولا برای بقاء و دوام یک نظام سیاسی، وجود اخلاق ضرورت دارد، امری که ماکیاول درست نقطه مقابل آن (یعنی نسبیگرایی اخلاقی) را آموزش میداده و فکر میکرده است که همین «نسبیگرایی اخلاقی» سبب حفظ و بقای نظام سیاسی میشود.
در اینجا، برای این که در رابطه با ضرورت انضمام کنش اخلاقی در ساز و کار سیاسی، توضیحی همهفهم ارائه کنیم، از استعارۀ «آشپزی» استفاده میکنیم؛ در آشپزی چیزی که بسیار اهمیت دارد و به غذا و خورش طعم مناسب و لذیذ میدهد، استفاده از مواد غذایی و ادویهجات به اندازه لازم و سپس، طبخ کافی آنها است. یک سرآشپز موفق کسی است که میداند چه مقدار مواد غذایی در تابه بریزد و از نمک، فلفل، زردچوبه و ... نیز چقدر استفاده کند. در نهایت نیز او میداند چقدر باید غذا را طبخ بدهد. این ریزهکاریها در آشپزی بسیار مهم است و به غذا و خورش پخته شده طعم درست و مناسب میدهد. و الا، بقیه مسائل را معمولا مردم عادی میدانند؛ آنها میدانند که اگر بخواهند مثلا نیمرو درست کنند، باید از تخم مرغ، روغن و نمک استفاده بکنند و برای طبخ مرغ ترش، به مرغ، رب انار، پیاز، سیب زمینی، نمک، روغن و ... نیاز دارند. اگر یکی از این مواد غذایی و ادویهجات نباشد و اگر آنها به طور مناسب و به میزان کافی طبخ نشوند، مسلما غذای پخته شده، چیز خوبی از آب درنمیآید.
این مثال، استعاره مناسبی برای سیاست و سیاستورزی نیز هست؛ هر حکومتی، ناگزیر باید سه ویژگی اولیه را داشته باشد، تا بتواند دوام و قوام بیابد: قدرت(زور)، اعتقاد(مشروعیت)، عقل(علم و تدبیر). در آشپزی سیاست، اینها مثل همان مواد غذایی هستند که اگر نادیده گرفته شوند و یا اگر به اندازه کافی و مناسب مورد توجه قرار نگیرند، نظام سیاسی را دیر یا زود دچار بحران میکنند و بیثباتی پدید میآورند. یک سیاستمدار موفق و یک معمار نظام سیاسی سالم، مثل یک سرآشپز خوب، کسی است که نسبت به سه عنصر مذکور، غفلت نکند و به آنها توجه داشته باشد، و علاوه بر آن، قدر و اندازه هر یک از سه عنصر را بداند. استفاده همیشگی و بیش از حد از زور، باعث بحران و اعتراضات عمومی میشود بالاخره، حکومتشوندگان را به شورش وامیدارد و مردم را مقابل نظام قرار میدهد. میان نظام سیاسی و اعتقادات عامه نسبت به جهان، نیز باید پیوند وجود داشته باشد، و وجود شکاف میان این دو ، عوارض زیادی، از جمله بحران هویت را به دنبال دارد. این یک ویژگی مثبت است که نظام سیاسی برخاسته از باورهای عمومی باشد. نظام سیاسی نه تنها باید اخلاق عامه را ارج نهد، بلکه خود نیز باید اخلاقی عمل کند و لااقل، به جامعه بقبولاند که اخلاقی عمل می کند، تا مردم به آن اعتماد کنند. همین نیز زمینهساز مشروعیت نظام سیاسی و حکومت میشود. عقل ( علم و تدبیر) هم از ضرورتهای حکومت کردن و سیاست ورزیدن است.
برخی از اندیشمندان مثل «لئونارد بایندر»، معتقدند که هر نظام سیاسی ممکن است دچار پنج نوع بحران شود: بحرانهای هویت، مشارکت، مشروعیت، توزیع و نفوذ. این پنج نوع بحران را کم و بیش میتوان در درون آن سه نوع ذکر شده، جای داد. مثلا، بیتدبیری ممکن است جامعه را به سمت بحران توزیع نا مناسب منابع و بحران مشروعیت پیش ببرد. یا اگر نظامی مبتنی بر زور و اعتقاد باشد و به علم توجه نکند، این نظام و حکومت دچار از هم گسیختگی اجتماعی میشود و با بحران های متعددی مواجه میگردد که بحران توزیع و مشارکت از جمله
آنها است.
در هر حال، همانطور که با بهرهگیری از استعاره آشپزی توضیح دادیم، سه عنصر قدرت، علم و اعتقاد از ضرورتهای قوام بخش هر نظام سیاسی است و بیتوجهی به آنها، نظام را به سمت ضعف و بیثباتی میبرد.
برای این ادعا، مثالهای زیادی را میتوان در تاریخ ذکر کرد، که البته در اینجا به آنها نمیپردازیم، بلکه مقدمات فوق را برای ذکر اهمیت وجود اخلاق در یک نظام سیاسی یادآور شدهایم. ما از این منظر میخواهیم نظام آمریکایی را تحلیل کنیم و دورنمایی را از این کشور که ماکیاولیسم را در عرصه سیاسی خود پذیرفته است، به دست دهیم. آمریکاییها فکر میکنند که با تکیه بر دو مکتب ماکیاولیسم و واقعگرایی، میتوانند یکجانبهگرایی مورد نظر خودشان را بر جهان حاکم کنند.
آمریکا و گرایش فطری بشر به حکومت اخلاقی
ایجاد یک حکومت اخلاقی، حکومتی که به دنبال اجرای عدالت باشد، از محرومان نیازمندان جامعه حمایت نماید و از مظلوم در برابر ظالم حمایت کند، آرمان همیشگی بشریت بوده و هست. همین گرایش فطری انسان است که تاکنون زمینهساز انقلابها و شورشها علیه حاکمان ظالم، فاسد و ضد اخلاق شده است و از این پس هم خواهد شد.
چند دههای هست که آمریکا تلاش میکند قدرتش را در جهان حفظ و تقویت نماید. آمریکاییها تا چند دهه قبل، با بهرهگیری از ارزشهایی چون توسعه دموکراسی، حقوق بشر، آزادی بیان و...، هم درصدد تقویت سلطه خود بر جوامع مختلف برمیآمدند و هم با بهرهگیری از مفاهیم ارزشی فوق، قدرتهای رقیب و مدعی را از صحنه رقابت خارج میکردند. البته، آمریکا از همان ابتدا هم کشوری نبود که به دنبال توسعه ارزشها و اخلاقیات در جهان باشد، و مثلا بخواهد دموکراسی را توسعه بدهد، بلکه «پنهانکاری» و «خدعه» میکرده و طبق منطق ماکیاول، از ارزشها به عنوان ابزار جهت نیل به اهداف سیاسی خود استفاده میکرده است و اکنون نیز به این سیاستها ادامه میدهد.
اما، اتفاقی که افتاده، این است که در حال حاضر آمریکا دیگر مثل قبل نمیتواند پنهانکاری بکند و برای حفظ سلطه خود، مجبور است که به اصطلاح، «رو بازی کند». همین رو بازی کردن باعث می شود که افکار عمومی متوجه شود سران واشنگتن دست به اقدامات ضد اخلاقی و ضد بشری می زنند و هر آنچه که در باره آزادی و دموکراسی میگویند، دروغی بیش نیست و این خوشبختانه، برای نظام سیاسی آمریکا و نظم آمریکایی در جهان، خطرناک خواهد بود. زیرا، همانطور که گفته شد، قوام یک نظام سیاسی، مبتنی بر هر سه رکن یاد شده، یعنی زور و عقل و اعتقاد است و اگر نظامی صرفا مبتنی بر زور و قدرت باشد و به دو عنصر دیگر توجهی نکند، دوچار بحران مشروعیت خواهد شد و از نگاه مردم، حاکمان با یک مشت دزد دریایی فرقی نخواهند داشت.
بحران نظم آمریکایی
همان طور که اشاره شد، یک نظام سیاسی به هر سه رکن زور، عقل و اعتقاد به قدر ضرورت نیاز دارد. حال اگر از این منظر بخواهیم نظم آمریکایی را مورد کنکاش قرار دهیم، به نتایج جالبی میرسیم و حتی میتوانیم دورنمای کم و بیش درست هم از شرایط پیش رو به دست دهیم.
نظم آمریکایی در جهان، از دو رکن زور و عقل(در اینجا منظور، علوم جدید و خصوصا علوم فنی و طبیعی است) کم و بیش برخوردار است. اما آمریکا به خاطر بهرهگیری مفرط از روشهای ماکیاولیستی صرف و دست زدن به کارها و اقدامات ضد اخلاقی، به خود ضربه زده است. امروزه همه فهمیدهاند که یک سیاستمدار آمریکایی به طور کل، اخلاقی عمل نمیکند، اخلاق فردی را به راحتی فدای منافع سیاسی میکند، که بارزترین نمونه آن طی سالهای اخیر، حمایت پنهانی از داعش و در همان حال، جنگ صوری علیه داعش در سوریه و عراق بوده است.
اکنون همه می دانند که مقامات آمریکایی، جنایتکار هستند و برایشان فرقی ندارد که اهداف آنها، مناطق نظامی و یا غیر نظامی باشد، همه را به راحتی هدف قرار میدهند و میکشند، کما این که در مناطق شمالی پاکستان، جای جای افغانستان، یمن، سومالی، لیبی، سوریه و عراق چنین کردهاند و میکنند.
در ارتباط با مسئله فلسطین نیز مقامات آمریکایی بیش از دیگران میدانند که رژیم اشغالگر قدس چه جنایتها در حق مردم مظلوم فلسطین مرتکب میشود و خیلی خوب میدانند که اسرائیل یک رژیم اشغالگر است، اما منافع آمریکا اقتضا میکند که مقامات این کشور در کنار رژیم اسرائیل قرار گیرند و به طور روزانه از جنایات کور این رژیم دفاع نمایند.
سران آمریکا برای حفظ و تقویت منافع نامشروع این کشور، به راحتی مرتکب قتل میشوند و با حمایت از رژیمهایی چون آل سعود در عربستان و آل خلیفه در بحرین، همه مولفههای اخلاقی را یکجا قربانی میکنند.
در هر حال، بر اساس آن چه که تا کنون گفته شد، حمایت آمریکا از رژیم های دیکتاتوری، ارتکاب آنها به قتل و آدم کشی، رفتار دوگانه شان در قبال داعش، و حمایت از ظلم های روزمره رژیم صهیونیستی، اتفاقاتی هستند که موریانه وار پایه های نظم آمریکایی را می خورند. سران واشنگتن بر اساس این باور نادرست عمل می کنند که «رفتارهای سیاسی واقعگرایانه و ماکیاولیستی، قدرت آمریکا را در دراز مدت حفظ و تضمین میکند»، ولی همانطور که تا کنون دیدهایم و طی سالهای آتی نیز خواهیم دید، این رفتار آمریکاییها نتیجه عکس میدهد و به مرور اعتقاد به یک نظم آمریکایی در جهان را سست میکند. به عبارت دیگر، شکاف میان نظم آمریکایی و ارزشهای فطری انسانها، هر روز بیشتر و بیشتر خواهد شد. انسان فطرتا به ارزش گرایش دارد و از ضد ارزش میگریزد. وقتی میان فطرت مردم و ضد ارزشهای حاکم بر جهان، تضاد ایجاد شود و حاکمان نیز ظرفیت تغییر خود را نداشته باشند و حتی نتواند با توسل به ابزار جادویی تبلیغات، چهره خود را بازسازی کند، طبیعی است که تقابل ایجاد میشود و مردم وکشورها مقابل نظم تحمیلی حاکم میایستند و هم از دست دو عنصر زور و علم هم کاری برنمیآید.
حدیثی منصوب به پیامبر اکرم(ص) وجود دارد مبنی بر این که «ان الدنیا یبقی مع الکفر ولا یبقی مع الظلم». (به راستی که جهان با کفر میماند ولی با ظلم نمیماند). شاید بتوان این حدیث را این گونه تفسیر کرد که فطرت آدمی نسبت به ظلم بسیار حساس است و هرگز نمیتواند به طور مداوم ظلم را تحمل کند. مصداق این حدیث نیز در وضعیت حاضر، شرایط فعلی جهان و منطقه قرار گرفتن جبهه مقاومت در برابر آمریکا است.
بر اساس یک اصل سیاسی، کشوری که پرچم اخلاق و ارزشها را در دست دارد، «قدرت نرم» را هم دارد. اماخوشبختانه، چیزی را که در عالم واقع شاهدش هستیم، این است که آمریکا دارد قدرت نرم خود را از دست میدهد و ضد ارزشهایی که از آنها نام بردهایم، مثل حمایت از ظالم، کشتار غیر نظامیان و موارد دیگری چون چنگاندازی بر نفت سوریه در استان «حسکه»، همه اینها آفت قدرت نرم هستند و هر لحظه از جذابیت و نفوذ آمریکا در میان ملل جهان میکاهند. لذا، همانطور که دزدان دریایی از قدرت نرم بیبهره هستند، آمریکا نیز در حوزه قدرت نرم درحال خلع سلاح شدن است.