کد خبر: ۱۸۶۶۵۶
تاریخ انتشار : ۰۶ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۲۲:۱۰
یادی از شهید منوچهر سنچولی

وقتی تنها فرزند سالمِ خانواده به شهادت می‌رسد...



فرزند ایران است، پاک و دلیر و مهربان، زاده سیستان، پرتلاش و گرم، هوای مادر و 4 خواهر و برادر معلولش را دارد، باید باشد و آنها را‌تر و خشک کند و عصای دست مادر باشد؛ اما وظیفه چیز دیگری است، مادر وطن به او بیشتر نیاز دارد، به فداکاری او. او باید هوای همه خواهر و برادرهایش را داشته باشد، باید برود و تا فرزندان این سرزمین آسوده بخوابند، آری او می‌رود و خاک ایرانش را با خون پاکش آبیاری می‌کند، تا سبزی و طراوت، آرامش و امنیت نصیب همه فرزندان ایران شود.
شهید منوچهر سنچولی را باید از زبان مادری رنجدیده شنید، مادری که با وجود 4 فرزند معلول و سختی مراقبت از آنها از شهادت تنها فرزند سالمش شاکر خداوند است و راضی به تقدیر الهی. مهمان مادرِ شهید، فاطمه سنچولی دلیر در روستای جهانتیغ شهرستان نیمروز هستیم و او، منوچهرش را این‌گونه برایمان توصیف می‌کند...
سید محمد نورانی
هنوز در فراق پسرم می‌سوزم
پسرم سال 48 به دنیا آمد، او خیلی مهربان بود، همیشه به من در انجام کارها کمک می‌کرد، او برای من کوهی بود که می‌توانستم به راحتی به او تکیه کنم، و هنوز هم دارم از فراقش می‌سوزم. اگر فقط او را داشتم دیگر هیچ نیازی نداشتم، او عصای دستمان بود؛ اما خدا خواست و او هم رفت، من هم مانعش نشدم؛ چون او برای اسلام و کشور می‌رفت.
منوچهر در راه خدا قدم برمی داشت، و کارهای خیر انجام می‌داد، امام حسین(ع) را خیلی دوست داشت و هر سال در روز تاسوعا قربانی می‌کشت. من 4 بچه معلول داشتم که یکی از آنها تازه از دنیا رفته است، منوچهر خیلی هوای آنها را داشت، وقتی می‌خواست برایشان لباس بخرد برای همه آنها یک رنگ را انتخاب می‌کرد مبادا که یکی از آنها ناراحت شوند.
اهل کار خیر بود
پسرم در کار کشاورزی و دامپروری هم به پدرش کمک می‌کرد. تا کلاس ششم درس خواند و بعد درسش را رها کرد و رفت یزد تا کارگری کند و برای خانواده پول بفرستد.
به مردم هم کمک می‌کرد، اگر کسی درخواست کمک داشت او دستشان را می‌گرفت و همه کسانی که شهید را می‌شناسند با یاد شهید می‌سوزند. همان روزها که برای کار به یزد رفته بود با دوستانش قرار گذاشت که پول کرایه خانه یکی از دوستانش که وضع مالی خوبی ندارد را بدهند.
هنوز چشم به راهش هستم...
بعدها منوچهرم سربازی رفت وسرباز ارتش شد، او هر 45 روز خانه می‌آمد، تیرماه سال 67 بود، ما چشم به راه بودیم که برای عید قربان بیاید؛ ولی دیدیم که دیگر نیامد، گفتند جنگ تمام شده؛ اما هر چه دنبالش گشتیم خبری از او نشد، بعد متوجه شدیم که 28 همان ماه به شهادت رسیده است.
می‌گویند در عملیات تک دشمن در منطقه موسیان به شهادت رسیده، پیکرش را هیچ وقت نیاوردند، هنوز هم چشم انتظارش هستم، هر ماشینی می‌آید این طرف، منتظرم که پسرم از آن پیاده شود.
حدود 12 سال بعد از پسرم پدرش هم از ناراحتی و غصه از دنیا رفت و من ماندم این بچه‌های معلول، اما آن‌ها را به بهزیستی ندادم، وظیفه من است که از این بچه‌ها سرپرستی کنم، حتی دخترم که به تازگی فوت کرده و شرایط سخت تری نسبت به بقیه داشت را خودم ‌تر و خشک می‌کردم و وقتی از دنیا رفت خودم او را غسل و کفن کردم. من هیچ توقعی از کسی ندارم، فقط از مسئولان می‌خواهم که بعد از مرگم حقوقم را خرج این بچه‌ها کنند.