هر شب به دل غمزده، غوغای تو دارم (چشم به راه سپیده)
سخن همان است
گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است
گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت
گفتا نشان چه پرسی آن کوی بینشان است
گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است
گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم
گفت آنکه سوخت او را کی ناله یا فغان است
گفتم فراق تا کی گفتا که تا تو هستی
گفتم نفس همین است گفتا سخن همان است
گفتم که حاجتی هست گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بیفزا گفتا که رایگان است
گفتم ز فیض بپذیر این نیم جان که دارد
گفتا نگاه دارش غمخانه تو جان است
فیض کاشانی
عصا
روحــم در انتظـــار شما ايستاده است
چشمم کنار پنجرهها ايستاده اســـت
من آن غريبهام که بدون تو سالهــاست
همچون مترسکي همه جا ايستاده است
يا آن درخـت کهــنه که در بـارش تبر
هي زخم خورده و سر پا ايستاده است
نه! من ستارهام که نفهميده سالها
بر پايه خـيال چـرا ايســتـاده است
غافل ز موريانه سلـــيمان ذهن من
تنها به اتکاي عصـا ايســتاده است!
من- آن جنازه ايست که افتاده زير خاک-
امــــا به احــترام شما ايسـتــاده است
میلاد عرفانپور
دریغا نشنیدیم
وصف تو شنیدم دریغا نشنیدیم
رخسار تو دیدیم ولی حیف ندیدیم
خال لب تو دانه ما بود و صد افسوس
کاندر طلب دانه بهر دام پریدیم
صد بار شده غافل و عهد تو شکستیم
یک مرتبه انگشت به دندان نگزیدیم
روی تو گل انداخت زشرم گنه ما
ما از گل روی تو خجالت نکشیدیم
رفتیم و دویدیم همه عمر و نگفتیم
دنبال که رفتیم به سوی که دویدیم
تو سینه صد چاک ز ما خواستی و ما
حتی ز فراق تو گریبان ندریدیم
تو هم چو شبان در پی ما روی نهادی
ما چون رمه از دامن لطف تو رمیدیم
بودیم مقیم سر کوی تو و صد حیف
یک عمر دویدیم و به کویت نرسیدیم
چشم تو ندیدیم ولی چشم نبستم
دل از تو شکستیم ولی دل نبریدیم
عالم همه جا بود محیط کرم تو
افسوس که ما قطرهای از آن نچشیدیم
بودیم سرافراز به مهر تو هماره
هر چند ز بار گنه خویش خمیدیم
«میثم» همه جا شاخه طوبی ببر ماست
ما بیخردان میوه از این شاخه نچیدیم
غلامرضا سازگار
امضای تو...
هر شب به دل غمزده، غوغای تو دارم
نقشی به دل از قامت رعنای تو دارم
غائب ز نظر باشی و در قلب هویدا
از دیده دل، دیده به بالای تو دارم
نادیده مجسّم شدهای در بر چشمم
آن سان که نظر، بر رخ زیبای تو دارم
اندر ظلمات دلم ای خضر طریقت
صد شعله به هر شب ز تجلای تو دارم
گر جلوه کنی یا نکنی، حکم تو باشد
امّا چه کنم، میلِ تماشای تو دارم
ای یوسف زهرا(س)! سر بازار محبّت
با رشته کلافی سر سودای تو دارم
از ذره زیانی نرسد مهر فلک را
من ذره ناچیز و تمنای تو دارم
با غیر توأم نیست در عالم سر و کاری
امید کرم از تو و آبای تو دارم
مپسند که نادیده جمال تو بمیرم
این مسئلت از درگه والای تو دارم
از قبر و قیامت نبود بیم و هراسم
زیرا که به دل مهر تولای تو دارم
امضای قبولی زنی ار بر دل عاشق
فخرم به جهان است که امضای تو دارم
؟؟؟؟؟؟؟؟
فصل شکوفهها
در اعماق سرد جنگلهای بکر، انتظار را میتوان دید. بر قطرههای درشت و زلال شبنمهای صبحگاهی، انتظار را میتوان خواند؛ انتظار دست نوازشگر خورشید را، تا قصه پرواز را در گوش این مرواریدهای غلطان زمزمه کند.
انتظار را در نغمه پرندگان به هنگام بهار، در نگاه سبز دشتها و باغها در فصل شکوفهبار، و در نفسنفس زدنهای زمین درخت، کوه، جنگل و صحرا و در زیر هرم داغ تابستان میتوان دید.
انتظار دست نوازشگر نسیم است و رعد و برق و نم نم باران.
ای منجی انسان سرگشته امروز، بیا و دل دردمند انسان را مرهمی از عشق بگذار تا شاید خورشید ایمان را در آسمان لاجورد هستی ببیند.ای نمونه قسط و عدل بیا که خانههای محقر، کودکان یتیم و گریههای شبانه مادران، در هر نفس، لحظه آمدنت را شماره میکنند.
انسان امروز در میان قید و بند ایسمها محصور مانده و حقیقت را فراتر از مرزهای لیبرالیسم و کاپیتالیسم جستوجو میکند و در سرسام پول و ثروت و در قرن اصالت اقتصاد، بهدنبال منجی بزرگی میگردد که از معجزه عشق بگوید؛ از اصالت معنویت، از اصالت ذات الهی انسان.
ای نسیم گرد قدسی! کویر تشنگی مداممان، در انتظار باران ظهورت لحظه شماری میکند، تب و تاب از کف داده است؛ سر بر آستان جنون میساید و نماز باران بهجای میآورد؛ نماز باران عشق، باران ایثار، باران خلوص، باران ظهور. ای برطرفکننده تردیدها و ترسها و نگرانیها! ای مایه تسکین، ای باران نور، ای نور باران! شیدای یک لحظه دیدنت هستم؛ مست ولای تو و هست ولای تو. بیا، و دل مضطرب مرا و دیدگان منتظرم را به باران عنایتت سیراب کن!
حسین یونسی