نگاهی به هفتادمین جشنواره فیلم برلین
داورانی به ریاست مردی سفید پوست، مسن و با عقاید ارتجاعی
سعید مستغاثی
این جملهای بود که پیش از شروع جشنواره برلین و با مشخص شدن جرمی آیرونز به عنوان رئیسهیئت داوران هفتادمین دوره این جشنواره از سوی «آندرآس بوشه»، منتقد معروف روزنامه سراسری «تاگساشپیگل» درباره داوران فیلمهای برگزیده امسال جشنواره برلین نوشته شد. جشنوارهای که به طور محسوس و واضحی بسیار خلوتتر از سالهای گذشته بود. عملیات تروریستی هفته قبل از آغاز جشنواره در حوالی فرانکفورت و همچنین شایع شدن ویروس و بیماری کرونا باعث شد که بسیاری از علاقمندان همیشگی جشنواره برلین عطایش را به لقایش ببخشند و البته اغلب فیلمسازان و دستاندرکاران فیلمهای متعلق به آسیای شرقی بخشهای مختلف نیز به دلیل شیوع بیماری کرونا در کشورشان، اساسا اجازه ورود به آلمان را نیافتند!
برخی کارشناسان و منتقدان سینمایی از جمله نویسندگان روزنامه معتبر «تاگس تسایتونگ» (تاتس) با توجه به اظهارات جرمی آیرونز (هنرپیشه آمریکایی که دیری است از رونق افتاده) درباره زنان، انتخاب او را برای ریاست داوران جشنواره برلین «اشتباه» خواندند و همین نویسنده «تاکساشپیگل» نوشت که «خرسهای برلیناله امسال، از سوی هیئتی به سینماگران جهان اهدا میشود که ریاست آن را مردی سفید پوست، مسن و با عقاید ارتجاعی» بر عهده دارد.
اسامی سایر اعضای هیئت داوران هم نشان از آن داشت که امسال این جشنواره قدیمی اروپایی با یکی از ضعیفترین ژوریهای دوران خود مواجه است. هیئت داورانی که نقاط قوتش دو بازیگر تاریخ گذشته بودند: جرمی آیرونز و برنیس بژو! و البته «کنت لونرگان» با فیلمهای مهجوری همچون «منچستر بای د سی»!!
سفارش فیلمهای سیاسی برای جشنوارهای سیاسی
اینکه چرا چنین هیئت داورانی برای هفتادمین جشنواره برلین انتخاب شد تا آنجا که برای اولین بار صدای رسانههای آلمانی را هم درآورد، شاید به تغییر مدیریت این جشنواره بازگردد که پس از 16 سال، «دیتر کاسلیک» جای خود را به دو تازه وارد به نامهای «کارلو چاتریان» و «ماریته ریسنبک» داد که البته چهرههای ناشناختهای در عرصه فیلم و جشنواره نیستند، چنانچه ریسنبک فعالیت طولانی در بخش بازاریابی بینالمللی فیلم و چاتریان هفت سال مدیریت جشنواره فیلم لوکارنو را برعهده داشت.
روزگار حکومت دیتر کاسلیک بر جشنواره برلین یکی از سیاسیترین دوران تاریخ این جشنواره به شمار رفت، چنانچه خودش نیز سال گذشته و در جریان آخرین کنفرانس مطبوعاتیاش در پایان شصت و نهمین دوره جشنواره فیلم برلین، صریحا به آن اذعان نمود. اما اینکه با مدیریت جدید، جشنواره برلین دست از رویه سابق خود بردارد، انتظاری بیهوده بود. چنانچه امسال نیز کارلو چاتریان در مصاحبه مطبوعاتی خود بر همان رویه سیاسی کاسلیک تاکید کرد. (معلوم نیست با این همه اعترافات صریح علت تکذیب برخی فیلمسازان ایرانی مانند عباس امینی درباره غیر سیاسی بودن جشنواره برلین چیست؟! مگر آنها سخنگوی این جشنواره بوده و یا فراتر از مدیران جشنواره وظیفه سخنگویی و روابط عمومی را برعهدهدارند؟!! داوری یک بخش جنبی در این جشنواره چه ارتباطی دارد به سخنگویی مدیران جشنواره؟!)
تقریبا اغلب (بنا به گزارش بیبی سی، 85 درصد) کارهای بخش مسابقه جشنواره امسال هم، فضا و درونمایه سیاسی داشتند هر چند رویدادهای سیاسی خالص را دستمایه قرار نداده، ولی داستان فیلم در متنی سیاسی به تصویر کشیده شده بود:
مانند فیلمهای «برلین میدان الکساندر» ساخته برهان قربانی که به زندگی مهاجران در آلمانِ پس از فروپاشی دیوار برلین میپرداخت؛ «همه مردهها» از «کائتانو گوتاندو» و «مارکو دوترا» که دوران پس از لغو بردهداری در برزیل را به تصویر درآورد؛ «دی آ او ناتاشا»، ساخته «ایلیا خرژانوفسکی» و «یکاترینا اورتل» که یک انستیتوی تحقیقاتی مخفی شوروی سابق را در قالب کانون رویدادهای اسرارآمیز کیهانی نشان میداد؛ همچنین فیلم «شیطان وجود ندارد» از محمد رسولاف که پیرامون موضوع اعدام چرخ میزد و با وجود رواج این موضوع در بسیاری از کشورهای جهان مثل آمریکا، اما ایران را زمینه داستانش قرار داده که طی سالهای اخیر در این باب بسیار مورد هجمه کانونهای نظام سلطه قرار داشته است.
اما آنچه چاتریان را حتی نسبت به دیتر کاسلیک متفاوت ساخت، لابی قوی با دولت آلمان و شهرداریهایی مانند شهرداری هامبورگ است که با سرمایه هنگفت آنها، یک سری از فیلمها (مثل فیلم «شیطان وجود ندارد»)را برای جشنواره سفارش داد و در بخش مسابقه خود گنجاند. همان شیوهای که سالهاست جشنواره کن انجام میدهد.
یک تاریخ حاکمیت تفکرات نژادپرستانه بر جشنواره برلین
اما بالاخره این سیاسی بودن جشنواره برلین، امسال رسوایی دیگری هم برای آن به همراه آورد که مجددا افشای همکاری اولین دبیر این جشنواره یعنی «آلفرد باوئر» با آلمان هیتلری و دستگاه تبلیغاتی گوبلز باعث شد تا جایزهای که سالها تحت نام او به سینماگران داده میشد را لغو کرده و بابت حاکمیت یک تفکر فاشیستی و نژادپرستانه بر این جشنواره از عموم مخاطبان این جشنواره هم عذرخواهی نمایند!! یک رسوایی به قول برخی مطبوعات آلمانی ویرانگر که انتظار میرفت یکی از نخستین اقدامات مدیریت جدید باشد ولی سیستم نوین اداره جشنواره برلین، گویی کپی دست چندمی از همان مدیریت قبلی است، اساسا متوجه قضیه هم نشد! از همین روی برخی از رسانههای آلمان، «بی اطلاعی» مدیریت دونفره فستیوال را از تاریخ برلیناله و همچنین گذشته نخستین مدیر آن، به عنوان «نشانهای ناخوشایند» برای آغازی نوین ارزیابی کردند.
به ویژه که یک بار دیگر نیز حدود 47 سال پیش، ولفگانگ بکر، نویسنده و سینماگر آلمانی (سازنده فیلمهایی چون «زندگی یک ویرانه است» و «خداحافظ لنین») در سال ۱۹۷۳، وقتی باوئر هنوز مدیریت برلیناله را به عهده داشت، در کتاب «فیلم و حکومت» خود، همکاری او را با دستگاه تبلیغاتی هیتلر فاش کرده و باوئر را به عنوان «عضو فعال گروه حمله ضربتی حزب ناسیونال سوسیالیست» که به «پیراهن قهوهای ها» هم معروف بودند، معرفی نمود. افشاگریهای او با این حال پیامدهای منفی برای باوئر به همراه نداشت و این مدیر سرسخت تا هنگام بازنشستگی در سال ۱۹۷۶، همچنان به عنوان دبیر اول جشنواره در مقام خود باقی ماند!
فیلم سفارشی برای جایزه نخست جشنواره
به هر حال سیاست جدیدی که کارلو چاتریان و مدیریت جشنواره برلین برای سفارش ساخت فیلم جهت بخشهای مختلف این جشنواره در پیش گرفتند باعث شد جشنوارهای که سال گذشته حتی یک فیلم ایرانی هم برای بخشهای گوناگون خود نپذیرفته بود، امسال 4-5 فیلم ایرانی در این بخشها بگنجاند و برروی یکی از آنها یعنی فیلم محمد رسول اف (که ظاهرا ممنوع الکار و ممنوع الخروج هم بوده) سرمایهگذاری ویژهای بکند.
این موضوع وقتی شکبرانگیزتر میشود که بدانیم اساسا کارلو چاتریان به سیاستهای ضدایرانی و مخالفت با فیلمهای ایرانی معروف بوده و حتی «بی بیسی» و «دویچه وله» هم به این غلظت ضدایرانی بودن چاتریان در گزارشهای اخیر خوداشاره داشتهاند که او در دوران مدیریتش بر لوکارنو حتی اجازه نداد یک فیلم ایرانی که در ایران ساخته شده بود، به این جشنواره راه پیدا کند. اما اینک در هفتادمین دوره جشنواره برلین فیلمهایی از ایران حضور دارند که هیچکدام در داخل کشور مجوز ساخت یا نمایش نداشته و از میان آنها تنها فیلم «یلدا» بود که در جشنواره فیلم فجر نمایش داده شد و البته آن هم به دلیل تولید با بودجه شهرداری هامبورگ برخلاف قوانین و ضوابط جشنواره برلین علیرغم تولید در سال 2018 و نمایش در جشنوارههای مختلف، در این جشنواره پذیرفته شد!
حالا اینکه با وجود این سیاستهای واضح ضدایرانی جشنواره، چرا بازهم کاروانی بیش از صد نفر از مدیران و مسئولان و دستاندرکاران سینمایی و هنری راهی جشنواره برلین میشوند، سؤالی بیپاسخ است.
سفارش فیلم و تامین بودجه تحت عنوان «فاند»
اینکه گفته میشود رسول اف با سرمایهای (تحت عنوان «فاند» به معنی و مفهوم بلاعوض) که از سوی این جشنواره و همچنین شهرداری هامبورگ تامین شده، امسال سه فیلم «هاچ بک قرمز»، «مادر-پسر» و «شیطان وجود ندارد» را جلوی دوربین برده (که در دو فیلم اول به عنوان نویسنده و تهیهکننده حضور داشته) تا یکی از آنها برای بخش مسابقه انتخاب شده و پیشاپیش جایزه نخست جشنواره یعنی خرس طلایی هفتادمین دوره را برایش رزرو کنند، موضوعی است که به راحتی میتوان صحت وسقم آن را از اظهار نظرها و صحبتها و نوشتههای مسئولان جشنواره و رسانهها و منتقدین دریافت.
ابتدا این توضیح ضروری است ازجمله تغییرات جشنواره امسال برلین، برخلاف قوانین و آیین نامه جشنواره (که فیلمهای بخش مسابقه نبایستی پیش از نمایش در جشنواره برلین هیچ نمایش دیگری داشته باشند) قائل شدن امتیاز خاص یا در واقع نوعی «حق وتو» برای فیلمهای آمریکایی بود که باعث شد دو فیلم آمریکایی به نامهای «هرگز، بهندرت، گاهی اوقات، همیشه» (Never Rarely Sometimes Always) به کارگردانی الیزا هیتمن و «نخستین گاو» First Cow ساخته کلی ریچارت و به تهیه کنندگی اسکات رودین (یکی از تهیه کنندگان اصلی هالیوود) علیرغم نمایش در جشنوارههایی مانند ساندنس و نیویورک در بخش مسابقه جشنواره برلین هم جای بگیرند.
از میان دو فیلم آمریکایی یاد شده فیلم الیزا هیتمن به نام «هرگز، بهندرت، گاهی اوقات، همیشه» علیرغم اینکه حتی جایزه جشنواره ساندنس را هم گرفته بود، جایزه بزرگ هیئت داوران را دریافت نمود و در لیست اغلب منتقدان و نشریات معتبر مانند نشریه اسکرین هم با امتیاز بسیار بالا، به عنوان بهترین فیلم جشنواره هفتادم معرفی شد.
لازم به ذکر است در عرف جشنوارههای معتبری مانند ونیز و کن و همین برلین، به دلیل اعطای جایزه اول مانند نخل طلا یا شیر طلایی ویا خرس زرین براساس یک سری مصالح و سیاستهای فراجشنواره ای، جایزه ویژه هیئت داوران در واقع جایزه اصلی هنری و سینمایی محسوب میشود.
ضمن اینکه تقریبا در هیچکدام از فهرستها و جدولهای امتیاز بندی منتقدین و نشریات و صاحب نظران، فیلم «شیطان وجود ندارد» در صدر قرار نگرفت و فی المثل در جدول امتیازات منتقدین نشریه معتبر «اسکرین» در جای هشتم قرار گرفت و اغلب منتقدین بینالمللی این نشریه، آن را یک فیلم متوسط ارزیابی کردند. یا نشریه «ایندی وایر» از میان 10 فیلم برگزیده خود در جشنواره برلین، آن را در جای نهم قرار داد. حتی هیئت داوران منتقدان بینالمللی (فیپرشی) نیز جایزه خود را به فیلم دیگری به نام اوندین (Undine) به کارگردانی کریستیان پتزولد محصول مشترک آلمان و فرانسه اعطا کرد. فیلمی که جایزه بهترین بازیگر زن را نیز دریافت نمود.
دکان ممنوع الخروجی و نان ممنوع از کاری
بنابراین با توجه به ارزیابی متوسط اغلب صاحب نظران و حتی هیئت داوران از فیلم «شیطان وجود ندارد»، این واقعیت که مسائلی فراتر از خود فیلم و قوت هنری و سینماییاش در اعطای جایزه به فیلم محمد رسول اف مد نظر بوده، تایید میشود. خصوصا اینکه چنین رویهای در سالهای گذشته هم سابقه داشته و برای فیلمسازانی که به خاطر موانع سیاسی یا امنیتی (مثل مورد جعفر پناهی) نمیتوانستند در جشنواره برلین شرکت کنند، حق ویژهای در نظر گرفته شده و برخلاف شعارهای هنری و غیر سیاسی بودن جوایز، حق بسیاری از فیلمهای شایسته را پایمال کرده و جایزههای برتر خود را به رغم ضعف شدید به اینگونه فیلمها اعطا نمودند.
چنین موضوعی به قول امیرکبیر در سریال سلطان صاحبقران «دیگر ریشش درآمده» و حتی منتقدین و روزنامه نگاران خارجی هم در نقدها و نوشته هایشان به آناشاره کردند. برخی از نویسندگان نشریات معتبر اروپایی، این امتیاز را نوعی «آپارتاید هنری» و از طرف دیگر «دکانی» برای عدهای دانستند که اثرشان آن قدرت و ظرفیت دریافت جایزه و حتی شرکت درجشنواره را نداشته و حالا با جو سازی و مانور روی عدم شرکت در جشنواره، آن حق ویژه را برای خود میخرند.
بنابراین چندان عجیب و غریب نبوده و نیست که فیلم «شیطان وجود ندارد» به جایزه اول هفتادمین جشنواره برلین دست یابد، چراکه افزون بر موضوع سفارشی جشنواره و کمکهای مالی (فاند) شهرداری هامبورگ، ممنوع الخروجی کارگردان فیلم با موضوعی به شدت سیاسی و ضدایرانی، حتی حق وتوی فیلم آمریکایی الیزا هیتمن را پشت سر گذاشته و خرس طلایی که پیش از این هم به فیلم بسیار ضعیف «تاکسی» با همین امتیاز آپارتایدی اعطا شده بود، را دریافت کند!
اینکه چگونه چنین فیلمها و پروژههایی برای فیلمبرداری در ایران و در خیابانها و کوچه پس کوچههایش با تجهیزات کامل و حرفهای مجوز دریافت میکنند درحالی که حتی برای 10 دقیقه فیلمبرداری با موبایل بایستی مجوز و پروانه ساخت ارائه نمایید، از سؤالاتی است که باید وزارت ارشاد و سایر سازمانها و موسسات فرهنگی و انتظامی پاسخ دهند. اما ساخت چنین آثاری برای اولین بار نیست که اتفاق میافتد سالهاست کانونهای وابسته به قدرتهای سلطه جهانی همگام با تحریمهای اقتصادی و جنگ و تجاوز و توطئههای نظامی، با پرداخت پولهای هنگفت به تولید فیلمهای ضدایرانی و ضد انقلابی البته با ضعف ساختاری شدید اقدام ورزیده و آثار سخیف و سطحی و شعاری همچون «بدون دخترم هرگز»، «سنگسار ثریا»، «پرسپولیس»، «کرگدن» و... ساختهاند.
اما آنچه در آن فیلمهای ضدایرانی وجود نداشت، عواملی بود که مقیم ایران باشند و فیلمسازی که علیرغم محکومیت امنیتی به راحتی و آزادانه فراتر از قدرت همه فیلمسازان این سینما، 3 فیلم در یک سال تولید کند، از بودجه خارجی و بیگانه استفاده نماید، به سهولت مجوز فیلمبرداری و تولید در ایران را دریافت کند ، با دریافت حکم ممنوع الخروجی بتواند اثر بسیار ضعیف خود را نه تنها در جشنوارههای جهانی به نمایش درآورده بلکه به عنوان یک فیلم تحت ستم قرار گرفته به جایزه اول آنها برساند و آسانتر از همه اینها برخلاف حکمی که برایش صادر شده، به راحتی با معاندترین شبکههای رسانهای خارج کشور دهها مصاحبه انجام داده و حتی با ضدانقلابیون فراری آن سوی مرزها، ویدئو کنفرانس برگزار نماید و هیچ کس هم در این مملکت نباشد که به او بگوید خرت به چند من!!
آیا در این صورت هر فیلمسازی انگیزه پیدا نمیکند که به جای این همه زجر و بدبختی و تحمل رنج فیلمسازی در این مملکت از طریق کنار آمدن با دهها سلیقه دمدمی مسئولین گذرا و بدست آوردن بودجه و سرمایه از هفت خوان موسسات مختلف و قبول انواع و اقسام سانسور و رانتهای اکران و باج گیری و... مثل افرادی همچون رسول اف و پناهی و... بودجه سهل و آسان از سفارتها و موسسات و کشورهای بیگانه بگیرند و به بهانه کار زیرزمینی از همه ابزار و ادوات و وسایل تولید بگذرند و با دم دستترین وسایل مثل یک موبایل در یک تاکسی فیلمبرداری کنند و با دریافت یک مهر ممنوع الخروجی، نه تنها خود را از دردسر مسافرت به خارج از کشور خلاص کرده که ثبت چند جایزه را هم به نام خود در جشنوارهها تضمین کرده و صندلی خالی و آه و افسوس واشک و ناله حاضرین در جشنوارهها را هم برای خود بخرند و به عنوان یک فیلمساز در زنجیر زبانزد جهانیان شوند؟
رسول اف افزون بر الهام و تقلید از امثال کیارستمی و جعفر پناهی در ساختار فیلم به خصوص میزانسن و قاب بندیها و ریتم و همچنین جای دوربین، به لحاظ قصه و موضوع و درونمایه، به وضوح از فیلم معروف پاتریس لوکنت به نام «بیوه سن پی یر» محصول سال 2000 فرانسه تقلید کرده و نسخه دمدستی و سطحی و دست چندمی از آن فیلم ارائه نموده است.
در فیلم «بیوه سن پی یر» نیز موضوع داستان محکومیت یک فرد به نام نیل آگوستین (امیر کاستاریکا) به جرم قتل مطرح است که در جزیرهای دورافتاده از قلمرو فرانسه در سال 1849 به اعدام با گیوتین در شهری کوچک محکوم شده که نه گیوتین دارد و نه مامور اعدام. ماهها طول میکشد تا گیوتین برسد و شخصی مستاصل و آواره و درمانده به عنوان مامور اعدام به کار گرفته شود. در طی این مدت فرمانده نظامیان شهر (دانیل اوتوی) از زندانی مراقبت کرده و همسرش (ژولیت بینوش) باعث میشود تا او ضمن کار و فداکاری برای اهالی شهر، مورد علاقه آنها قرار گرفته به نحوی که دیگر حتی حاضر نیستند دستگاه گیوتین را از روی کشتی پیاده کرده و یا علیرغم امتیازات فراوان و حقوق و مزایای استثنایی به عنوان مامور اعدام استخدام شوند.
در فیلم یاد شده، اخلاق و وجدان در عمق صحنهها و روایت فیلم گنجانده شده و در پس زمینه موضوع اعدام و موقعیت گناه و صواب برای افراد مختلف، در فضای فیلم جاری میشود. بر خلاف فیلم رسول اف که بنا به نوشتهها و اظهارات اغلب منتقدین در جشنواره برلین، فیلمش کشدار و خستهکننده و سرشار از شعر و شعار مینمایاند به خصوص در اپیزود اول و آخر خود که بسیار کسالت بار توصیف شده است. برخی نوشتهاند که کارگردان به طرز گل درشتی سعی داشته در سراسر فیلم، درس اخلاق بدهد و برخی دیگر هم حدود یک سوم فیلم را اضافی دانسته و قابل حذف به شمار آوردهاند.