من و از تو جدایی؟ وای بر من!(چشم به راه سپیده)
تالار آیینه
و خورشید را چشم تو خانه شد
نگاهت غزلخوان میخانه شد
تو آبیتر از آسمانی هنوز
برای تن خسته، جانی هنوز
نفسهای تو سبز و روحانی است
دلت مثل آیینه نورانی است
من و آرزوی زیارت کجا؟
تمنای من تا اجابت کجا؟
نشان تجلی ایمان شدی
بر این خاک تفتیده باران شدی
تو را میشناسد دل سادهام
به راه تو بر خاک افتادهام
من از نسل پروانهها نیستم
هلاآسمانی بگو کیستم؟
شبی سرد بر خاک من جاری است
و گندم فریبی که تکراری است
تو میآیی و شب سحر میشود
نگاهم به شوق تو، تر میشود
از این شب، به فردا پناهم بده
به تالار آیینه راهم بده
که تالار آیینه چشمان توست
دلم تا قیامت غزلخوان توست
تویی حجت سبز این انتظار
تویی یادگار رسول بهار
بگو ای بلندای شعر و شعور
کجا میدمد نور سبز ظهور
انیس حاجیپور
وای بر من
من و از تو جدایی؟ وای بر من!
تو و بیاعتنایی؟ وای بر من!
به وقت مرگ و در قبر و قیامت
سراغم گر نیایی، وای بر من!
نیامد، رفتم
پائیز شد فصل بهاری که به من دادند
طی شد تمام روزگاری که به من دادند
خورشید پیشم هست اما من نمیبینم
نفرین به این چشمان تاری که به من دادند
یعقوب نابینای راه یوسفم کرده
اینگریه بیاختیاری که به من دادند
از بس نیامد که زمان رفتنم آمد
اینگونه سر شد انتظاری که به من دادند
پایان کار «من» به وصل «او» نینجامید
آخر چه شد قول و قراری که به من دادند
ای جادهها! ای جمعهها، ای مردم دنیا
کو وعده آن تک سواری که به من دادند
من آرزوی دیدنش را میبرم- شاید......
گاهی بیاید تا مزاری که به من دادند
علیاکبر لطیفیان
طلوع بهاران
بیا که خانه دل بیتو سخت ویران است
ببین که جای تو این غم نخوانده مهمان است
از آن زمان که تو رفتی بهار دل پژمرد
کنون تمام وجودم فقط زمستان است
به احترام تو غم را ز دل نخواهم راند
که غم نشانه دل بستگی به خوبان است
تو را طلوع بهاران ز دیدگان پیداست
مرا غروب خزان در نگاه پنهان است
تو ای ترانه امید در خزان حیات بمان
که باغ دلم بیتو برگریزان است
به میهمانی خورشید میروم اینک
که جان خسته من بسته به عزیزان است.
دلهای خدایی
ای جان جهان بسته به یک نیم نگاهت
دلگشته چو گل سبز به خاک سر راهت
هم بام فلک پایگه قدر و جلالت
هم چشم ملک خاک قدمهای سپاهت
عیسی به شمیم نفست روح گرفته
دل بسته دوصد یوسف صدیق به چاهت
دلهای خدایی همه چون گوی به چوگان
ارواح مکرم همه درمانده جاهت
از عرش خداوند الی فرش، به هر آن
هستند همه عالم خلقت به پناهت
دائم صلوات از طرف خالق و خلقت
بر روی سفید تو و بر خال سیاهت
زیباتر و بالاتری از آنکه به بیتی
تشبیه به خورشید کنم یا که به ماهت
سوگند به چشمت که رسولان الهی
هستند به محشر همه مشتاق نگاهت
زیبد که کند ناز به گلخانه جنت
خاری که شود سبز در اطراف گیاهت
این نیست مقام تو که آدم به تو نازد
عالم به تو و خلق دو عالم به تو نازد