کد خبر: ۱۷۹۴۲۰
تاریخ انتشار : ۱۸ دی ۱۳۹۸ - ۲۱:۰۰

موعود خدا مرد خطر می‌خواهد(چشم به راه سپیده)



خط سرخ یا زهرا(س)...
نیستان تا نیستان آتشی در ناله‌ها پیداست
عطش می‌بارد از چشمم، نگاهم خیره بر صحراست
من و این سوز تنهایی، من و درد شکیبایی
تو این جا با منی اما نگاهم سخت نابیناست
تو را می‌جویم از هرجا، تو را می‌بویم از هر باغ
دلم در آتش سوزان، نگاهم سیل خون پالاست
جدا افتاده‌ام از تو نمی‌یابم نشان، اما
دلم پیوسته می‌گوید که آن آیینه در اینجاست
زمان سرگشته می‌گردد، زمین برخویش می‌لرزد
صدا در کوه می‌پیچد زطوفانی که ناپیداست
کسی آن سوی این آبی، مهیا کرده اسبش را
که می‌بینم ردایش را زپشت ابرها پیداست
کسی می‌آید از آن دورها، عین یقین است این
زمین را وارث آخر، زمان را حجت تنهاست
کسی از مشرق شیعه، به برق تیغ او آتش
به دوشش رایت طوفان به مشتش خشم دریاهاست
نه ترس از فتنه و شورش، نه خوف از برق و بورانش
نه بیم از موج و طوفانش، که خود طوفان صد دریاست
کسی می‌گفت: او در «دشت عباس» آب در مشکش
میان خط و خون، هر صبح و شب سقای سنگرهاست
و می‌دیدند بین قبر مفقودان که می‌گردد
به روی شال پیشانیش خط سرخ یا «زهرا»ست
و من هر صبح آدینه به سمت کعبه می‌گریم
نگاهم منتظر، جانم به «آمنا» و «صدقنا»ست
و من هر شام تیغم را جلا با ‌اشک و خون دادم
که همراهی کنم شاید سواری را که با فرداست
 حسین اسرافیلی
سفر عشق
موعود خدا مرد خطر می‌خواهد
آری، سفر عشق، جگر می‌خواهد
ای جمعیت میلیونی عصر ظهور!
او سیصد و سیزده نفر می‌خواهد
محمّدحسین ملکیان
مهر خموشی
مرا می‌برد دل به سوی بهار
به کف نیست دل را دگر اختیار
گل عشق دادم به دست دلم
و ماندم به راه تو چشم‌انتظار
به لوح دلم گرد غربت نشست
کجا جویم آیینه‌ای بی‌غبار؟
به لب گرچه مهر خموشی زدم
خموشی ندارد دل بی‌قرار
همیشه دلم را به بازی گرفت
همین روز و شب‌های بی‌اعتبار
اثر نیست در جاده از گرد لیک
تو می‌آیی از راه‌ ای تک‌سوار
تو می‌آیی و عدل می‌آوری
به همراه یاران با اقتدار
غلامرضا زربانویی-  رضا
خورشید درخشان
ترسم آخر که شب هجر به پایان نرسد
روز وصلت به من بی‌سر و سامان نرسد
ماه نو را نزنم با مه روی تو مثل
ذره هرگز که بخورشید درخشان نرسد
هرچه از آتش دل سوزم و فریاد کنم
کس بداد من غمدیده نالان نرسد
دوش گفتم به طبیبی غم دل را گفتا
درد عشق است یقین دان که به درمان نرسد
دل دیوانه ما گشته چه خوش جای گزین
شانه ‌ای‌کاش بر آن زلف پریشان نرسد
آنچنان گشته نهال قدت ‌ای دوست بلند
که مرا دست بر آن سیب زنخدان نرسد
گو به یعقوب ‌تو را صبر فراوان باید
یوسف گم شده‌ات زود به کنعان نرسد
خاطر خضر چه جمع است یقین می‌داند
که سکندر به لب چشمه حیوان نرسد
آنچنان تیز رود مرکب عمر تو نصیر
که بگرد سم آن برق شتابان نرسد
نصیر
رفیق جاده و دریا
بیا و عکس دلم را
قشنگ و ساده بکش باز
و حس تازه شدن را
به روی صفحه بینداز
تو آن ‌ترانه سبزی
رفیق جاده و دریا
شبیه چک‌چک باران
ظریف و ساده و زیبا
بیا خیال مرا باز
ببر به سمت سرودن
به فصل از تو نوشتن
و در کنار تو بودن
فقط تویی که دلم را
قشنگ می‌کنی انگار
سپیده عاطفه‌ام را
تو رنگ می‌کنی انگار
سیدعباس‌ ترین
 سبزتر از بهار
ای سبزتر از بهار! کی می‌آیی؟
دل مانده به انتظار، کی می‌آیی؟
آئینه و آدینه و دل منتظرند
یارا! به سر قرار، کی می‌آیی؟
امیرعلی مصدق