کد خبر: ۱۷۳۲۳۳
تاریخ انتشار : ۰۱ آبان ۱۳۹۸ - ۲۱:۴۸

کِی دست پُر مِهر خود را بر شانه‌ام می‌گذاری؟(چشم به راه سپیده)



از قول کعبه اجازه
ما را در آورده از پا، این درد چشم‌انتظاری
تا کی جدایی و دوری؟ تا کی دل و بی‌قراری؟
این خانه‌ها بی‌حضورت، زندان زجر و شکنجه‌ست
شوقی به خواندن ندارد، در این قفس‌ها، قناری
ای عیدِ جمعه، ز هجرت، روز عزای عمومی
ای چشم‌ها در فراقت، از ‌اشک، چون رودِ جاری
در بوته امتحانت، مثل طلا ذوب گشتیم
ممنون، دل سنگ ما را دادی چه نیکو عیاری
نه کوفی بی‌وفائیم، نه اهل مکر و ریائیم
ما بنده تحت امریم، تو صاحبُ‌الاختیاری
مالک نبودیم اگر نیست شور علی در سر ما
میثم نبودیم اگر نیست تقدیرمان سربداری
هر کس گدایت نباشد، فقر و فلاکت سزاش است
در چشم ما گنج قارون، بی‌توست عینِ نداری
از قول کعبه اجازه ست از تو بپرسم سؤالی
کِی دست پُر مِهر خود را بر شانه‌ام می‌گذاری؟
محمد قاسمی
 زائر غصه‌های سرداب
دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم
«و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم
از زلال تو روشنیم‌ای آب، دل به دریا که می‌زنیم ‌ای آب
موج در موج شرح دلتنگی ست، لب هر جوی اگر که بی‌تابیم
دجله هر شب هزار و یک قصه از نیستان سامرا دارد
مثل ما که هزار و یک سال است زائر غصه‌های سردابیم
بی‌ تو یک روزِ خوش نبود و نرفت آبِ خوش از گلویمان پایین
یا سرابیم بی‌تو در پوچی یا که در خواب خویش مردابیم
کی بتابی تو یک شبِ بی‌ابر، بر شبستان حوض کوچک‌مان؟
و ببینیم باز هم با تو، غرقِ تسبیح موج و مهتابیم
گفته پیری که از بلندی کوه، جویبار دل تو جاری شد
ما که یک عمر رفت و در خوابیم «مگر این چند روز دریابیم»
آمدی بغض کوچه‌ها وا شد، ‌اشک‌ها قطره قطره دریا شد
با شما هر جزیره خضراء شد، در بهارت چه سبز و شادابیم
قاسم صرافان
بغض قلم
حرف از غروب جمعه شد و مرز غم شکست
کهنه غرور کاغذ و بغض قلم شکست
مانند هفته‌های گذشته زبان گرفت
جمعه شد و نیامد و دل باز هم شکست
هر شب دلت شکست و دل ما ‌ترک نخورد
شرمنده‌ایم از اینکه دل مرده کم شکست...
اسماعیل شبرنگ
 کار دستم می‌دهد
غصه هجران یارم کار دستم می‌دهد
روزگاری انتظارم کار دستم می‌دهد
گریه خواهم کرد هر آیینه بر احوال خویش
چشم‌های بی‌قرارم کار دستم می‌دهد
با خودم می‌گویم آقایم رهایم می‌کند
آخرش این حال زارم کار دستم می‌دهد
با گناهان روز و شب احساس سنگینی کنم
عاقبت این کوله‌بارم کار دستم می‌دهد
هم دروغ مستحبی هم خیانت هم دغل
وای من این کسب و کارم کار دستم می‌دهد
سفره پر زرق و برقی دارم اندر خانه‌ام
لقمه‌های شبهه‌دارم کار دستم می‌دهد
گرچه آزادم ولی گویم اسیری بهتر است
انتخاب و اختیارم کار دستم می‌دهد
«لیت شعری» بر لب اما بی‌تفاوت گشته‌ام
های و هوی هر شعارم کار دستم می‌دهد
فکر و ذکرم شد ردیف شعرهای تازه‌ام
این غزل‌هایی که دارم کار دستم می‌دهد
بدحسابم، حضرت زهرا ضمانت می‌کند؟
اعتباری که ندارم کار دستم می‌دهد
دست من خواهد گرفت آن خانمی ‌که ناله زد
دست افتاده ز کارم کار دستم می‌دهد
علیرضا خاکساری
بیم‌ها را دریاب
ای اصل امید! بیم‌ها را دریاب
بابای همه! یتیم‌ها را دریاب
هر چند خدا خودش کریم است، آقا
لطفی کن و یاکریم‌ها را دریاب
عاشوراست
درسی که مرور می‌کنی، عاشوراست
هر جا که عبور می‌کنی، عاشوراست
ای وارث زخم‌های هفتاد و دو تن
روزی که ظهور می‌کنی، عاشوراست
نان و پنیر
تا کی همه جا بدون تو غم بخوریم
پس کی تو می‌آیی آب زمزم بخوریم؟
این جمعه خدا کند بیایی آقا
یک نان و پنیر ساده با هم بخوریم
جلیل صفربیگی
سوار ما چه شد؟
با تو ام‌ ای دشت بی‌پایان، سوار ما چه شد؟
یکه‌تاز جاده‌های انتظار ما چه شد؟
آشنای «لافتی الا علی» آنک کجاست؟
صاحب «لاسیف الا ذوالفقار» ما چه شد؟
چهارده قرن است چهل منزل عطش پیموده‌ایم
التیام زخم‌های بی‌شمار ما چه شد؟
چشم یوسف‌انتظاران را کسی بینا نکرد
روشنای دیده امیدوار ما چه شد؟
باز ‌ای موعود! بی‌تو جمعه‌ای دیگر گذشت
کشت ما را بی‌قراری پس قرار ما چه شد؟
می‌نشینم تا ظهور سرخ‌مردی سبزپوش
آن زمان دیگر نمی‌پرسم بهار ما چه شد؟
مهدی جهاندار