در هجر تو یک عمر صبوری بس نیست؟(چشم به راه سپیده)
هفتاد و دو آلاله بیسر
کشتی باورمان نوح ندارد بیتو
زندگی نیز دگر روح ندارد بیتو
لحظهها در غم هجر تو کفن پوشیدند
همۀ خاطرهها زهر بلا نوشیدند...
یک طرف جنّتی از آیۀ قرآنی بود
یک طرف دوزخی از لشکر سفیانی بود...
آسمان تیره شد و پشت زمین تیر کشید
تا خزان خم شد و بر جدّ تو شمشیر کشید
آری این آیت حق مثل علی مظلوم است
او جگرگوشۀ زهراست، ولی مظلوم است...
آنکه با شور دعا بر عرفات آتش زد
عطشش بر جگر نهرِ فرات آتش زد
بین تقدیر و عطش هَروله میکرد حسین
رفتنش خون به دل قافله میکرد حسین...
روز و شب بیتو ببین شام غریبان شده است
و سری بر سر نی قاری قرآن شده است
نخلها هم پس از این واقعه شاعر شدهاند
ذاکر حرّ و حبیب بن مظاهر شدهاند
داغ هفتاد و دو آلاله بیسر با توست
سیصد و سیزده آیینۀ باور با توست...
جادهها چشم به راهاند، بیا، زود بیا!
جان به لب آمده، ای مهدی موعود، بیا!
عباس احمدی
ما را چه شده؟
ای خلوت دلگشای هر شب، ای عشق
آرامش آشنای هر شب، ای عشق
ای مونس بغضهای هر شب، ای عشق
پیوستهترین دعای هر شب، ای عشق
بر غنچه پژمرده عشاق ببار
بر آتش سینههای مشتاق ببار
ما را چه شده؟ جماعتی کور و کریم
با قافله راهزنان همسفریم
سرسبز، درختیم و رفیق تبریم
در آتش دوزخیم و خود بیخبریم
ما جای تو با درد و بلا همزادیم
راهی دیار ناکجا آبادیم
در ظلمت نیمه شب به صحرا زدهایم
بی کشتی نوح دل به دریا زدهایم
مجنون نشدیم و دم ز لیلا زدهایم
از نیمه راه عاشقی جا زدهایم
یک عمر گذشت و بیخیالی کردیم
ما پشت تو را چه زود خالی کردیم
آشفته فتنه و فریبیم هنوز
مرگ آمده، دنبال طبیبیم هنوز
در خانه و کاشانه غریبیم هنوز
از داشتن تو بینصیبیم هنوز
این فاصله، این غصه دوری بس نیست؟
در هجر تو یک عمر صبوری بس نیست؟
در پیچ و خم جاده دنیا «لَولاک»
بی پرده بگویم که هلاکیم هلاک
ای منجی عالمین «نفسي بفداک»
ای وعده حق«مَتی تَرانا و نَراک»؟
گشتیم، به جز تو نیست راهی دیگر
سائل به امیدت آمده، «لا تَنْهر»
پایان خوش قصه غمها برگرد
«ای پیرترین جوان دنیا» برگرد
از چهره خویش پرده بگشا برگرد
کاری که نکردهایم...اما برگرد
این شاخه نفسمان هرس میخواهد
برگرد که آسمان نفس میخواهد
سید جعفر حیدری
نیلوفری دیگر
هنوز هیبت پیغمبری دگر باقی است
غرور معرکه را حیدری دگر باقی است
اگرچه سرسر پائیز باغ را طی کرد
هنوز شاخه نیلوفری دگر باقی است
مجال پر زدن از خاک باز پا برجاست
اگر به خویش بیائی، پری دگر باقی است
بیا به جمع پریشان میپرست بگو
شکست اگرچه سبو، ساغری دگر باقی است
اگرچه بست خداوند سیزده در را
به سمت قبله دلها دری دگر باقی است
شبی تمام زمین رنگ روز میگیرد
در آسمان خدا اختری دگر باقی است
ابراهیم سنایی
حرف نگفته
من آمدهام که دل به دریا بزنم
یک حرف نگفته دارم، آن را بزنم
بر پایه پای خویش ماندم چون درخت
آقا نکند دوباره درجا بزنم
سیدحسن مبارز
مزرعه آفتابگردانها
کجای وسعتی از آفتابگردانها
نشستهای به تماشای ما پریشانها؟
کجای این شب مهتاب میزنی لبخند
به روی مزرعه آفتابگردانها
چقدر عقربههاشان به سمت خانه توست
به وقت شرعی خورشیدیات گلافشانها!
شهید باغ اشارات چشمهای تواند
که ماندهاند در اوصافشان غزلخوانها
تمام جاده چراغانی نفسهایت
پر از ورق ورق اردیبهشت، گلدانها
زمین قلمرو گلهای آفتابی توست
زمان پر از هیجان شکوفه بارانها
دوباره دست تکان میدهی به سمت بهار
دوباره شور شگفتی ست در نیستانها
کنار تپه نرگس مسافری میخواند
خوشست با تو تماشای گل به دامانها
ولی مضایقه کرد آسمان تبسم را
نمانده بوی کبوتر به زیر ایوانها
درا که تفرقه تعطیل کرده عاطفه را
پرندگان پراکندهاند انسانها!
کجاست سمت سحرزای خیمه سبزت
کجاست فرصت گل چیدن از فراوانها؟
بهار میرسد از راه تازه مثل ظهور
و در ادامه نامت گرفته بارانها!
محمد حسین انصارینژاد