صداى شیهه رخش ظهور مىآید(چشم به راه سپیده)
یگانه فاتح
فروغ بخش شب انتظار، آمدنىست
نگار، آمدنى غمگسار، آمدنىست
به خاک کوچه دیدار آب مىپاشند
بخوان ترانه شادى که یار آمدنىست
ببین چگونه قنارى ز شوق مىلرزد!
مترس از شب یلدا! بهار آمدنىست
صداى شیهه رخش ظهور مىآید
خبر دهید به یاران: سوار آمدنىست
بس است هر چه پلنگان به ماه خیره شدند
یگانه فاتح این کوهسار، آمدنىست
مرتضى امیرى اسفندقه
پُر از آدینه
خدایا!، زنده کن شوق دعا را
شبی سرشار کن از خویش ما را
ببین! چشم انتظاران بهاریم
پر از آدینه کن تقویمها را
سید حبیب نظاری
بهار گمشده!
با چتر آبیات به خیابان که آمدی
حتماً بگو به ابر، به باران، که آمدی
نمنم بیا به سمت قراری که در من است
از امتداد خیس درختان که آمدی
امروز، روز خوب من و، روز خوب توست
با خندهروییات بنمایان که آمدی
فوارههای یخزده یکباره واشدند
تا خورد بر مشام زمستان که آمدی
شب مانده بود و هیبتی از آن نگاه تو
مانند ماه تا لب ایوان که آمدی
زیبایی رها شده در شعرهای من!
شعرم رسیده بود به پایان که آمدی
پیش از شما خلاصه بگویم ادامهام،
نه احتمال داشت، نه امکان، که آمدی
گنجشکها ورود تو را جار میزنند
آه ای بهار گُمشده... ای آنکه آمدی!
فرهاد صفریان
خورشید ظاهر میشود روزی
بهار از پشت چشمان تو ظاهر میشود روزی
زمین با ماه تابانت، مجاور میشود روزی
صدایت میرسد از پشت پرچینها و دالانها
سکوت راه، در گامت مسافر میشود روزی
بیابانها به گِرد کوهها چون تاک میپیچند
زمین، سرمست از این رقص مناظر میشود روزی
تمام برکهها را خوی دریا میدهی ای ماه
درخت از شوق تو مرغ مهاجر میشود روزی
ترنج آفرینش، قصری از آیینه خواهد شد
حریر نور و گل، فرش معابر میشود روزی
بُتان بر شانة محراب و منبر سایه افکندند
تو میآیی، خدا سلم منابر میشود روزی
چه باک از طعنة ناباوران؟ ما خوب میدانیم
که شب میمیرد و خورشید ظاهر میشود روزی
سمند نور، زلف تیرگیها را برآشوبد
به فرمانی که از چشم تو صادر میشود روزی
تو باقی ماندة حقی، به زیتون و زمان سوگند
تمام عصرها با تو معاصر میشود روزی
در و دیوار، دیوان غزلهای تو خواهد شد
و حتی سنگ، با نام تو شاعر میشود روزی
حامد حسینخانی
پُر از صدای تماشا
دوباره فصل شکفتن، دوباره شبنم ماه
دوباره خاطرهای از طراوتی دلخواه
پُر از نشانة شوق است کهکشان خیال
پر از صدای تماشاست کوچههای نگاه
گذشت یازده، امشب شب دوازده است
که عکس ماه بیفتد میان برکه و چاه
شلالِ گیسوی شب شد سپید از مهتاب
رسید پیک سحر، بردمید صبح پگاه
کجاست ماه تمامی که عین خورشید است
سروربخش به ناگاه جانِ جانآگاه
جوانه زد دل آیین، شکفت شاخه دین
بهار باور مردم، سپید، سرخ، سیاه
که آن سلاله خوبان معدَلَت گستر
رسد به داد دل مردم عدالتخواه
بیا که دست امید است و دامن تو عزیز
بیا که منتظران تواَند چشم به راه
محمدجواد محبت
نسیم خاطرهها
عبور میکند از متن سایهها یک مرد
که از تبار بهار است، از قبیله درد
نسیم خاطرهها پیش پای آمدنش
ز باغ عشق امید ظهور را آورد
سکوت میکند آری! همان که مانده غریب
کنار سایهای از خود نشسته، خسته و سرد
بدون رویش چشمانت ای گل نرگس!
برای خویش نداریم جز بهاری زرد
تو مثل موجی و این کلبه ساحلی تنهاست
بیا به خاطر دریا به کلبهات برگرد
مسعود بهروان
بیروی تو!
غمگین و گرفته چون غروبیم بیا
اى صبح به کنج شب رسوبیم بیا
اى سبزتر از شعر بهاران! مولا!
بى روى تو افسرده چو چوبیم بیا
پیمان سگوند