کد خبر: ۱۵۷۷۴۹
تاریخ انتشار : ۲۱ فروردين ۱۳۹۸ - ۲۱:۱۷

بگو تا صبح چند آدینه مانده‌ست؟(چشم به راه سپیده)



  ای روز آفتابی
این روزها که می‌گذرد هر روز
         احساس می‌کنم که کسی در باد
                               فریاد می‌زند
احساس می‌کنم که مرا
         از عمق جاده‌های مه‌آلود
                      یک آشنای دور صدا می‌زند
آهنگ آشنای صدای او
         مثل عبور نور
                    مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
       آن روز ناگزیر که می‌آید
                  روزی که آسمان
                          در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
                محتاج استعاره نباشد
ای روز آفتابی
                 ای مثل چشم‌های آسمان  آبی
ای روزِ آمدن
               ای مثل روز، آمدنت روشن
این روزها که می‌گذرد هر روز
                         در انتظار آمدنت هستم
اما با من بگو
              که آیا من نیز
                           در روزگار آمدنت هستم؟
مرحوم قیصر امین‌پور
بادهای پر پر
بهارهای شگفتی
در راهند
فردا، گلی می‌شکفد
که بادها را
پرپر می‌کند
علیرضا قزوه
با کسی که بی‌قرار نیست!
این که با کسی که بی‌قرار نیست
صبح و شب
گفت‌وگو کنی که انتظار چیست
خنده‌دار نیست؟
...
خنده‌دار نیست؟
این که با کسی که در دلش قرار نیست
صبح و شب
گفت‌وگو کنی که انتظار چیست؟
حسین بیاتانی
مثل گل آفتاب‌گردان
بی‌تاب‌تر از جان پریشان در شب
بی‌خواب‌تر از گردش هذیان بر لب
بی‌رؤیت روی او بلاتکلیفم
مثل گل آفتاب‌گردان در شب
محمدمهدی سیار
غم دیرینه
جهان در حسرت آیینه مانده‌ست
گرفتار غمی دیرینه مانده‌ست
شب سردی‌ست بی‌تو بودن ما
بگو تا صبح چند آدینه مانده‌ست؟
سید حبیب‌الله نظری
تسبیح به دست
ای قبله‌ ابرهای بار آور تو
دریا به نماز ایستاده در تو
باران که گرفته است تسبیح به دست
دارد صلوات می‌فرستد بر تو
جلیل صفربیگی
بهترین جواز
عشق در آینه ناز است اگر برگردد
بهترین عشق نماز است اگر برگردد
شعر در جوهر احساس تجلی بکند
غزل آئینــــه‌نواز است اگر برگردد
تک‌سواران بیابان خطر می‌دانند
راه‌ها دور و دراز است اگر برگردد
کوه در غرش تهدید عطش می‌پیچد
جاده‌ها حادثه‌ساز است اگر برگردد
جمعه‌ها مسلخ احراز هویت بشوند
آخرین قصه نیاز است اگر برگردد
مطمئن باش اگر منتظری این احساس
بهترین برگ جواز است اگر برگردد
جابر ترمک
فقط یک ندبه
شروع قصه با برگشتن تو
کجا ما و کجا برگشتن تو
ولی نه مانده از چشم انتظاری
فقط یک ندبه تا برگشتن تو
حبیب نظاری
 مشرق فردا
دل­تنگی مرا به تماشا گذاشته است
اشكی كه روی گونه من پا گذاشته است
همزاد با تمامی تنهایی من است
مردی كه سر به دامن صحرا گذاشته است
این كیست اینكه غربت چشمان خویش را
در كوله‌بار خستگی‌ام جا گذاشته است
این كیست اینكه این همه دل‌های تشنه را
در خشك­سال عاطفه تنها گذاشته است
خورشید چشم اوست كه هر روز هفته را
چشم‌انتظار مشرق فردا گذاشته است
سعید بیابانکی