احساس همدردی با مستمندان
يك روز كه مهدي از مدرسه به خانه آمد، از شدت سرما تمام گونهها و دست هايش سرخ شده بود. پدرش همان شب تصميم گرفت براي او پالتويي تهيه كند. دو روز بعد، با پالتوي نو و زيبايش به مدرسه رفت؛ اما غروب همان روز كه از مدرسه بر مي گشت با ناراحتي پالتويش را به گوشه اتاق انداخت. همه با تعجب به او نگاه كردند. او در حالي كهاشك در چشمش نشسته بود، گفت: چه طور راضي شوم كه پالتو بپوشم، وقتي كه دوست بغل دستيام از سرما به خود مي لرزد؟
خاطرات شهید مهدی باکری برگرفته از كتاب افلاكيان زمين، جلد7،
نوشته محمد حسين عباسي ولدي، نشر شاهد.