کد خبر: ۱۳۴۰
تاریخ انتشار : ۰۷ دی ۱۳۹۲ - ۱۱:۱۶
گفت وگو با احسان عبدي پور کارگردان فيلم «تنهاي تنهاي تنها»

طغيانِ سينماييِ يک جهان سوميِ ناآرام

سال گذشته و در ميانه سي و يکمين جشنواره فيلم فجر، فيلمي نه چندان مطرح از کارگرداني گمنام، يخ جشنواره را شکست؛ «تنهاي تنهاي تنها» به کارگرداني جواني بوشهري؛ احسان عبدي پور. گفت وگو با او درست مثل فيلم هايش پر از جذابيت و هيجان است. گرما و صميميت او -مثل همه مردم بوشهر- و اينکه بدون هيچ ادا و اطوار و محافظه کاري حرف مي زند و همچنين موضوعات جديدي که در فيلمش مطرح کرده، همه انگيزه اي شدند براي اين گفت وگو.
آرش فهيم
سال گذشته و در ميانه سي و يکمين جشنواره فيلم فجر، فيلمي نه چندان مطرح از کارگرداني گمنام، يخ جشنواره را شکست؛ «تنهاي تنهاي تنها» به کارگرداني جواني بوشهري؛ احسان عبدي پور. گفت وگو با او درست مثل فيلم هايش پر از جذابيت و هيجان است. گرما و صميميت او -مثل همه مردم بوشهر- و اينکه بدون هيچ ادا و اطوار و محافظه کاري حرف مي زند و همچنين موضوعات جديدي که در فيلمش مطرح کرده، همه انگيزه اي شدند براي اين گفت وگو. 
- قبل از هر بحثي بايد به خاطر اينکه در نخستين قدم در راه کارگرداني فيلم بلند سينمايي فراتر از يک فيلم اول عمل کرديد تبريک بگويم. راستي، چطوري با غرور حاصل از تعريف و ستايش مقابله مي کنيد؟ اهميت اين مسئله اين است که خيلي از فيلم سازهاي جوان، در أثر غرور حاصل از موفقيت، کارشان به شکست منتهي شده است.
سوالت واقعيت دارد. چون داريم از آدميزاد حرف مي زنيم! که به تشخيص پزشکان شير خام خورده و وموجود نااهلي است! به هر حال، بالاخره باد آدم را مي برد. فقط بستگي دارد که وزنت چقدر است و براي بلند کردن و بردنت چه بادي با چه سرعتي کافي باشد. تلاش مي کنم، حواسم هست که چيزي تمرکزم را نگيرد، ولي دعا هم مي کنم و از مبدأ اعلا هم مدام مي خواهم که راهبرم باشد براي زيستن سالم و بر صراطِ صحيح.
- شايد اين اولين بار باشد که با کارگرداني از يک منطقه دور از تهران مصاحبه مي کنم. چطور جواني مثل شما از بوشهر برخاسته و فيلم خوبي مثل «تنهاي تنهاي تنها» را ساخته است؟ 
به واقع سينما، تهران و غير تهران يا بقول شما شهرستان ندارد. فرقش يک سينه موبيل است که راه مي‌‌افتد و چند کيلومتر آن طرف‌تر مي رسد به لوکيشن شما. اتفاقي که براي کلي فيلمِ توليد تهران که لوکيشن هاي غير ازتهران دارند هم مي‌افتد. مي بينيد اصلا چنين دسته بندي اي در عمل درست به نظر نمي رسد. اينجا بايد اسم ببرم از معبرم براي ورود به ساحتي که امکان ساخت فيلم را برايم فراهم کرد.و مي رسم به تلويزيون. اين امکاني بود و هست که مديون تلويزيون شهرم هستم. و مديونش خواهم بود تا هميشه. 
- اين نخستين فيلمي است که به مسئله هسته اي ايران مي پردازد -البته چند کار تلويزيوني هم ساخته شده- نترسيديد که به شما انگ سفارشي سازي و نفتي بودن بزنند؟ 
 نه ...يادم نمي آيد که ترسيده باشم. شايدهم در لحظات خاصي ترسيده باشم، ولي واقعا يادم نمي آيد. ولي مي دانستم با اين زاويه و منظري که من از آن به قضيه نگاه مي کنم، به اين گونه قضاوت‌ها و اتهام ها منتج نمي شود.
- آنچه در برخورد اول با فيلم برداشت کردم، تجلي غرور ملي بود. افتخار و ستايش از ايراني بودن در اين فيلم اصلا شعاري نيست و از موجوديت و به بيان بهتر از فُرم فيلم بر مي خيزد. چگونه به اين مهم رسيديد؟ 
واقعيت اين است که روياها و آرمان هاي ما در مرحله لانسه و پروپاگاند کردن، نقيض خودشان عمل مي کنند. يعني به شکل ناقض خودشان در مي آيند. وقتي اين اتفاق مي افتد که براي طرح آرمان‌ها از ادبياتِ ايدئولوژيکِ خردمندانه و پيشرويي استفاده نمي‌کنيم. وقتي براي گفتنِ نظرات و آراي خودمان، از ويترينِ لغوي خوبي استفاده نمي کنيم، حرفمان شعاري از آب در مي آيد. به نظرم يک ادبيات ايستا، درباره هر چيزي، محتوا را از حالت خواستني و دوست داشتني خارج مي کند.برعکسش ايدولوژي کهنه را حتي مي شود با يک ادبيات و زبان پيشرو و ديناميک، سال ها زنده نگه داشت و مرگش را به تاخير انداخت. چه برسد به ما که با تمام صداقتم مي‌گويم، انديشه و مانيفست پويا و قابل دفاعي داريم. 
- درباره قهرمان فيلمتان بگوييد؛ «رنجرو» کيست؟ آيا او تجلي ضمير ناخودآگاه خود شماست؟
رنجرو کودکي است که دلم مي خواهد همه کودکان سرزمينم باشند. جسور و کنشمند و ناآرام. مثلِ جهانِ سومي که ساکنش هستيم و نهاد ناآرامي دارد. دلم مي خواهد ببينند که بايد درباره سرنوشتشان فکر کنند. بعد که فکر کردند و ديدند چيزهايي در جاهايي نافرم و کژ و مژ به نظرشان رسيد بلند بشوند و بروند سراغش. حالا هر جاي دنيا که باشد. بله، «رنجرو» از وجود خود من هم هست. خودم هم ناآرامم . خودم هم دير قانع مي شوم که از يک راه يا يک کاري که مي خواهم بروم يا انجام بدهم، دست بکشم و بنشينم يک گوشه اي.
- يکي از عواملي که باعث شده فيلم «تنهاي تنهاي تنها» را خيلي دوست داشته باشم اين است که با وجودي که نق نقو و سياه نما نيست اما به شدت عدالت خواه و دردمند است. به نظرم اين همان سينماي ايده آل نظام جمهوري اسلامي است؛ سينمايي که در مقابل بي عدالتي و مشکلات جامعه کوتاه نمي آيد و به موقع، درد مردم را فرياد مي زند و همين تعهد اجتماعي هم باعث مي شود که به خارجي ها هم باج ندهد. چطور ميان سياه زدايي و دردمندي تعادل ايجاد کرديد؟
عدالت خواه است به شدت و به همين دليل هم هست که با حرفت موافقم به شدت! دردمند بودنش هم ذاتيِ جهان سومي بودنش است. اين يک دردمندي شرافتمندانه است، البته از نگاه خودم. اين دردمندي، پرچمي است که تاريخِ سرمايه داري، به اين گوشه از جهان بدهکارِ است و حالا حالا ها هم خواهد بود. پس حرف داريم ، اعتراض داريم ، طغيانِ صلح جويانه داريم، ولي اينکه بخواهم با بدبختي و يک پوزيشن توسري خور اين ها را بگويم، نه نيستم...حداقل من نيستم. درست است که نداري با بدبختي، مثل زمين تا آسمان فاصله ندارد، ولي بي فاصله هم نيست. اين فيلم توي اين فاصله اتفاق مي افتد. خدا کند حرفم را مفهوم گفته باشم.
- به نظر مي رسد که فيلمتان در اکران، مظلوم واقع شده و تعداد سينماهاي اختصاص يافته به آن معدود و محدود است. چرا اين طوري شده؟
مظلوم نيست. اين شرايط سينماست. حالا هر چه توضيح بدهم باز همان قضيه مرغ و تخم مرغ مي شود. سينما و سينما دار فيلمي مي خواهد که پول آب و برقش را دربياورد و چيزي هم براي زن و بچه اش بماند. مردم هم فيلم‌هاي ديگري را دوست دارند. چرا سينما دار با جيب خودش لج کند و آن فيلم ها را اکران نکند؟ سالن سينما حلقه آخر زنجير است. بحث بر سر اين است که خودِ سينما چرا مخاطبي تربيت نکرده که اين نوع فيلم ها را بر آن نوع فيلم ها ارجح بداند؟ پس مي بيني قضيه از چه قراراست؟ در اکران مظلوم واقع نشده، مخاطب است که مظلوم واقع شده و نمي داند ذائقه درستي که براي فکرش لازمه کدام است. منظورم اين فيلمِ من نيست.منظورم آن سينمايي است که اين فيلم به آن تعلق دارد. سينمايي که بار آن را سوپراستار به دوش نمي کشد. سينمايي که بر فريب احساس هاي دم دستي مخاطبش بنا نشده. يعني بار هندي مآبانه اش بر بار تفسير پذيرانه اش نچربد! سينمايي که مانيفست دارد، صرفا لذت و صرفا خوش گذراني آخر هفته در کنار دوستان نيست. هر چند که سينما همه جور فيلمي لازم دارد. پس مي‌بينيد که اين فيلم خودش به خودش ظلم کرده. چون آن‌قدر زور و قدرت ندارد که  براي سينما دار مجاب کننده باشد. چون آن‌قدر طايفه بزرگي ندارد که تشکيل يک شهري بدهند که مردم بيايند و توي خانه هايش زندگيِ فکري و دراماتيک کنند. ديدي چه زود به قضيه مرغ و تخم مرغ رسيديم! آخرش هم خودم بدهکار شدم!
- از واکنش هاي مردم به فيلمتان خبر داريد؟ 
برآيندش خيلي خوب است. کمي هم بيشتر از خيلي خوب. تقريبا همه دانشگاه هاي ايران فيلم را اکران کردند و چه شب هاي خوبي که نشدند آن شب ها! واقعا خوب بود.
- چرا باوجودي که فيلم شما از زباني بين المللي برخوردار است اما در جشنواره هاي خارجي پذيرفته نشده است؟
آن ها هم از آن طرف بومي پرت شده اند که ما از اين طرفش پرت شده ايم! نمي دانم، شايد جذابيت هاي دراماتيک مجاب کننده‌اي برايشان نداشته. ولي نسبت به قد و قامت کلي جشنواره‌هايي که مي شناسم ، مي شد آنجا ها هم پذيرفته شود. ولي من فکر مي کنم خيلي از آن ها(جشنواره هاي خارجي) هم نمي خواهند فيلمي توي جشنواره شان باشد که مدام اسم ايران را کنار انرژي اتمي تکرار کند. اين حدس من است و ممکن است از بيخ توهّم باشد. ولي من بالاي 50 درصد به آن باور دارم
 -بله من قبول دارم که ما از اين ور بام افتاده ايم. هر چقدر جشنواره هاي خارجي بر سر سياست ها و منافع خودشان محکم هستند، ما در جشنواره هاي خود بي تفاوت هستيم! اما اين باعث نشده که شما از طرح مسئله هسته اي و انتقاد از سياستمدارهاي زورگو در فيلمتان پشيمان شويد؟
من فيلمي درباره آدم ها و زندگي شان و  آرامش حداقلي که نياز دارند ساخته ام. در اين جمله اي که من گفتم چه چيز پشيمان کننده اي وجود دارد؟
 - و به قول معروف، حرف پاياني؟
حرف پاياني من يک التماس دعاست. براي فيلم تازه ام که باز هم دغدغه اين سرزمين، اين آدم ها و اين پرچم را دارم. دلم مي‌خواهد فيلم باآبرويي دربيايد و قدمي باشد رو به جلو.
- براي شما آرزوي موفقيت مي کنيم.