آن ماه اطلس پوش پنهان خواهد آمد (چشم به راه سپیده)
Email:SEPIDEH@Kayhannews.ir
قرار
دلم قرار نبود از شما جدا بشود
دلم قرار نبود از غمت رها بشود
شبم قرار نبود این چنین رَوَد درخواب
سحر بیاید و این سینه بیصفا بشود
قرار بود که هر شب برای نافله ها
غلام تو به صدای امیر پا بشود
قرار بود که دار و ندار عاشقتان
کمی ز گرد و غبار ره شما بشود
قرار بود که من یار خوبتان باشم
گدا قرار نشد دشمن خدا بشود
قرار نیست مگر من رِسَم به کوچه یتان؟
قرار نیست که وصلت نصیب ما بشود؟
قرار بود که من بین روضه جان بدهم
قرار بود که خاکم به کربلا بشود
سر قرار شما آمدی نبودم من
امان از آنکه سرش پر ز ادّعا بشود
بیا قرار گذاریم باز هر جمعه
دم غروب لب من پر از دعا بشود
مجید خضرایی
تسکین
زین کن به هوای کربلا، مرکب را
بشکاف به تیغ، جادههای شب را
باید برسی میان این منتظران
تسکین بدهی داغ دل زینب را
سارا سادات باختر
ایل خورشید
روزی سوار سبز باران خواهد آمد
آبیترین رؤیای انسان خواهد آمد
روزی نسیمانه تمام جاری عشق
تا مرز دل با رمز طوفان خواهد آمد
از شرق اقیانوس شب آرام آرام
آن ماه اطلس پوش پنهان خواهد آمد
مردی شبیه آسمان از ایل خورشید
با کوله بار نور و عرفان خواهد آمد
پای تمام چشمهها نرگس بکارید
نور دل چشم انتظاران خواهد آمد
یاس سپید من به صبح عشق سوگند
روزی شب ما هم به پایان خواهد آمد
محمد حسینی
بهار نیست - هدیه ارجمند
احساس میکنم که نباشی بهار نیست
شعری میان دفتر این روزگار نیست
معطوف میشود به شما حس واژه ها
آقا خودت بگو مگر این افتخار نیست؟
من با سرودههای همه شرط بسته ام
بیتی بدون نام شما ماندگار نیست
سین سلام سفره ی هفسین من بگو!
معنای این قصیده مگر انتظار نیست؟
روزی ظهور میکنی و میرسد بهار
امّا به ماه و سال و زمان اعتبار نیست
تقویم هم به گفته ی من اعتراف کرد
سوگند میخورد که نباشی بهار نیست
هدیه ارجمند
توسن
خدا کند که بهار رسیدنش برسد
شب تولّد چشمان روشنش برسد
چو گرد بر سر راهش نشسته ام شب و روز
به این امید که دستم به دامنش برسد
هزار دست، پر از خواهشند و گوش به زنگ
که آن انارترین روز چیدنش برسد
چه سالها که در این دشت، خوشه چین ماندم
که دست خالی شوقم به خرمنش برسد
بر این مشام و بر این جان چه میشود یا رب!
نسیمی از چمنش بویی از تنش برسد؟
خدای من دل چشم انتظار من تا چند -
به دور دست فلک بانگ شیونش برسد؟
چقدر بر لب این جاده منتظر ماندن؟
خدا کند که از آن دور توسنش برسد
سعید بیابانکی
اطلسی ها
هزار آیینه میروید، به هر جا مینهی پا را
همین قدر از تو میدانم: هوایی کردهای ما را
سحر میلغزد از سر شانههایت تا بیاویزد
به گرد بازوانت باز، بازوبند دریا را
میان چشمهایت دیده ام قد میکشد باران
وَ اندوهی که وسعت میدهد بیتابی ما را
شمردم بارها انگشتهایم را، بگو آیا -
از اول بشمرم بر روی چشمم مینهی پا را؟
من از طعم دو بیتیهای باران خورده لبریزم
کناراشک هایم میشود آویخت دریا را
شب و آشفتگی با دستهایت میخورد پیوند
زمین گم میکند در شیب سرگردانیّت ما را
تمام راه پُر میگردد از آوای سرشارت
وَ باران میتکانداشتیاق اطلسیها را
منصوره نیک گفتار
سیصد و سیزده
یادت نرود چه نوبهاری داریم
محبوبتر از بهار، یاری داریم
هنگام ورود خود به ما گفت بهار -
با «سیصد و سیزده» قراری داریم!
سعید حدادیان
قرار
دلم قرار نبود از شما جدا بشود
دلم قرار نبود از غمت رها بشود
شبم قرار نبود این چنین رَوَد درخواب
سحر بیاید و این سینه بیصفا بشود
قرار بود که هر شب برای نافله ها
غلام تو به صدای امیر پا بشود
قرار بود که دار و ندار عاشقتان
کمی ز گرد و غبار ره شما بشود
قرار بود که من یار خوبتان باشم
گدا قرار نشد دشمن خدا بشود
قرار نیست مگر من رِسَم به کوچه یتان؟
قرار نیست که وصلت نصیب ما بشود؟
قرار بود که من بین روضه جان بدهم
قرار بود که خاکم به کربلا بشود
سر قرار شما آمدی نبودم من
امان از آنکه سرش پر ز ادّعا بشود
بیا قرار گذاریم باز هر جمعه
دم غروب لب من پر از دعا بشود
مجید خضرایی
تسکین
زین کن به هوای کربلا، مرکب را
بشکاف به تیغ، جادههای شب را
باید برسی میان این منتظران
تسکین بدهی داغ دل زینب را
سارا سادات باختر
ایل خورشید
روزی سوار سبز باران خواهد آمد
آبیترین رؤیای انسان خواهد آمد
روزی نسیمانه تمام جاری عشق
تا مرز دل با رمز طوفان خواهد آمد
از شرق اقیانوس شب آرام آرام
آن ماه اطلس پوش پنهان خواهد آمد
مردی شبیه آسمان از ایل خورشید
با کوله بار نور و عرفان خواهد آمد
پای تمام چشمهها نرگس بکارید
نور دل چشم انتظاران خواهد آمد
یاس سپید من به صبح عشق سوگند
روزی شب ما هم به پایان خواهد آمد
محمد حسینی
بهار نیست - هدیه ارجمند
احساس میکنم که نباشی بهار نیست
شعری میان دفتر این روزگار نیست
معطوف میشود به شما حس واژه ها
آقا خودت بگو مگر این افتخار نیست؟
من با سرودههای همه شرط بسته ام
بیتی بدون نام شما ماندگار نیست
سین سلام سفره ی هفسین من بگو!
معنای این قصیده مگر انتظار نیست؟
روزی ظهور میکنی و میرسد بهار
امّا به ماه و سال و زمان اعتبار نیست
تقویم هم به گفته ی من اعتراف کرد
سوگند میخورد که نباشی بهار نیست
هدیه ارجمند
توسن
خدا کند که بهار رسیدنش برسد
شب تولّد چشمان روشنش برسد
چو گرد بر سر راهش نشسته ام شب و روز
به این امید که دستم به دامنش برسد
هزار دست، پر از خواهشند و گوش به زنگ
که آن انارترین روز چیدنش برسد
چه سالها که در این دشت، خوشه چین ماندم
که دست خالی شوقم به خرمنش برسد
بر این مشام و بر این جان چه میشود یا رب!
نسیمی از چمنش بویی از تنش برسد؟
خدای من دل چشم انتظار من تا چند -
به دور دست فلک بانگ شیونش برسد؟
چقدر بر لب این جاده منتظر ماندن؟
خدا کند که از آن دور توسنش برسد
سعید بیابانکی
اطلسی ها
هزار آیینه میروید، به هر جا مینهی پا را
همین قدر از تو میدانم: هوایی کردهای ما را
سحر میلغزد از سر شانههایت تا بیاویزد
به گرد بازوانت باز، بازوبند دریا را
میان چشمهایت دیده ام قد میکشد باران
وَ اندوهی که وسعت میدهد بیتابی ما را
شمردم بارها انگشتهایم را، بگو آیا -
از اول بشمرم بر روی چشمم مینهی پا را؟
من از طعم دو بیتیهای باران خورده لبریزم
کناراشک هایم میشود آویخت دریا را
شب و آشفتگی با دستهایت میخورد پیوند
زمین گم میکند در شیب سرگردانیّت ما را
تمام راه پُر میگردد از آوای سرشارت
وَ باران میتکانداشتیاق اطلسیها را
منصوره نیک گفتار
سیصد و سیزده
یادت نرود چه نوبهاری داریم
محبوبتر از بهار، یاری داریم
هنگام ورود خود به ما گفت بهار -
با «سیصد و سیزده» قراری داریم!
سعید حدادیان