نگاهی به فیلم «بمب» ساخته پیمان معادی
بیا با هم شعاری حرف بزنیم!
گالیا توانگر
خلاصه داستان: «فیلم بمب؛ یک عاشقانه» در دهه شصت و دوران بمباران شهر تهران روایت میشود. این فیلم به روابط بین امیدواری و ناامیدی مردم در آن دوران سخت میپردازد.
اگر چه بمب آنچنان که در نام فیلم آورده شده، باید تِم درام داشته باشد، اما حقیقت این است که لبریز شعارهای سیاسی است. آنچنان که همان لحظههای بکر عاشقانه تحت لوای اشارههای مستقیم سیاسی گم میشوند و در واقع بار دراماتیک فیلم در پسزمینه قرار میگیرد.
البته معادی از این منظر که یک داستان یکخطی با تنها یک گره ساده -مشکل روابط یک زوج فرهنگی در دهه 60- را تا این حد اطناب داده، خودش هنری است! در واقع خردهداستانهایی در پیوند با داستان اصلی وجود ندارد و همان داستان ساده بدون گره بزرگ تا انتها ادامه مییابد.
فیلم در سه فضای مدرسه، زیرزمین (پناهگاه) و خانه میترا و ایرج شکل میگیرد. آنچه در این سه فضا صورت میگیرد و گفته میشود، گویی برخاسته از سه دوره فکریاند و متعلق به یک دهه نیستند.
در مدرسه بر سخنرانیهای مدیر مدرسه (سیامک انصاری) و شعارهای سیاسی دهه 60 به نحو افراطگونه تاکید میشود. در خانه میترا و ایرج فضای روشنفکری با مدل معاشرتی مربوط به دهههای اخیر حاکم است. حتی نسخه «بیا با هم حرف بزنیم» اگرچه موثرترین نسخه برای حل مشکلات زناشویی است، اما مربوط به تاکیدات روانشناسی دهههای اخیر به نظر میرسد. اساسا در دهه 60 بیشتر بر پایه تحمل مشکلات خانوادگی، به پیش میرفتهاند؛ آن هم در سکوت. اوج «بیا با هم حرف بزنیم» در سکانس سخنرانی میترا پیش روی شوهرش ایرج است. او هر چه در دل دارد بیرون میریزد و ایرج در مقام یک مرد دهه 60 سراپا گوش میشود. یک چنین دیالوگی اگر در توصیف فعلی کنش و واکنش زوج دهه فعلی میبود، بسی باورپذیرتر به نظر میرسید.
ضمن این که در همین فضای خانه، کلا بر روابط سرد تاکید میشود. بیشتر سکانسها در نمایش همین روابط سرد رها شدهاند. در حالی که میشد زمان کمتری به توصیف این لحظات سرد پرداخت و در ادامه طوری داستان مربوط به فضای خانه را به پیش برد که زمینهسازی برای تحول روابط زناشویی فراهم آید و پله به پله به فضای همبستگی نزدیک شویم. در سکانسهای مربوط به خانه شاهد روند تحولپذیری تدریجی رابطه نیستیم و وقتی به یک باره زوج تغییر رویه میدهند، این تغییر دمدستی مینماید.
اما آنچه در زیرزمین میگذرد، ملموسترین و باورپذیرترین روابط مربوط به آن دهه (دهه 60) به نظر میآید. افکاری از لایههای مختلف فکری. ضمن این که یک عاشقانه دوران نوجوانی هم رقم میخورد، اما ضعف اصلی اینجاست که این عاشقانه نوجوانانه در پیوند با درام اصلی نیست. تنها نقطه پیوند درام نوجوانانه با درام اصلی نامهای است که پسر نوجوان عاشق برای «سمانه» نوشته و به دست معلم او «ایرج» افتاده است و علیالظاهر تحول بزرگ زندگی زناشویی ایرج و میترا با خواندن همین یک نامه رقم میخورد!
فیلم آنچنان که گفته شد، لبریز شعارهای سیاسی است. سخنرانیهای طولانی سیامک انصاری در نقش مدیر مدرسه حول محور شعارهای مرگ بر آمریکا و اسرائیل و صدام اگر چه منطبق بر باورهای کارگردان میخواسته یک طنز تلخ ایجاد کند، اما در عمل خمیازه کشداری به کام مخاطب تقدیم میکند. حال بماند که در سکانس دیگری، معلم مدرسه روبهروی دیواری مکث میکند که تمامی آن شعارها سفید شدهاند و اگر این سکانس را در کنار پیام فضای خانه میترا و ایرج بنشانیم که همانا «بیا با هم حرف بزنیم» است، در مییابیم که کارگردان بر همان گفتمان سیاسی بیفرجام در عمل تاکید دارد.
با همه این اوصاف حقیقتا مستقیمگوییها و اشارات به شدت شعارزده توی ذوق مخاطب میزند.
از جهت دیگری به نظر میرسد در عنوان فیلم هم باید تجدیدنظر گردد و کلمات «یک عاشقانه» که به دنبال کلمه بمب یدک کشیده میشود، حذف گردد؛ چرا که اساسا فیلم «بمب شعارهای سیاسی» از آب در آمده و مسئله عشق و همدلی بین افراد در حاشیه واقع شدهاند.