شهادت را ترجیح داد(یک شهید، یک خاطره)
مریم عرفانیان
گفتم: «پسرم! تو درس داری، نمیخواهد جبهه بروی.»
اوقاتِ تلخی داشت، به خاطر اینکه نگذاشته بودم این بار به جبهه برود. پدرش بیقراری او را که دید، پرسید: «چی شده؟»
محمود با ناراحتی جواب داد: «مادر نگذاشت بروم جبهه.»
پدرش اجازه داد که برود. انگار از خوشحالی بال درآورده بود، جبهه را به مدرسه ترجیح داد!
***
کنار ریل راه آهن ایستاده بودیم، من، محمود و پدرش.
وقت رفتن گفت:
-«مادر! قد و بالایم رو نگاه کن که دیگه من رو نمیبینی.»
***
قطار با صوت بلندی قلچ و قلوچ کنان راه افتاد. محمود مدام از پنجره کوچک سرش را بیرون میآورد و ما را مینگریست. در کنار راهآهنی بیانتها، تنها من ماندم و پدرش...
آخر هم محمود شهادت را بر درس ترجیح داد.
*خاطرهای از شهید محمود اصغریان
*راوی: حاجیه مینا نظری، مادر شهید
گفتم: «پسرم! تو درس داری، نمیخواهد جبهه بروی.»
اوقاتِ تلخی داشت، به خاطر اینکه نگذاشته بودم این بار به جبهه برود. پدرش بیقراری او را که دید، پرسید: «چی شده؟»
محمود با ناراحتی جواب داد: «مادر نگذاشت بروم جبهه.»
پدرش اجازه داد که برود. انگار از خوشحالی بال درآورده بود، جبهه را به مدرسه ترجیح داد!
***
کنار ریل راه آهن ایستاده بودیم، من، محمود و پدرش.
وقت رفتن گفت:
-«مادر! قد و بالایم رو نگاه کن که دیگه من رو نمیبینی.»
***
قطار با صوت بلندی قلچ و قلوچ کنان راه افتاد. محمود مدام از پنجره کوچک سرش را بیرون میآورد و ما را مینگریست. در کنار راهآهنی بیانتها، تنها من ماندم و پدرش...
آخر هم محمود شهادت را بر درس ترجیح داد.
*خاطرهای از شهید محمود اصغریان
*راوی: حاجیه مینا نظری، مادر شهید