اگر عصریست یا صبحی تو آن عصری تو آن صبحی(چشم به راه سپیده)
دل مصر و یمن خون شد...
سرم را میزنم از بیکسی گاهی به درگاهی
نه با خود زادراهی بردم از دنیا، نه همراهی
اگر زادِ رهی دارم همین اندوه و فریاد است
«نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی»
غروبی را تداعی میکنم با شوق دیدارش
تماشا میکنم عطر تنش را هر سحرگاهی
دلم یک بار بویش را زیارت کرد، این یعنی
نمیخواهد گدایی را براند از درش شاهی
نمیخواهم که برگردد ورق، ابلیس برگردد
دعای دست میگویی، چرا چیزی نمیخواهی؟
از این سرگشتگی سمت تو پارو میزنم مولا!
از این گمبودگی سوی تو پیدا میکنم راهی
به طبع طوطیان هند عادت کردهام، هندو
همه شب رام رامی گفت و من الله اللهی
اگر عصریست یا صبحی تو آن عصری تو آن صبحی
اگر مهریست یا ماهی تو آن مهری تو آن ماهی
دل مصر و یمن خون شد ز مکر نابرادرها
یقین دارم که تو آن یوسف افتاده در چاهی
علیرضا قزوه
گمنامتر
میبرم این روزها نام تو را آرامتر
تا بمانم در شمار عاشقان، گمنامتر
نیستی، فرصت برای درددل کردن کم است
درددل باشد برای دردهایی عامتر
درد اول دوری از آیینه و آیینگی است
درد دوم درد دلهایی از این هم خامتر
کاش گاهی هم به ما سر میزدی هر چند نیست
در میان خستگان از قلب ما ناکامتر
خشک شد لبهای ما با چند ندبه میرسی؟
جان مولا، ساقی از دست تو شد اینجام تر؟!
زیر لب ذکر تو را هر روز و هر شب گفتهام
گفتهای: آرامتر، آرامتر، آرامتر!
کاسة شعر مرا از دست عشق انداختی
تکّهای را تر کن از سرچشمه الهام، تر!
میرسی و انتخابی سخت خواهی کرد، آه
بیگمان از عاشقانی بهتر و خوشنامتر
سهم ما... شوق حضور و آبروی انتظار
سهم عاشقهای از گمنام هم گمنامتر!
نغمه مستشار نظامی
ظهر ظهور
چون تشنه به آب ناب دل میبندم
بر خنده ماهتاب دل میبندم
ای روشنی تمام تا ظهر ظهور
چون صبح به آفتاب دل میبندم
سلمان هراتی
دفتر دلتنگی
دیگر به خلوتهای من یک نم نمیباری
در دفتر دلتنگیام شعری نمیکاری
لحن سکوتت در دلم هر روز یک جور است
قهری؟ نه؟ دلگیری؟ نه؟ آقا! دوستم داری؟
من-بیتعارف- هستیام را از شما دارم
آقا خلاصه مطلبی؛ فرمایشی؛ کاری...
من خواندهام دربارتان یک خیمه سادَهست
جایی در آن دارند شاعرهای درباری؟
***
اما من و این رتبه و این منزلت، هرگز
اما تو و این بخشش و این مرحمت، آری
توفیق دادی یک غزل همصحبتت باشم
از بس که گل هستی و رو دادی به هر خاری
حسن بیاتانی
فردای ظهور
ای شبزدگان به مرگ عادت نکنید
فردای ظهور را ملامت نکنید
یک روز ز پشت ابرها میآید
پشت سر آفتاب غیبت نکنید
مهدی صفییاری
نه تنها من، که دنیا هم
نَمی از چشمهای توست چشمه، رود، دریا هم
کمی از ردِّ پای توست جنگل، کوه، صحرا هم
تو از تورات و انجیل و زبور از نور لبریزی
تو قرآنی، زمین محو شکوهت، آسمانها هم
جهان نیلی است طوفانی، جهان دل مرده ظلمانی
تویی تو نوح موسی هم، تویی تو خضر عیسی هم
نوایت نغمه داوود، حُسنت سوره یوسف
مرا ذوق شنیدن میکشد شوق تماشا هم
تو آن ماهی که در پایت تلاطم میکند دریا
من آن دریای سرگردان دور افتاده از ماهم
اسیر روی ماه تو، هواخواه نگاه تو
نشسته بین راه تو، نه تنها من که دنیا هم
تمام روزها بیتو شده روز مبادا، نه
که میگرید به حال و روز ما روز مبادا هم
همه امروزها مثل غروب جمعه دلگیرند
که بیتو تیره و تلخ است چون دیروز، فردا هم
جهانی را که پژواک صدایت را نمیخواهد
نمیخواهم نمیخواهم نمیخواهم نمیخواهم
سیّد محمّدجواد شرافت