کد خبر: ۱۰۲۱۴
تاریخ انتشار : ۲۷ فروردين ۱۳۹۳ - ۲۱:۴۷

چشم به راه سپیده

تو را غایب نامیده‌اند، چون «ظاهر» نیستی، نه اینکه «حاضر» نباشی.


«غیبت» به معنای «حاضر نبودن»، تهمت ناروایی است که به تو زده‌اند و آنان که بر این پندارند، فرق میان «ظهور» و «حضور» را نمی‌دانند، آمدنت که در انتظار آنیم به معنای «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت که هر صبح و شام تو را می‌خوانند، ظهورت را از خدا می‌طلبند نه حضورت را. وقتی ظاهر می‌شوی، همه انگشت حیرت به دندان می‌گزند با تعجب می‌گویند که تو را پیش از این هم دیده‌اند. و راست می‌گویند، چرا که تو در میان مائی، زیرا امام مائی، جمعه که از راه می‌رسد، صاحبدلان «دل» از دست می‌دهند و قرار ازکف می‌نهند و قافله دل‌های بی‌قرار روی به قبله می‌کنند و آمدنت را به انتظار می‌نشینند...
و اینک ای قبله هر قافله و ای «شبروان را مشعله»، در آستانه آدینه‌ای دیگر با دلدادگان دیگری از خیل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه می‌کنیم.
آینه‌های شکسته
دارند سینه بر در و دیوار می‌زنند
گنجشک‌های خسته تو را جار می‌زنند
دیریست رنگ و روی درختان پریده است
بی‌مایگان تبر به سپیدار می‌زنند
خطی به روی نام اقاقی کشیده و...
حتی به روی پنجره افسار می‌زنند
حالا شناسنامه من درد می‌کند
می‌نالم و دوباره به من خار می‌زنند
می‌نالم از دل خودم و خارهای پست...
آنها که زخم و طعنه‌ بسیار می‌زنند
اینگونه است که نفسم درد می‌کند...
انگار جسم و روح مرا دار می‌زنند
آقا... بیا که آینه‌های شکسته دل...
بی‌شک بدون روی تو زنگار می‌زنند
سیدمهدی نژادهاشمی «شوریده سبزواری»

و بعد...
وقتی بساط شاعریم پا گرفت و بعد...
مهرت درون سینه‌ من جا گرفت و بعد...
دستم که هیچ.... سر به هوایت بریده شد
آنجا که حرف زلف تو بالا گرفت و بعد....
باید برای دیدنتان رو به راه شد
چشمی دگر برای تماشا گرفت و بعد...
یعقوب شد به پای شما بین ندبه‌ها
از بسکه ذکر یوسف زهرا گرفت و بعد...
اینگونه نیست آمدنت بین جمعمان
باید برات روضه‌ سقا گرفت و بعد...
محسن سیمائی
* * *
آقای خوبم
ای بردن نامت شفا، آقای خوبم
یادت به درد ما دوا، آقای خوبم
هرگز نخواهم زد دری را گر بمیرم
جز درگه لطف شما، آقای خوبم
تو لطف و احسان می‌کنی، ما ظلم بر تو
تو با وفا، ما بی‌وفا، آقای خوبم
ماندم چگونه با تو گردم روی در رو
از بس که آزردم تو را، آقای خوبم
امشب دعا کن که نگردد این دل ما
یک لحظه از یادت جدا، آقای خوبم
یک شب بیا همراه مادر از مدینه
ما را ببر تا کربلا، آقای خوبم
سیدمجتبی شجاع

نماد خورشید
برای او که برایم نماد خورشید است
ندیدمش ولی او سال‌ها مرا دیده ست
ندیدمش ولی از پشت پرده‌ها حتی
دلم برای نگاهش همیشه لرزیده‌ست
سلام مهدی من! روز و ماه و سال بخیر
نگو که لحن سلامت! چه قدر شوریده ست
نگو که لحن سلامت چه قدر غمگین است
که در حوالی من غم همیشه خندیده ست
در این طرف که منم فصل‌ها همه سردند
در آن طرف که شمایی... بهار روییده‌ست؟
در آن طرف که شمایی در این زمستان‌ها
بگو که عطر بنفشه دوباره پیچیده‌ست؟
هوای سمت شما ابری است یا آرام؟
در این طرف که هوا سال‌هاست خشکیده‌ست
چه ساعتی ست در آنجا؟ شب است یا روز است؟
در این طرف که «زمان» سمت کعبه چرخیده‌ست
برای این که هوای تو در تنش جاری‌ست
که سال‌هاست «ندیده» فقط تو را «دیده»‌ست!
- و گفته‌اند: تو از سمت کعبه می‌آیی
ولی «چه وقتش» را هیچ کس نفهمیده‌ست...
مطهره عباسیان