kayhan.ir

کد خبر: ۱۰۰۸۶۶
تاریخ انتشار : ۱۸ فروردين ۱۳۹۶ - ۱۸:۲۰

مقدس اردبیلی مولود لقمه حلال


شخصی کنار جوی آبی نشسته بود، دید سیبی بر روی آب می‌آید. دست برد و سیب را برداشت و خورد. بعد از خوردن سیب به فکر افتاد که این سیبی که خوردم از کجا بود؟ از کدام باغ بود؟ رفت تا به باغی که سیب از آن بود رسید. وقتی صاحب باغ را پیدا کرد، از او پرسید: من سیبی از روی آب برداشتم و خوردم و بعد فهمیدم که سیب از باغ شما بوده است. نزد شما آمده‌ام که مرا حلال کنید یا آنکه قیمتش را بپردازم. صاحب باغ در پاسخ گفت: این باغ فقط از من نیست، ما چهار برادریم و من سهم خود را به شما بخشیدم. گفت: بسیار خوب، آن سه برادر کجا هستند؟ پاسخ داد: دو تای دیگر از برادرانم در ایران هستند و یکی در خارج از ایران. نزد آن دو برادر رفت و حلالیت طلبید و سپس، بار سفر بست و به خارج از ایران رفت (گویا برادر دیگر در شوروی سابق بوده است) و خود را به درخانه آن برادر رسانید، و قصه را بیان کرد. آن برادر چهارم تعجب کرد که این فرد کیست که برای یک چهارم سیب این همه راه را پیموده و به اینجا آمده است تا حلالیت بطلبد. گفت: من سهم خودم را به شما بخشیدم ولی به یک شرط، و آن شرط این است که دختری دارم از چشم کور و از زبان لال و از گوش کر است. اگر قبول کنی با او ازدواج کنی حلالت می‌کنم و الا نه! جوان قدری تأمل کرد و پذیرفت. وقتی مراسم عقد تمام شد و داخل حجله رفتند، عروس را حوریه‌ای از حوریان بهشتی دید. از حجله بیرون آمد و به پدر دختر گفت: شما گفتید: دخترتان کور و کر و لال است. گفت: آری، من دروغ نگفتم، گفتم: کور است چون تا به حال چشمش به نامحرم نیفتاده و اینکه گفتم کر است، (چون) گوش او صدای نامحرم و صدای ساز و آواز و غنا نشنیده و گفتم: لال است، (چون) زبانش به دروغ و غیبت و ناسزا و تکلم با نامحرم باز نشده است. مدت‌ها است از درگاه حضرت حق درخواست می‌کردم که خدایا، ‌داماد خوبی که هم کفو این دختر باشد به من مرحمت کن. خدا دعای مرا مستجاب کرد و دامادی متقی چون تو نصیبم کرد. از این ازدواج مقدس خداوند فرزند صالح و بی‌نظیری، همچون عالم ربانی شیخ احمد مقدس اردبیلی را عنایت فرمود.(1)
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- سرمایه سعادت و نجات، محمد تقی مقدم، ص 29