kayhan.ir

کد خبر: ۶۷۰۸۸
تاریخ انتشار : ۱۰ بهمن ۱۳۹۴ - ۱۹:۵۲

خاطراتی از حجت‌الاسلام قرائتی


 یکی از جذابیت‌های آثار حجت‌الاسلام والمسلمین قرائتی خاطرات تبلیغی وی است که بخشی از آنها را خبرگزاری حوزه منتشر کرده ودر ادامه تقدیم خوانندگان عزیز می‌شود.
***
* این چمن‌ها با پول مردم درست شده!
شهيد حاج آقا مصطفى خمينى (ره) مى‏ گفتند: در خدمت حضرت امام (ره) در شهر همدان قدم مى ‏زديم، به پاركى رسيديم كه چمن بود. حضرت امام (ره) مسافت بسيار طولانى را طى كرد تا پايش را روى چمن نگذارد و فرمود: ما رژيم طاغوت را قبول نداريم، ولى اين چمن ‏ها با پول مردم درست شده و من پا روى آن نمىگذارم.
* عدم احترام به نماینده صدام!
زمانى كه حضرت امام در نجف بودند، در جلسه‏اى كه همه علما حضور داشتند، نماينده صدام وارد شد؛ البته در آن زمان كسى نمى‌‏دانست كه صدام چه جرثومه‏اى است. عدّه‏اى جلو پاى نماينده صدام بلند شدند، امّا امام (ره) بلند نشد!!.
* همسایه‌های مسیحی و جذب آنان توسط امام (ره)
ايامى كه امام خمينى (ره) در نوفل لوشاتو فرانسه بودند، با تولّد حضرت مسيح (ع) مقارن شد، امام (ره) فرمود: هدايا و آجيل و شيرينى‏هايى كه دوستان براى ما آورده‌‏اند همه را بسته‌‏بندى كنيد و به همسايه ‏ها هديه دهيد. امام (ره) با اين ابتكارش آنچنان دل هاى همسايه ‏هاى مسيحى را جذب كرد كه شبى‏ كه نوفل لوشاتو را ترك مى ‏كرد، با بدرقه پرشكوه و بسيار عاطفى آنان روبرو شد.
* تنبیه کردن با سکوت
شهيد هاشمى نژاد مى گفت: زمان طاغوت براى سخنرانى بر فراز منبر رفتم، در بين جمعيّت يك نفر ساواكى گفت: براى سلامتى شاهنشاه صلوات ختم كنيد. با توجّه به حساسيت رژيم نسبت به من و اينكه دستگاه ضبط صوت، صداى مرا ضبط مى‏كرد، مانده بودیم چه كنیم؟ و چگونه با اين منكر بزرگ برخورد كنیم. روى منبر نشستم و مدّتى با قيافه عبوس و معنادار به شخص ساواكى خيره شدم. با اين كار، مردم متوجّه او شدند و او خجالت زده و شرمنده شد و بعد شروع به سخنرانى کردم. مطلبى از من ضبط نشد، امّا تنبيه صورت گرفت.
* کاش شعار می‌دادید!
در زمان ستمشاهى پهلوى در ماه محرم، هيئت عزادارى در اهواز به راه افتاد، آنان بدون اينكه نوحه‌‏اى بر زبان داشته باشند با سكوت محض حركت مى‏ كردند. ساواك ،آنها را دستگير كرد. گفتند: ما كه جرم‏ و گناهى انجام نداده‌ايم و حرفى نزده‏ايم!. ماموران گفتند: سكوت شما بدتر بود، اگر شعار مى‏ داديد از اين سكوت بهتر بود، ما از سكوت شما سوختيم.
* ظلم به افکار مردم
عالمى فرزانه در مجلسى نشسته بود. بدون هماهنگى با وی، گروهى گفتند: صلوات بفرستيد تا آقا منبر تشريف ببرند. آقا گفت: من مطالعه نكرده ‏ام و آمادگى ندارم. گفتند: هر كس مى‏خواهد آقا صحبت كند صلوات بلندتر ختم كند. آقا گفت: من مطالعه ندارم. بالاخره با صلوات سوّم به زور وی را بالاى منبر فرستادند. این عالم هم گفت: «بسم‏ اللَّه الرّحمن الرّحيم» حالا كه با زورِ صلوات مرا بالاى منبر فرستاديد، پس خوب گوش كنيد تا مطلبى برايتان بگويم. بى ‏مطالعه حرف زدن، ظلم به افكار مردم است. والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته. سپس از منبر پایين آمد.
* عیادت از بیمارانی که عیادت‌کننده ندارند!
مردى مزرعه ‏اى را وقف كرد و گفت: درآمد اين مزرعه را هديه بخريد و روزهاى جمعه به بيمارستان برويد و از بيمارانى كه عيادت كننده ندارند، عيادت كنيد.
* سبک امام (ره) در مبارزه با طاغوت
در بحبوحه انقلاب، شاه به ارتش خود دستور تيراندازى داد و در برابر او امام(ره) به مردم گفتند: به برادران ارتشى گُل بدهيد. يك مرتبه تحوّلى بزرگ در درون ارتش ايجاد شد؛ سرباز مى‏خواست تيراندازى كند، ولى گل دريافت مىكرد. اين امر باعث پيوستن بسيارى از نيروهاى ارتشى به جمع مردم شد.
* درس اخلاق‏ امام (ره) برای شهید رجایی
پس از اينكه مرحوم شهيد رجایى با رأى ملّت به رياست جمهورى انتخاب شد، خدمت حضرت امام (ره) رسيد. امام (ره) به وی فرمود: شما رئيس جمهور ايران شدى، ولى بايد بدانى كه ايران گوشه ‏اى از آسياست، آسيا گوشه‏ اى از زمين، كره زمين گوشه ‏اى از منظومه شمسى، منظومه شمسى گوشه ‏اى از كهكشان و كهكشان گوشه ‏اى از ... يعنى رياست، تو را فريب ندهد و مغرور نكند.
* باب جهاد برای دوستانِ برگزیدۀ خدا
يكى از شاگردان شهيد مطهرى براى من تعريف‏ مى‏ كرد؛ حدود بيست سال قبل از انقلاب، شهيد مطهرى نهج‏ البلاغه تدريس مى ‏كرد؛ روزى رسيد به خطبه 27 كه با اين فراز شروع مى ‏شود: «أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّه فَتَحَهُ‌اللَّهُ لِخَاصَّةِ أَوْلِيَائِهِ» جهاد درى از درهاى بهشت است كه خداوند به روى دوستانِ برگزيده خود گشوده است. استاد وقتى به اين جمله رسيد، كتاب را كنار گذاشت و گفت: من يك دعا می‌كنم شما آمين بگوئيد، گفت:خدايا! به من توفيق بده تا در راه تو به شهادت برسم.
* نماز شبی که شهید مطهری خواند!
مرحوم شهيد مطهرى مى‏ گفتند: شبى مهمان يكى از اساتيدم بودم. شب كه به نيمه رسيد براى نماز شب برخاست. در نماز سوره فجر را خواند، همين‌كه به اين آيه رسيد كه «وَ جي‏ءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ الْإِنْسانُ وَ أَنَّى لَهُ الذِّكْری» (فجر ـ 22) و در آن روز جهنم را حاضر مى ‏كنند؛ (آرى) در آن روز انسان متذكّر مى ‏شود؛ امّا اين تذكّر چه سودى براى او دارد؟. ديدم استادم مثل بيد مى ‏لرزد و شانه ‏هايش تكان مى ‏خورد و گريه مى ‏كند.
* پدرت را پشت سر انداخته‌ای؟
در ايام عيد يكى از وزرا براى عيد ديدنى و زيارت امام (ره)، به همراه پدرش خدمت ايشان رسيدند. امام (ره) پرسيد: اين پيرمردى كه پشت سر شماست، كيست؟. گفت: ايشان پدرم هستند. امام بسيار ناراحت شد و در حالى كه آثار ناراحتى در چهره امام (ره) نمايان شده بود، فرمود: پدرت را پشت سر انداخته‌‏اى؟ درست است كه وزير هستى، امّا هر چه باشى فرزند اويى.
*دعاى مستجاب پدردر حق فرزند
نيمه شبى پدر علامه مجلسى (ره) براى دعا و مناجات آماده شده بود، حال خاصى به او دست مى‏ دهد، اشك در چشمانش حلقه زده فكر مى‌‏كند كه چه دعايى بكند، يك مرتبه صداى گريه نوزاد در گهواره افكارش را متوجّه بچه مى‏كند و مى‏ گويد: خدايا! اين بچه را مروّج دين قرار بده. دعاى پدر مستجاب مى‏شود و اين طفل علامه مجلسى مى ‏شود كه حدود 200 كتاب تأليف مى‏ كند.
* تواضع در برابر والدين‏
آيت اللهى را سراغ دارم كه دست پدرش را مى‌‏بوسيد، همچنين در حالات شهيد آيت الله صدر شنيده‏ ام كه ايشان مرتّب دست مادرش را مى‌‏بوسيد.
* فردا دير است
يكى از علما و نويسندگان معاصر تعريف مى‏‌كرد: در نجف خدمت آيت اللَّه شيخ آقا بزرگ تهرانى رسيدم؛ در حالى كه از پيرى كمرش خميده بود و دائماً در حال نوشتن بود، به ايشان عرض كردم كتابى در حالات حضرت عبدالعظيم نوشته‌‏ام، ولى اكنون همراهم نيست، فردا تقديم شما مى‏ كنم. ايشان كه به سختى حرف مى ‏زد گفتند: فردا دير است، بگوئيد اكنون بياورند تا آن را مطالعه كنم!
* مطالعۀ شانزده جلد کتاب برای یافتن یک روایت!
آيت اللَّه صافى مى ‏گفتند: براى دسترسى به متن و سند يك روايت، تمام شانزده جلد كتاب تاريخ بغداد را از ابتدا تا آخر آن مطالعه كردم!!
*مغایرت با قوانین دیپلماسی و موازین بین‌المللی
پس از صدور فرمان قتل سلمان رشدى، مسئولان سياست خارجى كشور خدمت حضرت امام (ره) رسيده عرض كردند: آقا! اين فتواى شما با قوانين ديپلماسى و موازين بين ‏المللى سازگار نيست. امام (ره) فرمود: به درَك، آبروى رسول‏اللَّه (ص) رفت، هر چه مى ‏خواهد به هم بخورد. اى كاش خودم جوان بودم، مى ‏رفتم او را مىكُشتم!.
* جمله‌ای که آیت‌الله حجت کوه کمره‌ای را به گریه انداخت!
پيرزنى در قم با نخ ‏ريسىِ خود، خمس و سهم امامش را نزد آيت‏ اللَّه حجّت مى‏ آورد؛ وقتى مى‌خواست از اتاق بيرون رود، عقب عقب مى‏ رفت و خيره خيره به آقا نگاه مى ‏كرد. آقا دليلش را پرسيد؟. پيرزن گفت: مى ‏خواهم خوب قيافه شما را در خاطرم نگهدارم و روز قيامت شما را تحويل خدا بدهم و بگويم: خدايا! من جان كندم و خمس و سهم امامم را به اين آقا دادم تا از دينم حفاظت كند، حال اگر او در اين راه كم گذاشته او را مؤاخذه كن.
مرحوم آيت ‏اللَّه حجّت خمس را زمين گذاشت و زار زار گريه كرد.
*به درد صد سال پیش هم نمی‌خورم!
شور و شوق انقلابى، همه شهرها را فراگرفته‏ بود. جوانان انقلابى جهرم نيز انتظار داشتند حضرت آيت اللَّه حق ‏شناس يكى از علماى وارسته ديار فارس واز عاشقان امام خمينى (ره) با حرارت بيشتر وارد صحنه شود؛ وی هم مىگفت: بايد از طرف امام (ره) دستور برسد تا ما نيز حركت كنيم. جوانان انقلابى گفتند: بايد حالِ اين پيرمرد را بگيريم. به درِ خانه او رفتند و گفتند: شما آخوند انقلابى نيستى!؛ شما آخوند عصر ناصرالدين شاه هستى، شما به درد صد سال پيش می‏خورى. وی در جواب آنان با خوشرويى گفتند: به جدّم قسم! به درد صد سال پيش هم نمى ‏خورم، حالا بيایيد داخل منزل تا با هم يك چايى بخوريم. جوان‌ها به هم نگاهى كرده و خود را خلع سلاح ديدند.
* هواپیمای اختصاصی برای درمان سگ!
شخصى مى‏ گفت: من گماشتۀ خاندان سلطنتى بودم. يك ‏بار سگ دربار مريض شد. پس از عكس بردارى معلوم شد كه دريچه قلبش گشاد شده است. با هواپيما سگ را براى درمان به آلمان بردند و خانواده سلطنتى همه متأثّر بودند. در حالى كه در همان موقع خواهر من كليه‏ هايش از كار افتاده بود و من التماس مى‌كردم و كمك مى ‏طلبيدم و چون امكان بردن به خارج نبود، خواهرم مُرد.
*‏ زدن موشک از نزدیک
خداوند شهيد قهرمان، شيرودى را رحمت كند. موقع حمله به تانك ‏هاى دشمن خيلى نزديك آنان مى ‏شد؛ به او گفتند: ممكن است خودت مورد هدف قرار بگيرى!. گفت: در محاصره اقتصادى هستيم و موشك كم داريم، پس بايد سعى كنيم موشك را به‏ هدف بزنيم، مى ‏ترسم از دور بزنم به هدف نخورد.
* کتابی با نام پنج دقيقه ‏های قبل از غذا
دانشمندى كتابى به نام «پنج دقيقه ‏هاى قبل از غذا» نوشته است. دليلش اين بود كه وقتى مى‏ خواست غذا بخورد، تا آوردن غذا دقايقى طول مى‏ كشيد. او از اين فرصت استفاده كرده و به مطالعه پرداخت؛ وی نكات جذّاب كتاب‏ هاى مفيد را استخراج مى ‏کرد و مجموعه ‏اى تحت عنوان پنج دقيقه‏ هاى قبل از غذا منتشر كرد.
* دعا براى صوت قرآن!‏
شب بيست ويكم ماه رمضان، بعد از مراسم احيا و قرآن سرگرفتن، از جوانى پرسيدم: امشب از خدا چه خواستى؟.
گفت: از خدا خواستم صداى خوبى به من بدهد كه بتوانم قرآن را زيبا تلاوت كنم!.
*‏ چهارمين شهيد محراب
آيت اللّه اشرفى اصفهانى، پيرمرد نودساله و عالم وارسته‏ اى كه عمرى نماز شبش ترك نشده بود، مى‏ گفتند: مى ‏بينم كه من چهارمين شهيد محراب می‌باشم، آرى! خداوند درهاى غيب را به رويش باز کرده بود.‏
* تغییر دادن نام رشوه
شخصى در استاندارى به يكى از كارمندان مبلغى پول داد. كارمند گفت: رشوه مى ‏دهى؟. گفت: نه. اين حق ‏التسريع است!!. يعنى هم رشوه مى‏ دهد، هم اسمش را عوض مى ‏كند.
* زیرکی یک عالِم در برخورد با زمین خواری
شخصى، نزدِ يكى از علمايى كه مسئوليّت اجرایی هم داشت، رفته و گفته بود: خوابى ديده‏ام كه مبلغى به حساب 100 امام كه براى كمك به مسكن محرومان است، واريز كنم؛ مقدارى هم به جنگ كمك كنم. ضمناً يك قطعه زمين دارم در فلان جا مشكل قانونى پيدا كرده است. عالمِ زيرك گفته بود: تمام حساب 100 و كمك به جبهه براى اين بود كه مى ‏خواهى از اين راه مشكل زمين خود را حل كنى؟!.
* کتاب بی‌عیب
شخصى از يكى از علماى بزرگ پرسيد: مى‏خواهم كتابى بخوانم كه هيچ عيب و ايرادى نداشته باشد؟. گفت: قرآن بخوان.
 * ترس از گم شدن لانه
يكى از علماى بزرگ (مرحوم آيت اللّه ميرزا جواد آقاى تهرانى‏) كنار باغچه نشسته بود و مطالعه مى ‏كرد. بعد از ساعتى به طبقه دوّم منزل رفت، آنجا ديد مورچه ‏اى روى قباى اوست. دامن قبا را نگه داشته پائين آمد و مورچه را كنار باغچه رها كرد و گفت: ترسيدم اگر در طبقه بالا رهايش كنم، لانه ‏اش را گم كند.
*‏ با حضرت اباالفضل (ع) قهر نكن!
شيخ عبدالرحيم شوشترى يكى از شاگردان شيخ انصارى (ره) در نجف مشكل مسكن داشت. براى حل اين مشكل گاهى به حرم حضرت على (ع) و گاهى به حرم حضرت اباالفضل (ع) می‌رفت. روزى در حرم حضرت اباالفضل(ع)، عربى بيابانى را ديد كه بچه فلجش را كنار ضريح آورد و گفت: يا اباالفضل! بچه‏ام را خوب كن؛ بچه شفا پيدا كرد و خوب شد و رفت. عالم شوشترى گفت: يا اباالفضل! پس ما چی؟. اين عرب دير آمد و زود رفت؛ من كه ديگر به حرمت نمى‏آيم. اين حرف را زد و در حالى كه هيچ كس از حاجت او اطلاعى نداشت، راهى نجف شد. وقتى وارد جلسه درس شيخ انصارى (ره) شد، شيخ دو كيسه پول به او داد و گفت: اين پول را بگير و براى خود خانه ‏اى بخر، امّا با حضرت اباالفضل (ع) قهر نكن!.
* سه بار وصله به كفش پاره
سوّمين بار بود كه امام خمينى (ره) كفش خود را براى تعمير مى ‏فرستاد، اما كفاش نمى ‏دانست كه صاحب كفش امام (ره) است. كفاش گفت: آقا! اين كفش را دوبار پيش من آورده ‏اند و تعمير كرده ‏ام ديگر بس است.
آرى، امام خمينى (ره) كه رژيم شاهنشاهى را واژگون و جمهورى اسلامى را بنيانگذارى كرد، چنين ساده مى ‏زيست. به راستى او فرزند همان مولايى است كه فرمود: آنقدر كفشم را وصله كرده ‏ام كه از تكرار آن خجالت مى‏ كشم.
* بخشيدن عبا به بینوا
روزى شهيد آيت اللَّه سعيدى بدون عبا از مسجد برگشت؛ گفتند: آقا عبايت كو؟. گفت: ديدم كنار خيابان بينوايى مى ‏لرزد با خود گفتم: اگر در قيامت از تو بپرسند كه شخصى از سرما مى ‏لرزيد و تو، هم قبا داشتى و هم عبا؛ چه جوابى مى ‏دهى؟. لذا عبايم را به او دادم.
* چرایی ننوشتن همۀ ادعیه در مفاتیح الجنان‏
بعضى از دعاها را مرحوم حاج شيخ عباس قمى (ره) در مفاتيح ‏الجنان نياورده است. از آن مرد بزرگ پرسيدند: چرا چنين دعاهايى را نياورده‏ايد؟. گفتند: اگر همه دعاها را در مفاتيح بنويسم، مردم كتاب ‏هاى دعاى قبلى را فراموش مى‏كنند و من براى اينكه نام علماى قبلى و آثارشان فراموش نشود، بعضى از دعاها را به كتاب ‏هاى ديگر حواله داده ‏ام.
* اگر به خاطر خدا آمده ‏اى به خاطر خدا هم برو!
براى يكى از علماى نجف مهمانى آمد. آيت‌‏اللّه دو اتاق داشت كه يكى آفتاب‌گیر و ديگرى در سايه بود. هوا هم خيلى گرم بود؛ خانم آيت‌‏اللّه مريض و در اتاق سايه مشغول استراحت بود. آيت ‏اللّه از خانم خواست به اتاق آفتاب گیر برود. مهمان گفت: من مشتاق ديدار شما بودم و براى خدا به زيارت شما آمده ‏ام. آيت ‏اللّه گفت: اگر به خاطر خدا آمده ‏اى به خاطر خدا هم برو؛ چون زن مريضم را در اتاق آفتاب گير نگه داشته ‏ام. «اذا قيلَ لَكُمْ ارْجعُوا فارْجعوا». (نور، 28).
* هیچی به هیچی
يكى از دوستان طلبه مى ‏گفت: رفته بودم تبليغ. هرچه منبر مى ‏رفتم كسى پول نمى‌‏داد. روزى به ميزبان گفتم: استاد ما در حوزه علميه به ما گفته هر جا كه براى تبليغ مى ‏رويد، پول نگيريد. آيا استاد ما به شما هم گفته، پول ندهيد؟!. گفت: نه. گفتم: حالا ما چيزى نمى‌‏گویيم شما هم هيچى به هيچى!
*‏ اگر گريه مى ‏كردى دشمن، شاد مى ‏شد!
دي ماه سال 56 بود. فرزند يكى از مدرّسين حوزه قم كه از جمله شهداى 19 دى بود، جنازه‌‏اش را به بهشت ‏زهرا آوردند، در حالى كه پدرش تحت تعقيب ماموران رژيم شاه بود. پدر، خود را به بالين فرزندش كه دانشجوى سال اوّل بود، رساند ولى هيچ گريه نكرد و گفت: خدايا! راضى هستم. بعد از چند روز حضرت امام (ره) از نجف براى وی‏ نامه نوشتند؛ خوشحال شدم گريه نكردى، چون اگر گريه مى ‏كردى دشمن شاد مى ‏شد. آن روز فهميدم چرا حضرت امام (ره) در فراق فرزندش- سيدمصطفى (ره)- گريه نكردند.