kayhan.ir

کد خبر: ۲۰۳۷۹۴
تاریخ انتشار : ۳۰ آبان ۱۳۹۹ - ۲۱:۲۷

شیخ مرتضی زاهد و آقای دزد (حکایت اهل راز)



 یک مرتبه‌ که شیخ مرتضی زاهد ظاهراً قبل از اذان صبح به مسجد رفته بود ، دزدی وارد خانه‌ ایشان می‌شود ، نگاه می‌کند می‌بیند چیزی در خانه‌ این بنده خدا نیست، یک قالیچه‌ای دید چشم او را گرفت. این قالیچه را لوله کرد و برداشت و بیرون آمد. دقایقی از اذان صبح گذشته بود و نماز صبح هم تمام شده بود. دزد در حیاط را که باز کرد تا بیرون بیاید، با خودِ آقا شیخ مرتضی زاهد مواجه شد، آقا تا او را دید گفت: سلام علیکم؛ خیلی خوش آمدی، مهمان هستی، مهمان حبیب خدا است، آن هم مهمانی که با پای مبارک خود وارد خانه‌ آدم شده باشد. خیلی خوش آمدی برویم داخل. - شوخی و طعنه و کنایه نمی‌زد، نه، واقعاً می‌گفت.- این بنده‌ خدا را داخل آورد. گفت: بنشین یک چایی درست کنم با همدیگر بخوریم. گفت: چرا قبلاً نگفتی ما یک میوه ا‌ی، یک چیزی تهیّه کنیم، بالاخره آمادگی شما را داشته باشیم. یک چایی درست کرد و ده دقیقه، یک ربع با همدیگر خوردند. گفت: اگر ظهر پیش ما بمانی یک آبگوشتی هم ناهار می‌خوریم. گفت حاج آقا اجازه می‌دهید من بروم؟ آقا شیخ مرتضی زاهد گفتند: بفرمایید؛ بلند شدم و رفتم ، ایشان هم تا نزدیک در دنبال من آمد ، قالیچه را هم برداشت آورد. نزدیک در که رسیدیم گفت آقا، این قالیچه هدیه است. قالیچه را به من داد. فقط یک کلمه گفت، گفت جوان پاک زندگی کن همین! از فردای آن روز یکی از مریدهای پر و پا قرصی که همیشه پشت سر آقا شیخ مرتضی زاهد نماز می‌خواند همین آقای دزد بود؛ از کسانی شد که دیگر نماز پشت سر ایشان را ترک نمی‌کرد.
* مسعود عالی ، پیاده شده از نوار سخنرانی ایشان با موضوع بدی و خوبی.