پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹ - ۱۸:۴۸
کد خبر: ۱۹۵۶۲۳
تاریخ انتشار: ۲۱ مرداد ۱۳۹۹ - ۲۰:۲۱
ده گفتار از رهبرمعظم انقلاب در تحلیل مبارزات سیاسی امامان معصوم(ع)-44:



روایتی را در یادداشت‌هایم دیدم؛ یک عدّه‏اى از بنى‏اَوَد آمدند پیش حجّاج‏بن ‏یوسف. حجّاج‏بن ‏یوسف در چه زمانی است؟ در زمان عبدالملک مروان؛ یعنى چند سال بعد از واقعه‏ کربلا؛ یعنى قریب سى سال بعد از شهادت امیرالمؤمنین(علیه‌السّلام). این‌همه مدّت از دوران امیرالمؤمنین(علیه‌السّلام) گذشته، امّا چون نام على(علیه‌السّلام) شعار شیعه بوده، روى نام على(علیه‌السّلام) هم این‌همه فعّالیّت بوده است. یک عدّه‏اى از این جمعیّت آمدند پیش حجّاج‏بن ‏یوسف. خصلت شان هم این بود که دشمن خاندان پیغمبر‌(صلّی‌اله‌علیه‌و‌آله) بودند و فرزندان خود و زنان پرده‏نشین خود را با دشمنى آل‌محمّد‌(علیهم‌‌السّلام) می‌پروردند. «و فیهم رجل من رهط عبداله‌بن ‌ادریس‌بن ‌هانى»؛ یک نفرى هم در میان این جمعیّت بود که سرشناس‏تر بود. «فدخل على الحجّاج‌بن ‌یوسف»؛ این مرد وارد محضر حجّاج شد. «فکلّمه بکلام»؛ چون طرف‌دار حکومت بودند و علاقه‏مند به خاندان اموى بودند، به خودشان حق می‌دادند که به حاکم دژخیم‏صفتى مثل حجّاج‏بن ‏یوسف یک‌قدرى تندى کنند. بنا کرد با حجّاج با تندى صحبت کردن. «فأغلظ له الحجّاج فى الجواب»1؛ حجّاج هم پاسخ او را با تندى داد. مثلاً گفت که فضولى نکن، ساکت باش، این حرف‌ها چیست که میزنى و از این قبیل.
«فقال له»؛ مردک رویش را کرد به حجّاج، گفت: «لا تقل هذا ایّها الأمیر»؛ چرا این‌جورى با من حرف میزنى امیر؟ «فلا لقریش و لا لثقیف منقبة یعتدّون بها الّا و نحن نعتدّ بمثلها»؛ گفت: «قبیله‏ قریش که سرآمد قبایل عرب است و قبیله‏ ثقیف که قبیله‏ بزرگ دیگرى است از قبایل عرب _ و حجّاج خودش مال قبیله‏ ثقیف است _ هیچ فضیلت و منقبتى در این دو قبیله نیست مگر اینکه ما هم این فضیلت را داریم؛ چرا با من تند حرف میزنى؟». «قال له: و ما مناقبکم؟»؛ حجّاج گفت: «ما از قبیله‏ شما منقبتى نشنفته‌ایم؛ مناقب شما چیست؟» مردک شروع کرد مناقب قبیله‌اش را گفتن. شما دقّت کنید به این جملاتى که این مرد می‌گوید؛ ببینید مناقب یک قبیله در زمان بنى‏امیّه چه چیزهایی است. «قال: ما ینقص عثمان و لا یذکر بسوء فى نادینا قطّ»؛ گفت: «تاکنون در مجامع ما نسبت به عثمان _ خلیفه‏ سوّم _ کمترین تنقیص و بدگویی انجام نگرفته؛ ما همه ارادتمندان عثمانیم.» «قال: هذه منقبة»؛ حجّاج گفت: «درست است، این انصافاً فضیلتى است.» «قال: و ما رئی بنا خارجىّ قطّ»؛ گفت: «در میان جمعیّت ما یک نفر عصیانگر و خروج‌کننده‏ علیه حکومت وجود نداشته؛ یک اخلالگر از میان ما بیرون نیامده.» «قال: و منقبة»؛ گفت: «بله، این هم فضیلتى است.» ضمناً در جملات اوّل حدیث توجّه کردید یا نه؟ آن مرد می‌گفت مناقب قابل شمارش؛ مناقب مهمّى که شماها دارید، ما هم آن مناقب را داریم. حال، مناقب قابل شمارش، اینها بود؛ «قال: و ما شهد منّا مع ابى‏تراب مشاهده الّا رجل واحد فأسقطه ذلک عندنا و أخمله فما له عندنا قدر و لا منقبة»؛ گفت: «در تمام جنگ‌هایی که علىّ‏بن ‏ابىطالب با دشمنان خودش کرد، از قبیله‏ ما فقط یک نفر بود که با على هم‌رکاب و همرزم بود.» در میان قبیله‏ به این بزرگى، فقط یک نفر پیدا شده بود که در همه‌ جنگ‌هاى امیرالمؤمنین _ امیرالمؤمنین تعبیر من است. او گفت: «ابوتراب»، تعبیری که می‌خواستند على(علیه‌السّلام) را با آن تنقیص و کوچک کنند _ شرکت داشت و با على هم‌رکاب و همرزم بود؛ «و آن یک نفر به‌خاطر این جرم بزرگى که انجام داده بود، از چشم همه‏ قبیله افتاد و مردم دیگر هیچ ارزشى براى او قائل نیستند.» «قال: و منقبة»؛ حجّاج گفت: «بله، این هم برای شما منقبتى است، فضیلتى است.» «قال: و ما اراد منّا رجل قطّ ان یتزوّج امرأة الّا سأل عنها هل تحبّ اباتراب او تذکّره بخیر فان قیل انّها تفعل ذلک اجتنبها فلم یتزوّجها»؛ گفت: «در قبیله‏ ما مرسوم این است که هرکه می‌خواهد ازدواج کند، از آن زن مورد نظر خود می‌پرسد: آیا تو ابوتراب را دوست می‌دارى؟ آیا هرگز نام ابوتراب به نیکى به زبان تو آمده؟ اگر آن زن جواب مثبت بدهد، این ازدواج به هم می‌خورد و آن زن را نخواهد گرفت؛ چون جرم بزرگى است.» «قال: و منقبة»؛ حجّاج گفت: «این هم فضیلت بزرگى است.» «قال: و ما ولد فینا ذکر فسمّى علیّاً و لا حسناً و لا حسیناً و لا ولدت فینا جاریة فسمّیت فاطمة»؛ گفت: «در میان ما هیچ فرزند پسرى به دنیا نیامد که نامش را پدر و مادر او على، یا حسن، یا حسین بگذارند؛ و هیچ دخترى در میان ما به دنیا نیامد که پدر و مادرش نام او را فاطمه بگذارند». «قال: و منقبة»؛ گفت: «این هم فضیلت بزرگى است.» ببینید همین طور مدام آهسته آهسته پایین‏تر مى‏آید؛ در اواخر حدیث می‌رسد به آن نقاط دقیق‏تر و شایسته‏ تفکر بیشتر: «قال و نذرت امرأة منّا حین اقبل الحسین الى العراق ان قتله الله ان تنحر عشر جزر فلمّا قتل وفت بنذرها»؛ گفت: «وقتى‌که حسین فرزند على از حجاز به عراق مى‏آمد، زنى از قبیله‏ ما نذر کرد که اگر حسین در این سفر کشته شود، ده شتر در راه خدا قربانى کند. بعد که حسین کشته شد، این زن به نذر خودش وفا کرد و ده شتر قربانى کرد.» مناقب مورد اعتنا، مناقبى که جامعه‏ آن روز برایش قیمت و ارزش قائل بوده، این‌هاست. «قال: و منقبة»؛ گفت: «این هم منقبت بزرگى است.» «قال: و دعى منّا رجل الى البرائة من علىّ و لعنه. قال: نعم و ازیدکم حسنا و حسینا»؛ گفت: «به یک نفر از قبیله‏ ما گفتند که از على بیزارى بجو و او را لعن کن، گفت می‌کنم؛ به حسن هم لعن می‌کنم، به حسین هم لعن می‌کنم.» «قال: و منقبة والله»؛ حجّاج اینجا گفت: «به خدا منقبتى است.»
 تبلیغات است دیگر. باید این‌ها از چشم بیفتند. باید این گروه مخالف حکومت سفّاک اموى از حدّ یک انسان معمولى در نظرها فاسدتر شوند. یک مسلمان معمولى را نمی‌شود لعن کرد، امّا على و حسن و حسین‌(علیهم‌‌السّلام) باید مورد لعن قرار بگیرند؛ چون کانون شورش‌ها این‌هایند، چون قلب متحرّک جامعه‏ زنده‏ اسلامى نام این‌ها و یاد این‌ها و آموزش‌هاى این‌هاست؛ پس باید از چشم‌ها بیفتند.
«قال: و قال لنا امیرالمؤمنین عبدالملک: انتم الشّعار دون الدّثار و انتم الأنصار بعد الأنصار»؛ گفت: «حالا کارهاى ما را شنیدى، قضاوت امیرالمؤمنین عبدالملک را هم درباره‏ ما بشنو اى حجّاج! که به ما گفت شما نزدیکانِ نزدیک من هستید؛ و شما بعد از انصار زمان پیغمبر‌(صلّی‌اله‌علیه‌و‌آله)، انصار و یاورانید.» حجّاج گفت: «بله قبول دارم، این هم منقبتى است.»...
تحلیل این روایت در شماره بعدی منتشر خواهد شد.
پانوشت‌ها:
1- فرحة‌الغری، عبدالکریم‌بن ‌احمد‌بن ‌طاووس، ص22؛ و بحارالانوار، علّامه محمّدباقر مجلسی، ج 46، ص 120


نام:
ایمیل:
* نظر: