kayhan.ir

کد خبر: ۱۲۸۱۲۵
تاریخ انتشار : ۱۹ اسفند ۱۳۹۶ - ۱۹:۰۲
یادبود شهید مدافع حرم؛ جبار عراقی (اباعارف)

سرداری که یک تنه 6 ساعت جلوی داعش ایستاد

سید محمد مشکوه الممالک

سردار شهید مدافع حرم جبار عراقی معروف به «ابا عارف» یک مرد استثنایی بود؛ همچون بسیاری از دلاور مردان ایران زمین که راه شهادت را از مسیر ولایت یافت و برای وطن و دین و اعتقاداتش مرزهای جغرافیایی را پیمود. به لطف خدا در دانش نظامی و هوشمندی بی‌بدیلی که داشت توانست در عملیات‌های بسیاری جان مظلومان را نجات دهد و راه را برای آزادی سرزمین‌های اسلامی در سوریه باز کند و شاید ذکاوت نظامی او و شاگردانی که در این راه تربیت کرد کابوسی برای داعش و حامیان آنها بود که هیچ مین و فتنه‌ای را بدون خنثی سازی رها نمی‌کرد.
کمی که فکر می‌کنم نمی‌دانم که با کدام قلم وبیان می‌توان از عزیزانی که سنگرهای جبهه را به محراب و معراج تبدیل کردند ثنا کرد. شهیدان جانهای عزیزشان را که ودیعه الهی بود؛ در بازار شهادت به مشتری جان‌ها فروختند. آنان پیش از شهادت خدایی شده بودند. سیمای شان نور شهادت داشت. عطر خلوص و معنویت داشتند. شهدا دعا داشتند اما ادعا نداشتند. شهدا نیایش داشتند اما نمایش نداشتند. شهدا حیا داشتند اما ریا نداشتند. شهدا رسم داشتند اما اسم نداشتند.... دریغا که ما بر عکس شهدا عمل کنیم. شهدا رفتند که ما تن به سکوت ندهیم در مقابل نیرنگ‌ها و پلیدی‌ها بی‌تفاوت نباشیم. شهدا رفتند که ما جهاد گر میدان نفس و میدان عمل باشیم. و اینک کوچکترین کاری که از دست ما بر می‌آید اینست که خاطره عزیز و دوست داشتنی شان را بر برگ برگ گلبرگ‌ها بنویسیم.
سلام بر آنهایی که رفتند تا بمانند و نماندند تا نمیرند.تا ابد به آنانکه پلاکشان را از گردن خویش درآوردند تا مانند مادرشان فاطمه زهرا گمنام و بی‌مزار بمانند مدیونیم.
حالا دیگر کودکان هم می‌دانند که مهدیه اسم مکان است فاطمیه اسم زمان اما من منتظر می‌مانم تا روزی که مهدیه اسم زمان شود و فاطمیه اسم مکان.چه غافلند دنیاپرستان و بی‌خبران که ارزش شهادت را در صحیفه‌های طبیعت جست‌وجو می‌کنند و مدد می‌خواهند و حاشا که حل این معما جز به عشق میسر نگردد. به کوت عبدلله اهواز رفتم؛ منزل شهید والامقام و با همسر و فرزندان شهید گفت وگو کردم که شما را به خواندن آن دعوت می‌کنم.
همسر شهید جبار عراقی از (ابا عارف) برایم گفت: 1347/12/10 در یکی از روستاهای شهر بستان مرز ایران و عراق دیده به جهان گشود. جبار 16 - 17 ساله بود که جنگ شروع شد. او که شور و شوق جهاد و حماسه در وجودش نقش بسته بود سلاح را بر دوش خود انداخت و به نیروهای مردمی و بسیجی منطقه پیوست. سرانجام در اسفند 1369 به استخدام سپاه در ­آمد. 15 سال خدمت در تیپ یک زرهی لشکر هفت ولی عصر(عج) اهواز را در قسمت بسیج در قسمت اداری با کمال امانت و درستکاری بر عهده داشت. سرانجام به سبب لیاقت‌­ها و رشادت‌هایش وی را به عنوان فرمانده­ی گردان امام حسین(ع) در شهرستان کارون (کوت عبدالله) منصوب کردند.
کار در گردان برای جبار امری جدی بود. یک لحظه از وقتش خالی از دغدغه گردان نبود. چند سال مسئولیت گردان را داشت ولی کارش از اسم گردان امام حسین(ع) از شهرستان و اهواز بالا زد.
مهدی عراقی فرزند ارشد شهید جبار عراقی برایم می‌گوید: بعد از ورود به سپاه اولین ماموریتی که در آن شرکت داشت تجسس در عراق در سال 70-69 بود. ماموریت پدر با لباس محلی عراقی در کشور عراق انجام شد و بعد از ماموریت، در نیروی انسانی تیپ یک حضرت حجت (عج) مشغول به کار شد.
فرزند شهید جبار عراقی ادامه می‌دهد: پدرم در سال 85 فرمانده گردان امنیتی امام حسین(ع) کوت عبدالله شد که در سال 89 به عنوان گردان نمونه کشور معرفی گردید. بعد از گردان امام حسین(ع) پدر به لشکر هفت رفت و در آنجا فرمانده گردان پیاده استان و بعد از آن هم به سوریه اعزام شد. پدر، دوست داشت که به سوریه برود. ما هم او را تشویق می‌کردیم. ما همیشه در روضه‌ها به امام حسین(ع) می‌گوییم یا لیتنا کنا معک، این زمان همان زمانی است که باید حرفمان را عملی کنیم. پدر عقیده راسخی برای رفتن داشت و همیشه می‌گفت من دنبال عقیده‌ام هستم.
ترس برایش معنا نداشت
فرزند شهید می‌گوید: تنها چیزی که پدرم را به شهادت رساند، شجاعت او بود. در وجود پدر چیزی به معنای ترس معنا نداشت. در سوریه از ساعت 12 شب تا 6 صبح، به تنهایی جنگیده بود. دوستانش به او گفته بودند که برگردد اما قبول نمی‌کند و می‌گوید: شما فقط به من مهمات برسانید. پدرم ورزشکار بود و دوومیدانی انجام می‌داد. هر روز تقریبا ً هشت کیلومتر می‌دوید. هر روز عصر به من می‌گفت برایم زمان بگیر. من هم زمان می‌گرفتم هر روز دو ساعت می‌دوید. همرزم‌های پدرم می‌گفتند در سوریه هم، اول صبح ما را بیدار و به خط می‌کرد و ما را وادار به دویدن می‌کرد. پدرم در سوریه هم ورزش را ترک نکرده بود.
تنها مقابل داعش ایستاد
فرزند شهید جبار عراقی می‌گوید: شهید یکی از فرماندهان تیپ استان حماء بود. او در تاریخ 3 آبان سال 94 در استان حماء به شهادت رسید. نزدیک ساعت 12:30 به آنها حمله می‌شود و پدرم به همراه دو نیروی ایرانی و حدود 400 نیروی سوری بودند که بعد از آن حمله تمام نیروهای سوری فرار می‌کنند. همرزم پدرم همان ساعت 12:30 زخمی می‌شود و تا ساعت 6 صبح بیهوش بود. وقتی به هوش می‌آید متوجه می‌شود که پدرم در تمام این مدت به تنهایی جنگیده است. همرزم پدرم تعریف می‌کند که پدر، او را کول می‌کند تا از معرکه نجات دهد؛ در همین حین پدر را هم می‌زنند. پدرم در میان همرزمانش به نام ابوعارف شناخته شده بود.
همرزمان پدرم از مدیریت او هم تعریف کردند. پدر هیچ وقت غذایش را تنهایی نمی‌خورد. وقت ناهار یا حتی صبحانه که می‌شد پشت بلندگو پیج می‌کرد تا همه در مقر جمع شوند و دسته جمعی با هم صبحانه یا ناهار بخورند. پدرم شب آخر قبل از شهادتش از دوستش می‌خواهد که برایش آب گرم تهیه کند تا غسل شهادت کند. همرزمان پدرم به او خندیدند و گفتند شما شهید نمی‌شوید. پدر جواب می‌دهد که من شهید می‌شوم و جایی هم شهید می‌شوم که شما نمی‌توانید من را برگردانید، همان طور شد که گفته بود بعد از شهادت پدرم تا 20 روز نتوانسته بودند پیکر او را برگردانند.
فرزند سردار شهید عراقی ادامه می‌دهد: پدرم سه مرحله به سوریه رفت. سال 93 دو بار به سوریه اعزام شد و بار آخری که رفت تقریباً شهریور سال 94 بود که حدود 70 روز در سوریه ماند و بعد به شهادت رسید. به پدر گفته بودند که جایگزین شما آمده است؛ شما اگر بخواهید می‌توانید برگردید؛ اما پدر قبول نکرد و گفت که تا جایگزین تمام نیروهای من نیاید من برنمی‌گردم. من این نیروها را با خودم آوردم با خودم هم برمی‌گردانم.
همیشه دفاع، این بار حمله
فرزند شهید جبار عراقی در ادامه می‌گوید: خبر شهادت پدرم را در شبکه‌های خارجی پخش کرده بودند. پدرم اولین پاسداری بود که از آنجا به خاطر خدماتی که کرده بود درجه تشویقی گرفت. تعداد زیادی اسیر گرفته بود، همیشه ایرانی‌ها دفاع می‌کردند؛ اما پدرم حملاتی را طراحی کرده بود و در دل شب به داعشی‌ها حمله می‌کردند. فکر می‌کنم پنجمین شهید استان بود. بعد از شهادت پدرم شهدای زیادی را به استان و شهر ما آوردند.
آخرین روز در ایران
همسر شهید می‌گوید: روز چهارشنبه 1394/6/18 من برای انتخاب واحد به دانشگاه رفته بودم. فردای آن روز ساعت 2:30 شب به اهواز رسیدم، به همسرم زنگ زدم و به دنبالم آمد. از دور که دیدمش لبخند روی لبانش بود ایستاد و از ماشین پیاده شد سلام کرد و گفت: حاج خانم خیلی خوشحالم که رسیدی. همیشه مرا حاج خانم یا مامانِ رضا صدا می­کرد. داشت حرف می­زد ولی من فکرم راحت نبود. به او گفتم: سوریه می‌روی، گفت: بله. ساکت ماندم؛ آرام روی پایم زد و گفت: مامان رضا تو که صبرت بیشتر از اینهاست. به او گفتم: جهاد حق است ولی با نبودت خیلی اذیت شدم به خصوص برای دانشگاهم، تو قول دادی مراقب بچه­‌ها می­مونی، چی شد زدی زیر حرفت؟ گفت: تو استعداد داری. حیف است ادامه تحصیل ندهی. به او گفتم: بلیت گرفتی؟ گفت: به نظرم چون راضی نیستی بلیت گیرم نیامد. من باید شنبه سوریه باشم. مسئولیت دارم مامان رضا، وقت معطلی نیست قربانت حاج خانم رخصت بده. گفتم: ولی من این دفعه دلم می­لرزد. با همین حرف­ها به در خانه رسیدیم. جبار بچه­‌ها را خوابانده بود. وارد شدم رفتم سراغشون بوسیدمشون. همسرم هم همراه من بچه­‌ها را بوسید ولی آرام به من گفت: مراقب رضا باش، شیطون و کنجکاوه. من از خستگی سریع خوابم گرفت و دیگر متوجه حرفهایش نشدم.صبح، مرا سراسیمه بیدار کرد: لیلا لیلا عزیزم بیدار شو. به او گفتم : کاری داری؟ گفت :نه مامان رضا. حلالم کن. حلالم کن. تو با همه چیز ساختی، در تمام زندگی ام یار و یاورم بودی. کسی مثل تو به زندگی من آرامش و آسایش نداد. من را بابت هر نقصانی که در زندگی ات بوده و برای هر نا­ملایمت و عصبانیتی ببخش و حلالم کن. مراقب بچه‌ها باش! خواب از سرم پرید؛ شُک بهم وارد شد. گفتم: جبار عزیزم خوابی دیدی؟ مگر قرار است بروی و برنگردی؟ چرا اینجوری حرف می‌­زنی؟ مگر ما چقدر با هم زندگی کردیم؟ مراقب خودت باش سالم برگردی. تو رو به خدا من را تنها نگذار، مگر به من قول ندادی که همیشه با من و همراه منی، چرا حالا حرف رفتن می‌­زنی گلم؟ الان وقت رفتنت نیست... و شروع به‌گریه کردم. دیگر صبرم تمام شده بود. دستش را بوسیدم و گفتم: تو را به خدا من و بچه‌­ها را تنها نگذار. دفعه دیگر برو که من و بچه­‌ها هم با تو بیاییم، سرم را در آغوش گرفت و به آرامی گفت: اگر مقدر شد که من بمیرم جلوی تقدیر را نمی­‌شود گرفت. مامان رضا، همین الان در کنار تو هم خداوند امانتش را می‌­برد و زندگی‌ام تمام می­‌شود ولی تو رو به خدا اجازه بده که مرگ با عزتی داشته باشم، من دوست ندارم مرگ با ذلت داشته باشم و درختخواب بمیرم. این مرگ ذلت است، اجازه بده با عزت و سرافرازی جلوی آقا و ملتم و مردم به شهادت برسم.
گریه ام بند نیامد؛ گفتم: من هم مرگ با ذلت برایت نمی­‌خواهم. هیچ وقت به شما نه نگفتم. عزیزم سرافراز باشی؛ ولی حالا وقتش نیست. الان نظام به شما نیاز دارد. اسلام مردان غیوری مثل شما می­‌خواهد. چرا اینقدر سریع تمنای شهید شدن را دارید؟ آقا تنهاست و امیدش به شماست. گفت: دنیا لیاقت ندارد و تا دلت بخواهد پستی در آن زیاد است که بخواهند اسلام را به خطر بیندازد. به نظرت اگر ما از جانمان برای حفظ کشور و اسلام و آقا مایه نگذاریم چه می‌شود؟ اجازه بده مامان رضا بگذار با عزت و افتخار به شهادت برسم. من حس می­‌کنم عمری دیگر از من باقی نمانده است. نگذار اینجا بمانم و در رختخواب بمیرم؛ بگذار با عزت به تو بگویند همسر شهید.
ساکت شدم. ‌اشک‌هایم را پاک کرد. گفتم چشم و دیگر حرفی نزدم. بلند شدم و صبحانه­‌ای آماده کردم، جبار صبحانه می‌خورد و من به او نگاه می­‌کردم، آرام شده بود. انگار او را از قید بند و دنیا بریده بودند. جبار، دیگر جبار اولی نبود. بلند شد و از خانه برای مهیا کردن بلیط تهران بیرون رفت. دنبالش رفتم گفتم: مگر بلیط نیست؟ گفت: متاسفانه هواپیما نیست من باید زودتر به تهران برسم. از دهانم درآمد و گفتم: کاش بلیط‌گیرت نیاید. برگشت و با لبخند، اخمی را به نشانه ناراحتی به من نشان داد و سوار ماشین شد و رفت. چند ساعت بعد تماس گرفتم. گفت: متأسفانه انگار قسمت نیست بروم. خانم دلت را با ما صاف کن، راهمان صاف و راست شده است. من را نگه ندار.‌گریه کردم و ساکت شدم. شب همراه یکی از دوستانش به بیرون رفتند و گفت دوستش برای ساعت یازده شب برایش بلیط خریده و امشب حرکت می‌کند. به جبار گفتم: راضی هستم بروی فقط این آخرین رفتنت باشد. دیگر نرو. آرام گفت: بهت قول می‌دهم آخرین رفتنم باشد. دیگر می‌آیم و کنارت می‌مانم. خداحافظی کرد و از زیر قرآن و صدقه رد شد.
شهادت اباعارف
همسر شهید از قول مسئول پشتیبانی تیپ یک می‌گوید: ابا عارف ساعت 9 به محل خدمت آمد و از من خواست که آبی گرم آماده کنم تا استحمام کند. از من عذرخواهی کرد و گفت: زحمت نباشد برایم لباس آماده کن می‌خواهم غسل شهادت کنم. آب گرم را آماده کردم و غسل شهادت داد و گفت: استراحتی می‌کنم ساعت یک شب مرا بیدارکن. تا ساعت دو تا سه شب حملات شدیدی می­‌شود و جبهه مخالف جهت جبهه همسرم شکست می­‌خورد و تمام بچه­‌ها چه ایرانی و چه سوری به شهادت می­رسند، از جمله نیروی فرمانده این گردان که از بچه‌های کرمانشاه و کرد زبان بود سردار ابا امین از این شهید بسیار یاد کرد. سردار ابا امین با همسرم تماس می‌­گیرد و از موقعیت او می­‌پرسد. جبار نیرو تمام کرده بود ولی جبهه را تحویل نداده بود. تعدادی از بچه‌های ایرانی مسیر را گم می‌کنند. اباعارف دنبال آنها می‌رود.چند نفر بیشتر نداشت و صبح داشت می‌­رسید. ابا امین دستور عقب‌نشینی می‌­دهد ولی جبار نمی­‌پذیرد و از او درخواست نیروی کمکی می‌­کند. نیروی کمکی به وسیله یکی از برادران خرم‌­آباد معروف به ابا رضا با سه ماشین به جبهه جبار اعزام می‌شوند. مسیر را گم می‌کنند ولی در میانه­ راه هدف قرار می­‌گیرند. سه نفر شهید می­‌دهند و بقیه پیاده به جبار ملحق می­‌شوند. در این زمان نیروی پشتیبانی اباعارف فرماندهی سوری (احمد منصور) همراه 50 نفر سرباز بود ولی با دیدن موقعیت عقب‌نشینی می­‌کند و پشت اباعارف و نیروهای تیپ یک خالی می­‌شود. جبار با همان تعداد نیرو جبهه را تا پنج صبح نگه می­دارد اما متأسفانه همه به شهادت می­رسند. فقط ابا رضا از ناحیه­ کتف سمت چپ به شدت زخمی شد. اباعارف به ابارضا می‌رسد. می‌خواست ابارضا را بلند کند تا به عقب برگردد. در حال بلند کردن ابارضا بود که تک تیر انداز، چشم چپ ابا عارف را هدف قرار می‌دهد.
خبر بین سربازان سوری پخش شد که ابا عارف به شهادت رسیده است. جیش نصره پیکر مطهر شهید ابا عارف را نمی­‌شناختند چون تیر در چشم او خورده بود و سرش را متلاشی و چهره­‌اش را خونی کرده بود و خبر به وسیله یک سرباز سوری به نام مستعار نمر ساعت 11:5 صبح 1394/8/4 به دوست صمیمی همسرم در سوسنگرد رسید.
بازگشت پیکر شهید
همسر شهید ادامه می‌دهد: پیکر همسرم متأسفانه در منطقه­‌ای بود که در دست جیش النصر بود و نتوانستند پیکر مطهرش را به دست بیاورند. حملات زیادی داشتند و خیلی هم کشته داده بودند. همه می‌­ترسیدند پیکر مطهرش به دست خدانشناس‌ها بیفتد. برای همین در سوریه شهادت همسرم را تکذیب کردند. چون همسرم خیلی باعث آزار جیش‌النصر بود و تعداد زیادی از آنها را دستگیر کرده بود. پیکر مطهر همسرم بعد از 20 روز به دست ایرانی‌ها افتاد و بعد از یک روز به تهران منتقل شد.
ساعت 9 صبح روز 94/8/16 فرودگاه اهواز قیامت بود. تمام عشایر و طوایف و قبایل و مسئولین خوزستان و اهواز در فرودگاه جمع شده بودند و جایی برای ایستادن نبود. مرا جلو بردند. همه­ مسئولین عالی رتبه سپاه برای پیشوازی پیکر مطهر همسرم با صف­‌های منظم ایستاده بودند. دسته گلی تهیه کرده بودیم و روی تابوت گذاشتیم ولی سیل جمعیت تابوت را بردند. من با چشمانی‌گریان به همسرم خوشامد گفتم. پیکر مطهرش را در سردخانه بیمارستان شرکت نفت که نزدیک فرودگاه بود قرار دادند. مادرم چهره­‌اش را باز کرد. او را بوسیدم، سلام کردم و گفتم چقدر زیبا شدی، چقدر خنده‌­ات زیباست! سرانجام 94/8/17 ساعت 9 پیکر مطهر همسرم از حسینیه ثارالله در خیابان طالقانی اهواز با حضور نماینده ولایت فقیه، مسئولین و عشایر غیور عرب و لر و بختیاری در اهواز به سمت بهشت آباد تشییع شد و به آرامش ابدی رسید.
ماجرای شیعه شدن جوان سوری
سردار ابا امین همرزم و دوست شهید عراقی هم می‌گوید: ابا عارف، تنها فرمانده­‌ای بود که یک سوریه­‌ای شیعه جعفری را به شیعه 12 امامی دعوت کرد. ابا عارف بسیار برازنده، مهربان، با مدیریت، دوستدار، خوش زبان، خوش صبحت، جذاب از لحاظ بیانی پر از معلومات، با ایمان، اهل نماز و روزه بود. ابا عارف با گرفتن پست خود روزه می­گرفت و زمانی که پست را تحویل می­‌داد روزه خود را افطار می‌کرد. همه­ سوریه­ فهمیده بودند ابا عارف، عربی از اهواز و ایرانی الاصل است که این روحیه زیبا و بالا را دارد. تمام سربازان وی به صداقت، راستگویی و امانت داری او ایمان داشتند و آنچنان در دل نیروها رفته بود که هر دستوری را اجرا می‌­کردند و از وی نافرمانی نمی‌کردند. تا اینکه جوانی از اهل سوریه­ و شعیه جعفری به وی روی آورد و جلوی همه گفت: سوگند به خدا، هرچه دین و مذهب ابا عارف است را من می‌­پذیرم. و دین و مذهبی که تو را این گونه صادق و مقتدر بار آورده است را می­‌خواهم. آن جوان با کمک اباعارف و روحانی قرارگاه شهادتین را می‌گوید و به مذهب شیعه می­‌آید و رساله امام خامنه‌ای را به وی تقدیم می­‌کنند. این جوان بعد از چند هفته نزد اباعارف می­‌آید و می‌­گوید: ابا عارف من خواب دیدم که به شهادت می‌­رسم؛ مرا حلال کنید و از اهل بیت بخواهید مرا شفاعت کنند. آن روز فرا رسید و به اباعارف خبر شهادت این جوان را دادند. ابا عارف دنبال آن شهید گشت و آن جوان را در آغوش گرفت. انگار یکی از فرزندان خودش به شهادت رسیده است. بسیار ناراحت و متأثر از شهادت این جوان بود همه از همدیگر سؤال می­‌کردند مگر این جوان ایرانی است؟ مگر فامیل اوست؟ چرا اباعارف این گونه‌گریه می‌­کند؟ همه متحیر از‌ گریه­‌های اباعارف و در آغوش گرفتن آن جوان بودند.
طرز شهادتش را می­‌دانست
همسر شهید عراقی در ادامه می‌گوید: از زمان ازدواجمان تا زمان شهادت همسرم نزدیک شاید 7 تا 8 بار در جاهای مختلف و به خصوص دو سه بار در سال 1393 به من می‌­گفت: حس می­‌کنم و احساس یقین دارم که مرگم در سرم است؛ سرم منفجر و متلاشی می‌شود. من ناراحت می­‌شدم و به وی می­‌گفتم: چه فکر شومی داری؟ چرا انفجار؟ چرا سرت؟ آرام می­‌گفت: شاید در یک حادثه مثل رانندگی شاید هم نه. وقتی شهادت همسرم و طرز شهادت را برایم تعریف کردند طبق حرف همسرم بود. تک تیرانداز در چشم چپش زده بود و سرش از پشت منفجر و متلاشی شده بود.
جوان شرور و شهید عراقی
همسر شهید ادامه می‌دهد: دو ماهی از شهادت همسرم می‌گذشت. ساعت هشت شب به مزارش رفتم و دیدم دو جوان در حال شستن مزارش بودند و‌گریه می­‌کردند. نزدیک شدم. مرا دیدند و از مزار کنار رفتند. فرشی در کنار مزار گذاشتم و شروع به دعا خواندن کردم و‌گریه کردم که آن دو جوان به مزار همسرم نزدیک شدند و شروع به فاتحه خواندن کردند. کنجکاو شدم از آنها پرسیدم شما شهید را می‌شناسید؟ یکی از دو جوان خود را معرفی کرد و گفت: بله شما همسر شهید هستید؟ گفتم: بله گفتند: ما از بچه‌­های بسیج کوت عبدالله و گردان امام حسین(ع) هستیم که شهید فرمانده­ آن بود. همسر شما خیلی بزرگوار و شجاع بود. واقعاً شهادت لایقش بود؛یکی از آن‌ها گفت: شهید عراقی زندگی مرا دگرگون کرد. به آن جوان گفتم: بزرگواری شما را می­‌رساند مگر آقای عراقی برای شما چه کرد. جوان پاسخ داد: من را می‌بینید! یک جوان شرور و بد بودم؛ ولی آقای عراقی مرا به این شکل و اهل نماز و روزه و مسجد کرد. شاید باورتان نشود که پدر و مادرم همیشه دعاگوی آقای عراقی به خاطر این تحولی که در من به وجود آورد هستند. آقای عراقی چند ماهی آمده بود و اسمی از بسیج و نام او در کوت عبدالله روی زبان آمده بود. همه حرف بسیج را می‌زدند که برویم بسیجی فعال بشویم. آقای عراقی ما را دوره می­‌برد و حرفهای دیگر. بعضی از جوان­ها از برخوردهای رفتاری آقای عراقی خیلی تعریف می­‌کردند. آن زمان من شرور و بد بودم به تمسخر به تعدادی از دوستان گفتم: من هم می­‌خوام بسیجی بشوم. همه خندیدن و گفتند: بابا تو کجا بسیج کجا؟ آقای عراقی چهره تو را ببیند پرتت می­‌کند بیرون، یک پا خلافکاری! به تمسخر به آنها گفتم: حالا می‌­روم ببینم چه کسی مرا بیرون می­‌کند. شب هوا داشت تاریک می‌­شد. وقتی به درب ورودی گردان رسیدم سربازی مرا شناخت از من خواست آنجا را ترک کنم چون ممکن بود دستگیرم کنند! به او گفتم: می‌خواهم بسیجی شوم! گفت: برو صبح بیا. من هم با دو تا دست محکم کوبیدم، آنقدر کوبیدم که درب اصلی گاراژ مانند را برایم باز کردند. با شخصی محترم با لباس­های مرتب و صورتی آرام و لبخند به لب مواجه شدم. به آرامی به من گفت: چرا درب را محکم می‌­زنی؟ گفتم: می‌خواهم ثبت‌نام کنم. با آرامی گفت: درخدمتت هستیم. به وی گفتم: شما چه کسی هستی؟ گفت: چه فرقی دارد من چه کسی هستم؟ مهم اینه که تو را ثبت‌نام کنم. کارت از فردا شروع می‌شود. بعد به سرباز پشت سرش علامت داد و گفت که برایش فرم پر کنید فردا بیاید گردان که کار مهمی با او دارم. کنجکاو شدم و گفتم: تو کی هستی که من فردا باید پیش تو بیایم؟ سرباز کنارش گفت آقای عراقی فرمانده گردان است. خودم را جدی گرفتم ولی آقای عراقی به سربازی که وی را معرفی کرد نگاهی کرد و گفت: لازم نیست مرا معرفی کنی. ما اینجا همه بسیجی و سربازان کشور هستیم. از حرفش خیلی خوشم آمد؛ تکبر و غرور نداشت. همان طور که به آقای عراقی خیره شده بودم یک دفعه دست به شانه‌­ام زد و گفت: فردا زود بیا تو را فرمانده­ یک گروه کردم. دهانم بسته شده بود. صبح آمدم و آقای عراقی من را کنار خود آورد. برایم چای آوردند. مسئولیت را به من داد و شرایط و ضوابط رفتاری من و دیگران را گفت و بعد گفت هر کجا کم آوردی من هستم. این حرفش یک دیوار فولادی پشتم ساخت. خلاصه هر روز در گردان بودم و آقای عراقی در بیشتر کارها من را شرکت می­‌داد. بعد از یکی دو سال آقای عراقی از منِ خلافکار و شرور یک انسان بسیجی مخلص ولایت و اهل نماز و روزه و مؤدب و خوش پوشش ساخت. جوری شدم که مادر و پدرم آستین بالا زدند و برایم دختری را خواستگاری کردند.تازه ازدواج کرده بودم که آقای عراقی مأموریت دومش را رفته بود. مادرم وقتی شهادت آقای عراقی را شنید آنقدر ناراحت شد و‌گریه کرد که انگار یکی از بچه هایش شهید شده است. از زمان دفن شهید عراقی تا حالا من و همسرم هر شب سرمزار شهید عراقی می‌­آییم و شمع برایش روشن می­‌کنیم. به خصوص سه روز اول قبر برایش دعا کردم و نماز خواندم و شمع روشن کردم و فقط می­‌خواهم به شهید بگویم فراموشش نمی‌کنیم و همیشه در دلهایمان زنده است.