سی و ششمین جشنواره فیلم فجر – ۶
جلوتر از سالهای اخیر، عقبتر از مردم
سعید مستغاثی
ژانر دفاع مقدس را در واقع میتوان گفت تنها ژانر اریژینال سینمای ایران است که طی سالهای پس از انقلاب به لحاظ محتوایی و ساختاری، بسیار به این سینما افزوده و اساسا بسیاری از داشتههای فنی و تکنیکی امروز سینمای ایران مدیون پاگرفتن و تکامل و گسترده شدن این نوع فیلمها در عرصه این سینما بوده است. با این توضیح که دفاع مقدس و فیلمهای مربوط به آن تنها به جنگ تحمیلی و 8 سال نبرد جانانه با صدام و حامیانش محدود نشده و مثلا فیلمهایی از قبیل «ماجرای نیمروز» که به دفاع مردم در برابر تروریسم وحشیانه منافقین میپرداخت و چ که دفاع در برابر گروهکهای تجزیهطلب را بر روی پرده میبرد نیز در همین نوع سینما قرار گرفته و آثاری همچون «قلادههای طلا» و «بادیگارد» که به نبرد با کودتای مخملی و عملیات جاسوسی ارتباط داشته و همچنین فیلم «به وقت شام» که دفاع مقدس و جبهههای جنگ امروز سپاه اسلام در برابر جهان سلطه را به تصویر میکشد نیز در همین سینما قرار میگیرد.
اما در یک ارزیابی اجمالی میتوان گفت با حضور فیلمی همچون به وقت شام و تا حدودی نیمه دوم فیلم لاتاری، و با حضور آثاری مثل تنگه ابوقریب، سرو زیر آب و ماهورا، جشنواره امسال نسبت به چند سال گذشته در زمینه پرداختن به دفاع مقدس مردم ایران و همچنین برخورداری از ساختار تکنیکی استاندارد، جلوتر بوده اگرچه نسبت به سالهایی که 10-12 فیلم دفاع مقدس آن هم از نوع سفر به چزابه و بوی پیرهن یوسف و... ساخته میشد، فاصله بسیاری وجود دارد و البته تا زمانی که سینمای ایران به گونهای منصفانه به مقاومت مردم ایران در طول این 40 سال بپردازد، راه دور و درازی باقی است.
تنگه ابوقریب
میخکوبکننده اما با روایتی ضعیف
شاید اگر 5 کار قبلی بهرام توکلی مانند پرسه در بهشت یا آسمان زرد کمعمق و یا بیگانه را دیده باشیم، از اینکه چنین فیلمسازی فیلم تنگه ابوقریب را نوشته و کارگردانی کرده، به شگفت بیاییم. فیلمهایی که نه فقط به لحاظ محتوایی با تنگه ابوقریب، به کلی متفاوت بودند بلکه از لحاظ فرم و ساختار هم آثار به شدت ضعیفی بودند که حتی بعضا نمیشد عنوان فیلم بر آنها نهاد. اما اگر فیلم قبلی توکلی یعنی «من مارادونا هستم» را به خاطر بیاوریم که تا حدودی به لحاظ ساختار، به استانداردهای سینما نزدیکتر بود و برخی خلاقیتها و ظرایفی در فیلمنامهاش وجود داشت را در نظر بگیریم و بعد متوجه شویم که موسسه تولیدکننده فیلم تنگه ابوقریب، سازمان فرهنگی هنری اوج بوده است، آنگاه کمی از حیرتمان کاسته میشود!
«تنگه ابوقریب» درباره یکی از مقاطع ناگفته و فراموششده دوران دفاع مقدس است که حکایت نبرد نابرابر رزمندگان گردان عمار از لشکر 27 محمد رسولالله (صلیالله علیه و آله) در شرایطی بسیار نابرابر و با دست خالی در مقابل هجوم گسترده ارتش صدام برای تسخیر خوزستان در اواخر دوران دفاع مقدس (تیرماه 1367) را روایت میکند. تصاویر تکاندهنده و صحنههای مملو از درگیری و مقاومت و خشونت و آوارگی زنان و کودکان و لت و پار شدنشان و سکانسهای نفسگیر یک سوم پایانی فیلم که نبرد پراکنده و نامنظم اما پیگیر و پایدار گروهی معدود از همان گردان عمار (در غیاب همه یاران شهیدشان) با خیل تانکهای دشمن که به دشت عباس سرازیر میشوند را به تصویر میکشد، تماشاگر را تا آخرین لحظات بر روی صندلیاش میخکوب کرده و لحظات متعددی نگران شخصیتهایی مانند خلیل و عزیز و دکتر و برادرش و علی نوجوان میشود.
اما فیلم تنگه ابوقریب با همه کاراکترهای یاد شده و حس تعقیب و پیگیری آنها توسط تماشاگر، قصه و ماجرای قوی و پر و پیمانی در حد و اندازه همان فرم خود و جلوههای ویژه عظیمش ندارد، تماشاگر درگیر شخصیتها نمیشود و این شخصیتها نیستند که او را تا پایان میکشند. بسیار مواقع این کاراکترها محوشده، میآیند و میروند و همین آنها را در ذهن مخاطب آن چنان که پتانسیل فیلم را بالا ببرد، نگه نمیدارد. میتوان شخصیتهای یک فیلم یا قصه و داستان را متعدد و حتی برابر نمایش داد ولی یکی از آنها را برجستهتر ساخت تا تماشاگر راحتتر به بقیه هم برسد.
فیلم تنگه ابوقریب به دلیل حجم انبوه صحنههای دلخراش و مصیبتبار، تا مرز یک فیلم ضد دفاع نیز پیش میرود اما برخی دیالوگهای شخصیتها و بعضی صحنههای کلیدی از جمله نمای آخر از علی نوجوان که نسبت به شروع کار، تغییر و تحول فوقالعادهای پیدا کرده، پیشایش گروهی که در نمایی اسلوموشن با چهرههایی مصمم و بااراده درون کادر قرار میگیرند، فیلم را از چنان سمت و سویی نجات میدهد.
سرو زیر آب
تکرار فرزند خاک
محمدعلی باشهآهنگر اگرچه در فیلم ملکه، موضوعی جدید را در سینمای دفاع مقدس مطرح کرده و به دیدهبانهای گمنام جنگ پرداخته و راه آنها را تا سالهای پس از جنگ و حتی امروز در مصاف با دشمن به تصویر کشده بود اما در فیلم سرو زیر آب، همان موضوع جستوجو و تفحص پیکر شهدای دفاع مقدس فیلم فرزند خاک را این بار در فضایی گستردهتر ادامه داده است. تصاویر ستاد تفحص و تاکید بر شناسایی دقیق شهدای علیرغم کمبود نشانهها و علائم، سندی است از دقت عمل شناخت هویت هر شهید و حساسیت بسیار بالا برای تحویل صحیح به خانوادهاش. اما قصه شهید زرتشتی و اشتباه شدنش با یک شهید از لرستان و ادامهاش در یک حال و هوای شعاری، چندان به فیلم نمیچسبد و به صورت یک وصله تا به آخر باقی میماند. تا آنجا که در اواخر فیلم و جا دادن پیکر برادر شخصیت اصلی فیلم به جای پسر خانواده زرتشتی اساسا نقض عرض به نظر آمده و پنبه همه آنچه قصه فیلم تا به اینجا بافته را میزند.
در واقع فیلمساز، فیلم را به سمت یک خودزنی پیش میبرد که بیننده را کاملا مغبون میسازد. خصوصا با آن نمای پایانی و به اصطلاح پسرخاله/دخترخاله شدن شخصیت اصلی (بابک حمیدیان) با دختر زرتشتی که به مقام موبدی رسیده است. بارانهای متعدد فیلم چه در لرستان (که سرزمین بارانها است) و چه در یزد (که اساسا واجد آب و هوایی خشک است) بیش از حد به صحنهپردازی فیلم لطمه وارد آورده و قدری هم فیلم را آبکی کرده است!!
«ماهورا»
شلوغ و پر سر و صدا
ماهورا، میتوانست یک فیلم قابل قبول دفاع مقدس از نوع «هور در آتش» و «شب واقعه» و حتی «دوئل» و «مثل یک قصه» باشد اگر از این پراکندگی و بیارتباطی شخصیتها فراتر رفته و به قولی مسترشاتهای موثرتری به مخاطب ارائه میداد که او را تا این حد گیج و گنگ رها نسازد. به ویژه اینکه از یک ماجرای مستند بهره گرفته که هنوز برخی شخصیتهای آن از جمله مابهازای واقعی کاراکتر اصلی فیلم هنوز در قید حیات بوده و در تصاویر مستندی که انتهای فیلم نمایش داده میشود، در حال تعریف کردن ماجرای اصلی دیده میشود.
نماهای منفصل و ناقص تعریف کردن قصه، در برخی نقاط داستان را از دست مخاطب خارج ساخته و وی را در میان اتفاقاتی که پیدرپی میافتد، متحیر باقی میگذارد. مثلا به روشنی مشخص نیست چرا در صحنهای شخصیت اصلی (ساعد سهیلی) آن افسر نیروی مخصوص عراقی را از میان شلیکهای هلیکوپتر ایرانی نجات داده و حتی خود را سپر وی میسازد، سپس او را در آب خفه میکند و بعد با تنفس مصنوعی، او را احیاء مینماید و بعد هم خود افسر عراقی نقش زمین شده و میمیرد!
فیلم «ماهورا» نیز نه از شعار دادن صرفنظر میکند و نه از نمایش روابط آنچنانی و همین موضوع آن را تا سطح یک فیلم تقلیدی نزول میدهد. فالگیری برای شخصیت اصلی و آن زن عراقی به نام ماهورا که به ایران آورده و عاشقش میشود و همین دو تن از دختران عشیرهاش که عاشقش بودند را به خودکشی میکشاند!! بعد آواز زن در فیلم (که بارها تکرار میشود!) و بالاخره حقنه کردن اینکه عشق به ماهورا همان عشق به وطن بوده است!!!