دگر بس است جدایی... خدا کند که بیایی(چشم به راه سپیده)
خدا کند که بیایی
الا که راز خدایی، خدا کند که بیایی
تو نور غیب نمایی، خدا کند که بیایی
شب فراق تو جانا خدا کند به سر آید
سر آید و تو برآیی، خدا کند که بیایی
دمی که بیتو سر آید خدا کند که نیاید
الا که هستی مایی، خدا کند که بیایی
فسرده غنچه گلها فتاده عقده به دلها
تو دست عقدهگشایی، خدا کند که بیایی
ز چهره پرده بر افکن به ظلم شعله در افکن
تو دست عدل خدایی، خدا کند که بیایی
نظام هر دو جهانی امام عصر و زمانی
یگانه راهنمایی، خدا کند که بیایی
تو مشعری عرفاتی، تو زمزمی تو فراتی
تو رمز آب بقایی، خدا کند که بیایی
دل مدینه شکسته حرم به راه نشسته
تو مروهای تو صفایی، خدا کند که بیایی
به سینهها تو سروری به دیدهها همه نوری
به دردها تو دوایی، خدا کند که بیایی
ترا به حضرت زهرا، بیا ز غیبت کبری
دگر بس است جدایی، خدا کند که بیایی
***
دل بیقرار
با این دل بیقرار خیلی سخت است
جا ماندنمان ز یار خیلی سخت است
تو درد فراق دیدهای، میدانی
برگرد که انتظار خیلی سخت است
محمد کاظمینیا
***
زود میرسد
در باغ گل، بر آتش نمرود میرسد
با شعر، با صدای دف و عود میرسد
این بار هم به تارک طاغوت میخورد
سنگی که از فلاخن داوود میرسد
پیغمبران آمده، رفته! مبارک است
او که نوید مصحفتان بود، میرسد
ای دستهای سبز دعا گل برآورید
او گرچه دیر کرده ولی زود میرسد
جز او به هیچ حادثهای دل نبستهایم
موعود جمعه، جمعه موعود میرسد
مهدی فرجی
***
ما را رها مکن
حالم بد است نبض مرا یک نگاه کن
آه ای طبیب حال مرا رو به راه کن
دستی بکش بر این سر شوریده لااقل
لطفی به شرم روی غلام سیاه کن
ما را قسم به زلف رهایت رها مکن
ما را به زیر سایه خود، در پناه کن
فکری به حال ما نکنی خوار میشویم
فکری به حال قافلهای بیپناه کن
یک عده صحبت از غم اغیار میکنند
کاری برای زمزمههای تباه کن
ما هر چه میکشیم ز اغیار میکشیم
بیگانه را به مکر خودت سد راه کن
قومی بهرغم تو ره بیراهه میروند
گمراه را به بارقهای مرد راه کن
دلها به دست تو به خدا نرم میشود
بیدرد را تو جلوهای از سوز و آه کن
دنیای بیوفا همه ارزانی حریف
ما را رحین منت یک صبحگاه کن
روزی برادران رسول خدا شویم
روز دگر چه؟ امت خود را نگاه کن
یوسف به چاه مانده گذشت از برادران
رحمی به حال قاطبهی رو سیاه کن
یا راحم الغریب قسم بر ولایتت
رحمی بر امیر غریب سپاه کن
وقتی که میروی سوی شش گوشه حسین(ع)
پایین پا به ما نظر از قتلگاه کن
***
یا ایها العزیز
پر کن دوباره کیل مرا ایها العزیز
دست من و نگاه شما ایها العزیز
رو از من شکسته مگردان که سالهاست
رو کردهام به سمت شما ایها العزیز
جان را گرفتهام به سر دست و آمدم...
از کورهراههای بلا ایها العزیز
وادی به وادی آمدهام از درت مران
وا کن دری به روی گدا ایها العزیز
چیزی که از بزرگی تو کم نمیشود
این کاسه را... فاوف لنا... ایها العزیز!
ما جان و مالباختگان را رها مکن
بگذار بگذرد شب ما ایها العزیز
دستم تهی است راه بیابان گرفتهام
محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز
مریم سقلاطونی
***
حضور پنهانی
در امتداد خزان، روزها زمستانی
و در غیاب شما، آفتاب زندانی
جسارت است ولی یک سؤال میپرسم
چقدر در پس پرده حضور پنهانی؟
ببین برای شما جمعه ندبه میخوانند
نوادگان زمین خسته از پریشانی
چه وقت میرسد آقا نگاهتان باشد
برای شبزدگان آیت غزلخوانی؟
چرا نمیرسی ای منتقم ببین امروز
به نیزهها شده قرآن به دست شیطانی
دوباره پنجرهها، زل زدن به غربت شهر
در انتظار شما ای طلوع پایانی
علی سلیمانی