هویت در آینه غزل
نگاهی به مجموعه شعر «زیر سر کوه» سروده فاطمه هاوشکی
محمدجواد آسمان، شاعر جوان معاصر که دستی هم بر آتش نقد و پژوهش ادبی دارد، در یادداشتی به معرفی و بررسی کتاب «زیر سر کوه» حاوی مجموعه شعرهای فاطمه هاوشکی پرداخته است که در ادامه از نظر شما میگذرد:
مجموعه شعر «زیر سر کوه» کتابیست دربردارنده غزلهایی از خانم فاطمه هاوشکی که قریب به یک سال از انتشار آن توسط انتشارات شهرستان ادب میگذرد اما به نظر میرسد آنطور که باید در فضای رسانهای ادبیات دیده نشده و حقش گزارده نشده است. با تورق این کتاب، آن را سرشار از فرازهای زیبا و درخور مییابیم؛ بهویژه تکبیتهایی که میداندار شعریت غزلها هستند و نمیگذارند خواننده دمخور با شعر خوب، غزلی را دست خالی ترک کند. بیتهایی از این دست، هویت شاعر و مرتبه شاعری او را برای خواننده اهل شعر هویدا میکنند:
«تا از تصور تو لبم خندید، دنیا خطی به صورت من انداخت / اینجا سزای خنده، ترکهایی در گوشهگوشه لب خندان است»، «مثل عطر بیدمشک تازهای، یک صبح زود / باز بیرون میزنی از حجره عطاریام»، «راست میگویی که وقت رفتنت زیباترم / برگها هم وقت مردن دیدنیتر میشوند»، «بگذار که در دست من این عشق بپوسد / کالای گرانیست و بازار کسادی»، «من شاخهای کمحرف، تو گنجشکِ صبحِ زود / من منزوی بودم، تو خواندی شعرهایم را»، «ما مثل آهوهای لبتشنه، لبِ چشمه / صیاد، سرگرم شمردنها و بردنهاست»، «در پشت کوه، عشق رهایت نمیکند / چوپان به شهر میزد اگر نیلبک نبود».
در کتاب اما غزلهای سراسر خوب و تکاملیافتهسهل و ممتنع هم کم نیستند؛ غزلهایی تماماً روان و دلچسب از این دست:
این روزها دنبال روحم در بدن هستم
دنبال بوی یوسفی از پیرهن هستم
دنبال هر چیزی که در من هست و یادم نیست
این روزها دنبال کشف خویشتن هستم
راهی، دهی، آبادی متروکهای، غاری
هر جا که دیدی یک نفر تنهاست، من هستم
... حالا جدا از تو، فقط شعری پر از نقصم
آوارهی این انجمن آن انجمن هستم
خانم هاوشکی در همان سه غزل نخست کتابش با انتخاب سه قافیه مشکل (بخشندگی، زاویه، نمک) گویی میخواهد توانایی ادبیاش را به رخ مخاطب جدی غزل بکشد و ناگفته بگوید که حتی از رویارویی با عرصاتی از این دست سخت، هراسی ندارد. فارغ از داوری در باب اینکه آیا میزان توفیق این قافیهآزماییها به اندازه دشواریشان بوده است یا نه، باید انصاف داد که ورز دادن و اهتمام به همین قبیل تجربهورزیهای فنی ـ که در دیگر غزلهای کتاب هم امتداد و تکثیر یافتهاند ـ وزنی ویژه به قابلیتهای متعدد شعرهای کتاب افزوده است.
شاعر در شعرهایش مدام در حال تردد از درون به بیرون و بالعکس است؛ هم تصاویر عینی به نوعی انعکاس حالات درونی شاعر قلمداد میتوانند شد و هم تصور میشود آنچه در درون شاعر روی میدهد بسیار متأثر از مناظر بیرونیست. منزل پایانی این اسفار، شکل گرفتن تصویری یکپارچه و یکدست در آخر اغلب شعرها و بهویژه در پایان مرور کتاب است که معنای کلیاش نهتنها بر بیرون و نه فقط بر درون شاعر، بلکه بر مفهومی انتزاعی متشکل از هردو، امکان دلالت مییابد.
شناسه هویتی تعداد کثیری از شعرهای کتاب که امضای شاعر را در پای آنها ابدی کرده، شخصیت بخشیدن شاعر به فضای جغرافیایی زادگاهش ـ شهر بابک کرمان ـ و گره زدن آن به کلیت سرودههای این مجموعه شعر است. به این ترتیب، شاعر، گاه با اندوه به نظاره تنهایی و عسرت زادگاهش مینشیند و گاه زبان شهر و اصلاً خود شهر میشود. از این منظر، زادگاه شاعر شهریست غمگین، تکیه داده به کوه در حاشیه جادهای ترانزیتی؛ شهری در انتظار معجزه نشسته، خشک و بیباران که ابرهای بارانزای شمالی گاه و بیگاه از برابرش میگذرند و بر حسرتش میافزایند اما نمیبارند. شاعر از رهگذر توصیف اندوه بارش از این شهر، اعتراضهایش را هم درباره موضوعهایی همچون قطع شدن مدام برق در شهر، بیان میدارد.
در کنار نکته بالا، طبیعت هم ـ که لابد طبیعت حاشیه همان شهر زادگاه شاعر است ـ در شعرهای کتاب حضور پررنگی دارد. حتی به نظر میرسد ابر و باران و آبشار و سبزهزار و گلستان و جنگل که به دیگر پرسناژهای فعال شعرهای کتاب تبدیل شدهاند، در حقیقت، صورت پوزیتیو نگاتیوهای اصلی شعرها یعنی کوه و صحرا و کویر باشند.
حضور توفیقبخش واژگان امروزی دستچینشده از زندگی پیرامونی شاعر در شعرهای کتاب، در کنار رخصت حضور یافتن اصطلاحات و کنایات فولکلور، حس و حال تازگی را به شعرها تزریق کرده است. هرچند گاهی زیادهروی در این باره و بیتوجهی به همگنی واژگان، کار دست شعرها داده و بیآن که شاعر اراده کرده باشد، رنگی از زبان طنز به شعرها بخشیده است.
شاعر از حقگزاری و پاسداشت مکانها و افراد و یادها هم در شعرش دریغ نورزیده و به هر بهانهای به آنها مجال حضور داده است. خانم هاوشکی امّا تنها به پیش رو نهادن موتیفهای امروزی بسنده نکرده و شعرش را به اشارات تلمیحی هم آراسته است. در همین زمینه، اشارههای او به شخصیتهای قهرمانی و اسطورهای ـ بهویژه شخصیتهای شاهنامه ـ قابل تأملاند.
در کتاب، هم میتوان اشعاری یافت که رنگ و بوی عاشقانه دارند و هم سرودههایی که به رویکرد و وجهه عارفانه قابل تأویلاند.
کتاب «زیر سر کوه» امّا یکسره ادعای کمال و رستگاری ندارد؛ مانند هر اثر دیگری در این اثر ادبی هم ناکامرواییهایی میبینیم که به نظر میرسد عمدتاً به سلیقه تکنیکی شاعر مربوط باشند. از آن جمله، اجمالاً و گذرا میتوان به بیدقتی در استخدام همزمان انواع قوافی منتهی به «ی» (از حیث تأکید و تکیه بر یاء)، نادلچسبی مقر «که...» در پایان مصراع، لزوم ملفوظ خوانده شدن برخی «ه»های ناملفوظ برای ادا شدن حق عروض، و دادن اختیار و عنان مضمونسازی و امتداد غزل به دست قافیه در بعضی موارد مخصوصاً در مواقعگریز زدن به تلمیحات کهن مانند «آسیه» و «خانقاه» (در شعرهای 1 و 3) اشاره کرد.
برای شیرین شدن کام خوانندگان، بد نیست سخن را با غزلی موفق از خانم هاوشکی به پایان ببریم که زبان و فضایی کهنتر از غزل پیشتر ذکرشده را تجربه کرده است:
دلتنگتر از گل وسط بوتهی خاری
دلخونشدهتر از لب هر باغ اناری
دیوانهتر از حضرت مشتاقعلیشاه
بر لب، خط قرآنی و در دست، سهتاری
دلدار که گفتا به تواَم دل نگران است،
انگار نه انگار که یاری، که قراری...
آشفتگیام بیشتر از این دوسه بیت است
سخت است بخواهی بنشینی بشماری
سخت است بگویند فقط دی، فقط اسفند
شاید تو بخواهی وسط تیر بباری
شاید تو بخواهی؛ ولی این چشم و دل و دست
باید بگذارند نمازی بگزاری
این درد، محال است که آرام بگیرد
از دست نگاری گره افتاده به کاری