کد خبر: ۷۷۷۳۴
تاریخ انتشار : ۲۶ خرداد ۱۳۹۵ - ۲۰:۳۷

خوش به حال مدافعان حرم... عشق را در عمل نشان دادند(چشم به راه سپیده)


مدافعان حرم
عشق یک سینه‌ پر از آه و یک دل بی‌قرار می‌خواهد
خواب راحت برای عاشق نیست عاشقی حال زار می‌خواهد
دیدن یار گر چه شیرین است نیست عاشق کسی که خودبین است
حرف عشاق واقعی این است هر چه میل نگار می‌خواهد
مدتی هست یادمان رفته پسری مانده از تبار علی
او که مثل حسن برای قیام بی‌سپاه است و یار می‌خواهد
یار هر کس به غیر او بودیم دل به هر کس به غیر او دادیم
چه کسی را عزیزتر از او دل از این روزگار می‌خواهد؟
چند روزی به سمت آقاییم چند ماهی به سمت دنیاییم
بی‌تفاوت به اینکه جاده وصل قدمی استوار می‌خواهد
خوش به حال مدافعان حرم، عشق را در عمل‌ نشان دادند
تا بفهمیم یوسف زهرا عاشقی جان نثار می‌خواهد
شیعه تنهاست یا اباصالح با همان هیبت علی برگرد
گردن دشمنان آل الله گردش ذوالفقار می‌خواهد
گر بگویی بمیر، میمیرم بین دستان توست تقدیرم
عبد بی‌دست و پا برابر تو، کی ز خود اختیار می‌خواهد؟
علی ذوالقدر
***
نگاه تو
کیستم من سائلی در پای دیوار شما
با همه فقر و تهیدستی خریدار شما
دیده‌ام را شسته‌ام یک عمر از خون جگر
در هوای لحظه‌ای از فیض دیدار شما
چون درخت خشک دارم بر فلک دست نیاز
بلکه یابم حاصلی از نخل پر بار شما
سر برون آورده‌ام چون رشته از شمع خموش
تا مگر نوری نصیبم کرد از نار شما
پیشتر از آنکه بگذارند نامی روی من
بوده نامم با خط خوانا به طومار شما
پای تا سر دردم و باشد دوایم یک نگاه
ای شفای عالمی در چشم بیمار شما
فخر بر بلبل فروشم ناز بر گل آورم
گر چو خاری سر برون آرم ز گلزار شما
غلامرضا سازگار
***
غروب دلگیر
از جمعه و از غروب آن دلگیرم
بی‌لطف حضور تو، پدر! می‌میرم
این جمعه چندم است؟ ای منجی عشق
هجران تو اینچنین شده تقدیرم
محمدمهدی عبداللهی
***
اما تو؟...
مانند همیشه، رود، من... دریا، تو
سرسبز‌ترین فصل خدا،‌ تنها تو
گفتی که من و بهار برمی‌گردیم
امسال بهار آمده، اما تو...
عارفه دهقانی
***
اشک
از داغ یار در سفرم اشک می‌رود
تا آستانه جگرم اشک می‌رود
باران گرفت و حال دو چشمم خراب شد
از ناودان پلک ترم اشک می‌رود
محمد عظیمی
***
قرار بی‌قراران
نسیم رحمتی از کوی یار می‌آید
فرار سینه هر بی‌قرار می‌آید
چکیده قطره اشکی به روی سینه و باز
زمان فتنه سر آمد، نگار می‌آید
کمی خموش، گمانم ز سرزمین حجاز
صدای آمدن تک سوار می‌آید
در این سکوت گلوگیر و پر غم پاییز
به گوش زمزمه‌های بهار می‌آید
فتاده ولوله‌ای بین سائلان حرم
که کوچه باز کنید سفره‌دار می‌آید
همین که پای بلا وا شود به جامعه‌ای
میانشان سخن از انتظار می‌آید
اگر مرا به غلامی خویش نشناسد
عجب خجالتی آقا به بار می‌آید
خبر دهید به زهرا ستاره سحرت
به انتقام تو با ذوالفقار می‌آید
قاسم نعمت