دو شهید، دو خاطره
وداع با شهدا
مریم عرفانیانخاطره اول
* اجازه
گفت: «مادر! اگه جبهه برم شما ناراحت نمیشید؟»
گفتم: «نه، برا چی ناراحت بشم؟»
گفت: «گریه هم نمیکنید؟»
گفتم: «نه، برا چی گریه کنم؟»
گفت: «فکر میکنید بابا اجازه رفتنم رو بده؟»
گفتم: «آره، برا چی اجازه نده؟»
گفت: «حالا که اجازه رفتنم رو دادید، اگه به شهادت رسیدم هم گریه نکنید که بزرگترین افتخار نصیبم میشه.»
دیگر مانده بودم چه بگویم؟
* خاطرهای از شهید سیدحسن حسینی
* راوی: عذرا شجری، مادر شهید
خاطره دوم
* وقتی شهید شدم
روزی به بهشت رضا رفته بودیم، وقتی چشمش به مزار شهدا افتاد، گفت: - «چهقدر لذت داره که انسان در راه خدا شهید بشه و اون رو تو بهشت رضا دفن کنند. وقتی شهید شدم من رو همین جا دفن کنید.»
روز آخرین اعزام غسل شهادت کرد و منطقه رفت.
***
امروز مزارش در بهشت رضاست.
*خاطرهای از شهید گلمکانی
*راوی: همسر شهید