کد خبر: ۷۲۴۲۱
تاریخ انتشار : ۲۷ فروردين ۱۳۹۵ - ۲۰:۰۷
احسان نراقی-48

عقده دیرینه نراقی از روحانیت متعهد(پاورقی)



با وجود اینکه به نظر می‌رسید، علی امینی، اعضایِ کابینه‌ غلامحسین صدیقی را تعیین خواهد نمود، ولی به زودی معلوم شد که این‌گونه نیست:
«نراقی: دیشب خدمت آقای دکتر صدیقی بودم و تماس‌هائی که تا به حال داشته‌اند، خیلی مثبت نبوده.
امینی: چطور؟
نراقی: با چند نفر، از جمله امیرعلائی، دکتر آذر، ایشان صحبت کردند و آنان قبول نکرده‌اند. مثلاً من از ایشان خواستم با غلامحسین مصدق صحبت بکنند، ولی ایشان با احمد مصدق صحبت کرده‌اند و احمد هم همکاری با ایشان را رد کرده و بنابراین، اگر با غلامحسین هم صحبت کنند، فایده‌ای ندارد و به طور حتم ایشان هم همکاری نخواهد کرد؛ چون به هرحال احمد برادر بزرگتر است.
امینی: آخه احمد، این کاره نیست و آقای صدیقی هم اشتباه کرده.
نراقی: ایشان تجربه جنابعالی را که نداره. آقای صدیقی یک معلم خوبی بوده و در کار سیاست تجربه چندانی ندارند.
امینی: ایشان که قبلاً این برنامه‌ها را نداشته‌اند و تجربه‌ای ندارند و به نظر من ایرادی نیست.
نراقی: از آدم‌هائی که ایشان انتخاب کرده، به نظر من موضوع را دست کم گرفته؛ مثلاً رفته سراغ شاگردان قدیم خودشان، در صورتی که در شرایط فعلی، آدم‌‌های قوی احتیاج است که در هیچ یک از زد و بندها دست نداشته باشند و یا از جبهه ملی باشند، که فعلاً این تب را پائین بیاره.
امینی: فردا صبح قرار است ایشان بیایند منزل من و من صحبت می‌کنم ببینم چی میشه.»436غلامحسین صدیقی، صبح روز دهم آذرماه به دیدار علی امینی رفت و 23 روز بعد، پس از آنکه موفق به تشکیل کابینه نشد، از قبول نخست‌وزیری انصراف داد تا 4 روز بعد، شاپور بختیار، به عنوان نخست‌وزیر معرفی شود.
احسان نراقی و انقلاب اسلامی
احسان نراقی، تا سنِ 9 سالگی، پدرش را در کسوتِ روحانیت مشاهده کرد. پدری که دارایِ لباسِ روحانی بود، ولی مسجد اجدادیِ خود، که به نام بانیِ آن، «آقا بزرگ» نامیده می‌شد و در آن، تدریس علوم دینی صورت می‌گرفت را، به همراهِ همسرش، به مدرسه‌ دخترانه‌ای تبدیل نمود که در آن، دخترکان، با لباس کوتاه و بی‌حجاب، همراه با نواختنِ ویولن، به ورزش! می‌پرداختند.
پدرِ احسان نراقی، از آن دسته از روحانیونی بود، که پیش از آنکه اصلاحاتِ رضاخانی! در کشور مطرح شود و اصلاً رضاخانی مطرح باشد، با تحصیل در مدرسه آلیانس، برای اصلاحاتی که با برنامه‌ریزی بیگانگان و با حمایت خودفروختگانِ داخلی طراحی شده و هر کسی جز رضاخان نیز، مجبور به اجرای آن بود، تربیت یافت؛ تربیتی که در سال 1314ش، او را به دلخواه از لباس روحانیت خارج کرد تا در جشن کشفِ حجاب در دبیرستان دانش دوشیزگان شرکت نماید.
پس از شهریور 1320ش، و حضور آیت‌الله حاج شیخ محمد خالصی‌زاده(ره) در کاشان و مخالفتی که با مدرسه دانش دوشیزگانِ رخشنده گوهر نراقی نمود، احسان نراقی، با چهره‌ روحانیتِ واقعی آشنا شد و از نفوذ آن در مردم، به گونه‌ای که دبیرستان دخترانه را تعطیل و مسجد را به حالت و کارکردِ اولیه در آورد، آگاه شد. همین شناخت بود که او را نسبت به روحانیت متعهد شیعه، دارای عقده‌ای دیرینه کرد. عقده‌ای که هم به عنوانِ یکی از دلایلِ گرایش خود به تفکرات کمونیستی مطرح نمود و هم به انحایِ مختلف، در مسیر مقابله‌ با آن گام برداشت. به همین علت بود که پایان‌نامه‌ تحصیلات دکتری خود را به آن اختصاص داد تا  حوزه‌‌های علمیه و روش آموزشی آن را، به نفعِ سیستم آموزشی اروپایی به مسلخ ببرد؛437 و دانشگاه سوربن در مقدمه‌ آن بنویسد:
«نراقی کار اجتماعی و فرهنگی خانواده‌اش را در کاشان، در قالب جامعه‌شناسی جدید ارائه می‌دهد.»438
و باز، همین باور بود که در جریان نهضت امام خمینی(ره)، او را به همکاری گسترده با ساواک سوق داد، تا پس از حضور علمایِ بزرگ شهرستان‌ها، در جریان دستگیری امام(ره) در تهران، خود را به محل سکونتِ آیت‌الله‌العظمی سید محمدهادی میلانی(ره) در تهران برساند و با استفاده از نسبتی که با خاندانِ عظیم‌الشأنِ نراقی دارد، ساواک را در رسیدن به اهداف خود، یاری دهد:
«من، پاکروان را در دو نوبت در منزل آقای میلانی در تهران دیدم و به شوخی گفتم: تیمسار! اینجا چه می‌کنید. گفت: درس‌‌های نیاموخته‌ام را می‌آموزم.»439
و باز، همین مسئله بود که تحقیق در پیرامون اصول ششگانه انقلاب سفید شاه! را، در اولویت موضوعات تحقیقی مؤسسه مطالعات قرار داد تا با ارائه‌ آن به محیط‌‌های دانشجویی داخل و خارج کشور، به زعم خود، برخی از مخالفین نظام شاهنشاهی و معترضین را به سکوت بکشند.440
شروعِ فراگیرِ نهضت امام خمینی(ره) در سال 1356ش، به کابوسی شبانه‌روزی برای سردمداران رژیم و تئوری‌پردازان آن تبدیل شد. کابوسی که احسان نراقی را، با وجود دلخوری از عدم انتصابِ به مقامات عالیه و انتقادِ از درونی که نسبت به برخی روش‌ها داشت، به فعالیت گسترده علیه انقلاب اسلامی وادار کرد. او در آغازِ این فعالیت، بر اساسِ رویه‌ای که داشت، با نویسندگانی که در این موقع، نامه‌ای سرگشاده نوشته و تشکیل کانون نویسندگان را خواستار شده بودند، هم‌آوا شد. یکی از امضاءکنندگانِ این نامه، علی اصغر حاج سیدجوادی بود، که در تماس روز سیزدهم خردادماه سال 1356ش، با او، از چاپ کتاب خلیل ملکی به همتِ خود حرف زد تا سیدجوادی در پاسخ بگوید: «فعلاً از مرده‌ها شروع کنیم، تا بعد به زنده‌ها برسیم.»441