سوگند میخورم که نباشی بهار نیست(چشم به راه سپیده)
بهار نیست
احساس میکنم که نباشی بهار نیست
شعری میان دفتر این روزگار نیست
معطوف میشود به شما حس واژهها
آقا خودت بگو مگر این افتخار نیست؟
من با سرودههای همه شرط بستهام
بیتی بدون نام شما ماندگار نیست
سین سلام سفره هفسین من بگو!
معنای این قصیده مگر انتظار نیست؟
روزی ظهور میکنی و میرسد بهار
اما به ماه و سال و زمان اعتبار نیست
تقویم هم به گفته من اعتراف کرد
سوگند میخورد که نباشی بهار نیست
هدیه ارجمند
سواران خراسانی
آسمانم! چشم بارانی چه میآید به تو
ناخدایم! روح توفانی چه میآید به تو
آن نگاه زیرچشمی با وقارت میکند
به! که آن لبخند پنهانی چه میآید به تو
حرکت آن خال مشکی با تکانهای لبت
تا که شب «والیل» میخوانی چه میآید به تو
اخم کن آخر نمیدانی که وقتی ابرویت-
چین میاندازد به پیشانی، چه میآید به تو
موی مجنون، ریش درویشی چه میآید به من
این لباس سبز روحانی چه میآید به تو
بیقرار رفتنی، موجی بزن دریای من!
گرچه آرامی، پریشانی چه میآید به تو
قیصر رومی حجازی! آن عبور با شکوه
با سواران خراسانی چه میآید به تو
خال تو آن نقطه پایان دفترهای ماست
خال در این بیت پایانی چه میآید به تو
قاسم صرافان
طراوت باران
ای آخرین ستاره چشم انتظارها
حلقه زدند دور نگاهت، مدارها
خورشیدی و تبلور نور زلال تو
سرسبز کرده وسعت آیینهزارها
ما شبنمیم و مِهر تو، مُهر قبول ماست
یک جرعه نور ریز به گوشه کنارها
تا شعله شعله عشق تو عیوقمان کند
ما ذره ذره دور تو گردیم بارها
ما را عصای دست کلیمانهات ببین
تا بشکند طلسم همه شبهِ مارها
یک جمعه در طراوت باران ظهور کن
یک جمعه محو کن همه گرد و غبارها
از این بعد، خیمه آرام چشمتان
باشد قرارگاه دلِ بیقرارها
باید همه به سمت نگاهت سفر کنند
باید یکی شوند خطوط قطارها
عارفه دهقانی
چه جمعهها...
چه جمعهها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خستهایم و دل شکستهایم نه
ولی برای عدهای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را در انتظار جمعهام
دوباره صبح، ظهر، نه غروب شد نیامدی
مهدی جهاندار
***
جنون
این یک مصیبت است «نبودی و زیستم»
تنها برای عرض ارادت گریستم
سجاده پهن کردم و در اوج گریهها
در اشتیاق جنت و حور و پریستم
پای رکاب خودطلب مرد میکنی
بیپرده گویمت که نبودم... که نیستم
ای خاک برسرم، به خدا ورشکستهام
دیگر توان نمانده که برپا بایستم
در التهاب برزخ و وهم و جنون خویش
در حیرتم، چگونه، کجا، یا که کیستم؟
هر رفت و آمد نفسم داد میزند
عادت شده ست غیبتتان چون که زیستم
یاسر حوتی