برای مادر... برای پدر
اي قصه بهشت زكويت حكايتي
1- ميخواهم از نو ايمان بياورم؛ بياموزيد مرا! زندگي را و مرگ را... عيش را و عشق را... محبت را و بغض را... فساد را و صلاح را... صلاح كار كجا و من خراب كجا؟ بياموزيد مرا! ميخواهم زندگي كنم... در اين شهر شلوغ. راستي شهر چرا بلواست؟ مدينه حادثه خيز است. شگفت شهري و حكايتي! اولين حكايتش را بايد از يهوديان پرسيد و شنيد كه از صدها سال پيش كوچيدند و به اين جا آمدند. كه ميدانستند پيامبر آخرالزمان از همين جا پرچم برمي افرازد. آمدند تا اگر موسي از آنهاست، مصطفي(ص) نيز از آنان باشد! اما نبود. پيامبر آخرالزمان كه با تمام نشانهها آمد و شناختند او را، باب حسادت و بغض و كينه را با او گشودند. شناختند و كتمان كردند. كافران كه به ترديد ميافتادند و ميخواستند ايمان بياورند، از آنها به عنوان اهل كتاب ميپرسيدند تا قوت قلب بگيرند اما آنها سر بزنگاه- بعد از قرنها انتظار- آنچه ميدانستند را كتمان كردند. «آيا نديدي كساني را كه بهره اي از كتاب داشتند؟ به جبت و طاغوت (بت و بت پرستان) ايمان ميآورند و درباره كافران ميگويند آنها از كساني كه ايمان آوردهاند، هدايت يافته ترند! آنها كساني هستند كه خداوند لعنتشان كرده است و هركس را خداوند از رحمت خود دور كند، هرگز ياوري براي او نخواهي يافت. آيا حسادت ميورزند به آنچه خداوند از فضل خود به مردم ميدهد؟...» (آيات 51 تا 54 سوره اعراف)
2-«هان! شما را چه ميشود؟! ميبينيم كه هنوز كفن پيامبرتان خشك نشده، بر سر جانشيني او اختلاف كرده ايد!». اين را يهوديان به پسر ابوطالب ميگويند، با زباني كه آميخته به طعنه است. اما پسر ابوطالب با آنها همدلي نميكند. «اگر ما بر سر جانشيني پيامبرمان اختلاف پيدا كرديم، شما اصل پيامبري موسي را انكار و در آن اختلاف كرديد. شما تازه از دريا گذشته و نجات يافته بوديد كه قومي بت پرست را ديديد و گفتيد يا موسي! براي ما نيز بتي مانند بت آنان بتراش. و موسي گفت شما عجب قوم ناداني هستيد»... عجب! شهر پر از هياهو شده است. زبان يهوديان هم- كه به بت پرستان قوت قلب ميدادند تا در ترجيح جبت و طاغوت بر آخرين فرستاده خدا ترديد نكنند- دراز شده است. پاسخ پسر ابوطالب به دار و دسته يهوديان، كوبنده است اما فقط اوست كه چنين پاسخي ميدهد. ديگران گويا هيچ ابايي ندارند كه با عمل و غوغاي خود، مهر تأييد بر طعنه يهوديان بزنند. تو بگو! حق كجاست و باطل كدام، آن جا كه توسن قدرتطلبي و رياست بي محابا ميتازد. خودت را بگذار جاي يك ناظر بيطرف! اصلا جاي يك ناظر يهودي كه سالها با عذاب وجدان زيسته!- كه آيا مسلمان شود و ايمان بياورد يا يهودي بماند و باقي عمر را بدون عذاب وجدان، بيندوزد و زندگي كند- اما حالا ميبيند كه گويا جنگ قدرت است خودت را جاي او بگذار و انصاف بده! انصاف بده كه اين مسلماني ارزش پذيرفتن دارد؟
نه برادر! اندكي صبوري كن در قضاوت! كسي ميخواهد ايمان بياورد در همين شلوغي شهر و گم شدن حقيقت در گرد وغبار آميزش حق و باطل. و ايمان ميآورد مرد يهودي كه سالها تعصب ورزيده و يهودي مانده. او در گرد و خاك همين بلوا حقيقت را يافته است، حقيقت سعادت و همه خوشبختي را. نياموزيد او را زندگي را و مرگ را، عيش را و عشق را، دوزخ و بهشت را، فساد و صلاح را، كه او به چشم خويش ميبيند «حق» را و... اشهد ان لااله الا الله و اشهد انّ محمداً رسول الله. ميبيند هارون معاصر- برادر موسي- را كه زمزمه ميكند «يا ابن امّ! انّ القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني». و شهادتين ميگويد. مرد يهودي تو را چه ميشود؟ «اين مرد را كه امروز چنين دست بسته براي بيعت ميبرند، ميشناسمش. صاحب ذوالفقاري است كه همين چند سال پيش پهلوانان را يكي پس از ديگري بر زمين زد و از عرب و عجم، كسي جرئت ايستادن در برابر بازوان و شمشير او را ندارد. او عمروبن عبدود را بر زمين كوبيد. او در قلعه خيبر را از جا كند كه چهل تن نميتوانستند. او حالا هم ميتواند اما... دست بسته ميبريدش براي ستاندن بيعت. او دين تازه من و زندگي و مرگ و آخرت و بهشت من است... شهادت ميدهم كه محمد(ص) فرستاده خداست».
3-... اما بهشت، مرد يهودي! نام «راضيه مرضيه» و «مرتضي» را بر سرادق جنت نوشتهاند. اين، بشارت پيامبر اعظم(ص) است هنگامي كه از معراج ملكوت برگشت. «داخل بهشت شدم پس ديدم با طلا بر در آن نوشتهاند لااله الاالله، محمد حبيب الله، علي ولي الله، فاطمه امه الله، الحسن و الحسين صفوهًْ الله، علي مبغضیهم لعنه الله... نوشتهاند فاطمه بنده مخصوص خداست... و لعنت خداوند بر دشمنان آنان». فاطمه(س) بوي بهشت ميدهد. «... پس هرگاه مشتاق بوي بهشت شوم، دخترم فاطمه را ميبويم». جناب عايشه بارها ديده كه چگونه رسول خدا (ص) پيش پاي فاطمه بلند ميشود و او را به سينه ميچسباند و ميبوسد و ميبويد. مرد يهودي! علي(ع) هم اين گونه است، فاطمه(س) را عاشقانه دوست دارد. «به خدا سوگند او را نرنجاندم و به خشم نياوردم... او نيز نه مرا رنجاند و نه نافرماني كرد. و هرگاه در سيماي وي مينگريستم، همّ و غم و حزن و اندوه من برطرف ميشد».
اي قصه بهشت ز كويت حكايتي
شرح جمال حور ز رويت روايتي...
4- ...حديث عشق و حكايت هجران اگر ميخواهي، اينك در مسجد و كوچه و بازار شهر گشوده شده است. «در كار گلاب و گل، حكم ازلي اين بود- كان شاهد بازاري وين پرده نشين باشد». عصمت كبراي الهي- به ناچار- از پرده برون آمده تا جان نازنين خويش را سپر بلاي مردي كند كه در عرش و فرش پهلواني جز او نميشناسند اما او به حكم مصلحت الهي، مأمور به صبري تلختر از زهر و برندهتر از تيزي شمشير است. صبوري علي حتي طاقت فاطمه را هم طاق ميكند؛ چون جنين در خود پيچيده! اما بي تابي فاطمه، فقط براي رنج مردافكن مولاي خود است. علي تنهاست و كدام رنج براي فاطمه گرانبارتر از اين؟! علي عشق فاطمه است؛ بشنو! «انّ السّعيد كل السّعيد حق السّعيد من احبّ عليّاً في حياته و بعد موته». عشق فاطمه به فرياد آمده است. بدانيد مردم! همانا سعادتمند- به تمامي سعادت و حقيقت آن- كسي است كه علي را در زندگي و پس از مرگش دوست بدارد... و رنج بي وفايي و ستم بر امام كه فزوني ميگيرد تا آنجا كه حتي قلب مرد يهودي را ميگدازد، حق بايد داد فاطمه(س) اراده مرقد پيامبر خدا كند به قصد نفرين پيمان شكنان و جفاكاران. «سلمان درياب فاطمه را كه اگر نفرين كند، زمين همه آنها را در كام خود فرو ميبرد.» اين پيغام علي است.
سلمان به محضر فاطمه(س) ميرسد و درخواست ميكند كه از تصميم خود درگذرد. «سلمان! آنها قصد جان علي را دارند و من بر اين صبر نتوانم. مرا به حال خود بگذار تا در كنار مرقد پدرم، موي پريشان كنم و استغاثه به درگاه خداوند برم.» سلمان دوباره درخواست ميكند و اين بار ميگويد كه پيغام، پيغام علي است. «حال كه چنين است برمي گردم و صبر ميكنم و از جان ميشنوم سخن او را و اطاعت ميكنم.» فاطمه جانش براي علي ميرفت كه در نوبتي ديگر از جفاها بر علي به خشم آمد و مهاجمان با مشاهده غضب او، دست از امام كشيدند. آنجا بود كه فاطمه به عشق جان بخشيد و خطاب به علي فرمود «روحي لروحك الفداء و نفسي لنفسك الوقاء يا ابا الحسن... روحم فداي تو و جانم سپر بلاي تو يا اباالحسن! اگر در خير و نيكي به سر ببري با تو خواهم بود و اگر در سختي و محنت سركني، با تو سر خواهم كرد»... اما نازنين برگزيده خدا كجا و بار غم بزرگ جفا بر علي كجا؟
بار غم عشق او را گردون نيارد تحمل
چون ميتواند كشيدن اين پيكر لاغر من
5-اگر هنوز از راز عشق و حكايت هجران ميجويي، نظاره كن كه تقدير حضرت صديقه كبري بيش از 3 ماه ماندن در اين جهان پس از رحلت پيامبر(ص) نبود اما امير مؤمنان بايد هنوز 30 سال ديگر تا آن سحر كه از غصه نجاتش دادند، در ميانه ميدان مجاهدت، با بينش و بصيرت تمام صبوري ميكرد.
عايشه شهادت ميدهد كه «من روي زمين كسي را راستگوتر از فاطمه نديدم» و «در ميان مردم كسي را شبيهتر از فاطمه به پيامبر از نظر كلام و گفتار نديدم». بنابراين ميتوان گفت فاطمه سلام الله عليها آن روز در مسجد خطبه فدكيه را از زبان پيامبر(ص) خواند كه فرمود: «خداوند اطاعت ما را مايه نظام دين و امامت ما را امان از تفرقه و جهاد را مايه عزت اسلام قرار داد... آنگاه كه خداوند خانه پيامبران و آرامگاه اوليا را براي پيامبرش برگزيد، نفاق پنهان در شما ظاهر شد و جامه دين كهنه گرديد... و شيطان سر از مخفيگاه بيرون آورد و شما را فرا خواند، ديد كه پاسخگوي دعوت باطل او هستيد و براي فريب خوردن آماده ايد... پس به كجا بر ميگرديد با آن كه راه را شناختهايد؟ و چه چيز را كتمان ميكنيد پس از آن كه حقيقت را يافته ايد؟ ... همانا شما را ميبينم كه به عيش و رفاه چسبيدهايد و آن را كه شايسته بود به عنوان مولا و مقتداي خود برگزينيد، از خود دور ساختهايد و به خيال خود از سختي به آسايش رهنمون شده ايد. پس آب [ايمان] را كه در دهان خود جمع كرده بوديد، يكباره همه را بيرون ريختيد و هرچه را خورده بوديد، بالا آورديد (و البته به فرموده قرآن) كفر شما و تمام انسانهاي روي زمين زياني به خدا نميرساند....»
از زبان پيامبر گفت آن روز كه به زنان عيادت كننده فرمود «به خدا صبح كردم در حالي كه بي ميل به دنياي بي وفاي شما و آزرده از مردان شما هستم. آنان را آزمودم و همه را دور انداختم. و چه قدر زشت است سستي عقيده و تباهي سخن... به خدا سوگند كه دنيا ريسمان بندگي برگردن آنها انداخت و دام خود را براي آنان گسترد. پس مرگ و ذلت بر قوم ستمكار باد! واي بر آنان! از علي به كجا روي برگرداندند؟ سوگند به خدا كه دشمني آنها با علي تنها به خاطر برندگي شمشير او و استواري اش در راه حق و ثبات قدم عليه باطل است... همانا نطفه فتنه و فساد بسته شد و اكنون منتظر بارور شدن آن باشيد و پس از اين به جاي شير، از شتران خود خون كثيف و سمّ سوزان بدوشيد» و نيز آنجا كه به ام سلمه خبر داد «به خدا سوگند آن كس كه بر امام او ستم شود و نه به دستور خدا و نه توصيه فرستاده او عمل نكند، پرده حرمت او دريده و هتك ميشود. اما آنچه با علي كردند، كينههاي جنگ بدر و ميراث جنگ احد بود كه در قلبهاي منافقان مخفي بود و اكنون كه پيامبر رحمت كرده، بيرون ريخته است.»
«سلام بر تو اي رسول خدا از جانب من و دخترت كه در جوار تو فرود آمد». آن شب كه «انسيه حورا(س)» در برابر ديدگان متحير فرشتگان و بي تابي حسن و حسين و زينب عليهم السلام غريبانه در خاك شد، «قدر مخفي» خدا بود كه از ديدهها پنهان شد.
مرد تازه مسلمان! مرقد زهرا(س) قرنها اين چنين ناشناخته خواهد ماند. اما تو بهتر ميداني كه كران تا كران جهان پر از نشانه فاطمه(س) و آواي محبت اوست. مرد تازه مسلمان! بيا ايمان خود تازه كنيم... به عشق فاطمه و علي. بيا زندگي كنيم عشق را و ولايت را. ...
گر نگاهی به ما کند زهرا
دردها را دوا کند زهرا
بر دل و جان ما صفا بخشد
گر نگاهی به ما کند زهرا
روز محشر که از شفاعت خویش
حشر دیگر به پا کند زهرا
همچو مرغی که دانه برچیند
دوستان را جدا کند زهرا(س)
* این یادداشت قبلا در تاریخ 5 اردیبهشت 1391 منتشر شده است.