دو شهید-دو خاطره
مریم عرفانیان
عکسی با کلاه سبز
میخواست به جبهه برود، اما با همیشه فرق میکرد. خیلی خوشحال و دستپاچه بود، طوری که یادش رفت غذایش را با خود ببرد.
وقتی غذا را برایش به محل اعزام بردم، آن را نگرفت! انگار نگاهش با من حرف میزد که: «دیگه بر نمیگردم ...»
آن وقت عکسی به من داد؛ تصویر خودش با کلاهی سبز رنگ بر سر...
همان عکس را روز تشییع پیکرش جلوی ماشین نصب کردیم.
خاطرهای از شهید ماشاءالله ارگی
راوی: همسر شهید
***
واجب است
تعجب کردم وقتی گفت:
- «می خواهم مغازهها رو بفروشم!»
قبل از انقلاب برادرم اول سي متري طلاب دو در بند مغازه داشت و حالا میخواست آنها را بفروشد؟!
گفتم:
- «مغازهها رو نفروش، چون در آينده به درد بچههايت ميخورد.»
اما او گفت:
- «فعلاً واجب است.»
با خودم فکر کردم که چه کاری واجبتر از عهد و عیال و رسیدگی به بچهها!
بالاخره هم مغازهها را فروخت. مدتی که گذشت از محمدحسن پرسيدم:
- «پول مغازهها رو چه کار کردي؟»
جواب داد:
- «آنها رو در راه انقلاب خرج کردم.»
تازه آن وقت فهمیدم که کار واجبش چه بود.
خاطرهای از شهید محمدحسن نظر نژاد
راوی: غلامحسین نظر نژاد، برادر شهید