چند بار من به شما بگویم که انقلاب «انقلاب اسلامی» است؟!(ایستگاه خاطره)
یکی از روزهای آخر عمر شاه در قاهره بود. خبرنگار بیبیسی از او پرسید: تجربه تبعید چگونه است؟ گفت: «امروز من آینده را پشت سرگذاشتهام، بیماری وجودم را تحلیل میبرد و مثل پدرم در غربت خواهم مرد. ولی یک تفاوت وجود دارد که من توانستم 6 سال بعد از مرگ او جنازهاش را به وطن برگردانم، ولی گمان نمیکنم دیگر جنازه من هم به ایران برگردد.» خبرنگار پرسید: آیا احساس پشیمانی دارید؟ شاه جواب داد: «شاید در تقسیم املاک بین محرومان تعلل کردم. شاید نباید این طور با روحانیت درمیافتادم و شاید نمیبایست مسیر غربی ترقی را چنین میپیمودم. باید تجارت مشروبات الکلی را قدغن میکردم. بعضی کابارهها و سینماها را تعطیل میکردم و با مواد مخدر مبارزه میکردم. حالا بعد از مرگم تنها سگ خانوادگیمان برایم خواهد گریست و دیگر هیچ.»!
کتاب «حاشیههای مهمتر از متن»، ص 249 / به نقل از «ده دوران»، خاطرات میرزاخانی، ص436
چرا امام نامه بازرگان را پاره كرد؟
بازرگان نامهای به امام نوشت که با بسمالله شروع نشده بود. به جای انقلاب اسلامی هم از لفظ «انقلاب ایران» استفاده کرده بود. امام در جا نامه را پاره کردند و فرمودند: «بگویید به ایشان فلانی نامه را پاره کرد. چند بار من به شما بگویم که انقلاب، «انقلاب اسلامی» است. «انقلاب» در ایران کار نکرد، این «اسلام» بود که کار کرد.»
کتاب «حاشیههای مهمتر از متن»، ص 239/ به نقل از «برداشتهایی از سیره امام خمینی(ره)»، ص 33
همين بانوان بودند که شاه را بیرون کردند
روز اول 200 نفر. روز دوم 400 نفر و روز سوم 817 نفر.
آمار خانمهایی که در سه روز اول ملاقات با امام غش کردند. از شهید مفتح خواستم به امام بگویند: «دیگر نگذارید خانمها به دیدنتان بیایند.» وقتی شهید مفتح این پیشنهاد را مطرح نمود، امام گفت: «فکر میکنید اعلامیههای من و سخنرانیهای شما شاه را بیرون کرد؟! همین بانوان محترمه بودند که شاه را بیرون کردند. بروید وسایل رفاه و آسایش آنها را فراهم کنید.»
کتاب «حاشیههای مهمتر از متن»، ص 234 / به نقل از «خاطرات محسن رفیقدوست»، ص 149
اين صداي انقلاب نيست!
ظهر روز 22 بهمن مردم ریختند تو میدان ارک و رادیو را گرفتند. رادیو پایگاه تودهایها و چپیها شده بود. ما خدمت امام در مدرسه رفاه بودیم، که ناگهان رادیو اعلام کرد: «توجه! توجه! این صدای انقلاب است.» امام به سرعت از جا بلند شدند و گفتند: «بروید، نگذارید! صدای انقلاب است یعنی چه؟ صدای انقلاب اسلامی است»! ما هم رفتیم و به دستور امام بچههای مذهبی را در آنجا مستقر کردیم و از آن به بعد، صدای انقلاب اسلامی به گوش میرسید...
کتاب «حاشیههای مهمتر از متن»،ص 229 / به نقل از «خاطرات هادی غفاری»، ص 425
مسجد یا دانشگاه؟
شبی که بختیار از آمدن امام جلوگیری کرد، در مدرسه رفاه جلسهای تشکیل شد که آیا به دلیل اینکه نمیگذارند ایشان بیاید، تحصن کنیم یا نه؟ در این جلسه آقای مطهری و آقای بهشتی و دوستان زیاد دیگری بودند. مرحوم آقای خلخالی هم بود. البته جلسه رسمی نبود. در آن جلسه یک نظر این بود که این تحصن را در مسجد و نظر دیگر این بود که آن را در دانشگاه قرار بدهیم. نظر رهبر معظم انقلاب این بود که تحصن را در مسجد قرار دهیم. استدلال ایشان هم این بود که مسجد در اختیارمان است، اما دانشگاه در اختیار ما نیست و ممکن است افراد دیگری هم باشند. بالاخره آنجا رأیگیری شد و به این نتیجه رسیدیم که تحصن در دانشگاه باشد تا جنبه جهانی پیدا کند و اخبار این تحصن در سراسر دنیا پخش شود.
فردای آن روز با آقای مطهری و آقای بهشتی به طرف دانشگاه رفتیم تا تحصن را آغاز کنیم. عدهای از آقایان هم رفتند تا هماهنگیهای آمدن امام را انجام دهند. به طرف دانشگاه رفتیم؛ دیدیم منافقینی که در همه جا بودند، پلاکاردهای بسیاری آوردهاند. آقا به من گفت: «من که دیشب گفتم تحصن در مسجد باشد، به این جهت بود که میدانستم اینها اذیت میکنند و اختیارات ما در مسجد بیشتر بود.» بالاخره این مانع برداشته شد و بعد که روحانیون تهران آمدند و از شهرستانها هم آمدند، ما بر جوّ آنجا حاکم شدیم و تقسیم کار شد. در آن تقسیم کار خود آقای خامنهای مسئول تبلیغات شد و من هم به عنوان قائم مقام مسئول تبلیغات انتخاب شدم. در واقع تصمیم آنها را از بین بردیم؛ هر چند آنها پلاکاردی آورده بودند، ولی آنقدر روحانیون در این جلسه زیاد بودند که در واقع آنها نتوانستند کاری بکنند.
روایت آیتالله طاهری خرمآبادی از مبارزات رهبر انقلاب
پسر آیتالله خوانساری لباس کارگری به تن کرده بود
در پاییز سال 1357 در میدان امام خوانسار (پهلوی سابق) ایستاده بودم، دیدم که آقاحسین خوانساری فرزند مرحوم آیتالله العظمی خوانساری (که اکنون از روحانیون معظم ساکن در مشهد هستند) با لباس مندرس و به سبک کارگر ساختمانی که آثار گچ و گل هم روی آن بود، از اتوبوس قم پیاده شد و یک گونی هم دوش اوست تا مرا دید صدا زد و گفت بیا این گونی را بگیر ببر پنهان کن، من آن گونی را گرفتم و به کمک برادر بزرگترم که موتور سیکلت داشت، آن را به باغ خودمان بردیم و پنهان کردیم و فردا در آن را باز کردیم، پر از اعلامیههای امامخمینی(ره) بود، آنها را به تدریج بین مردم توزیع نمودیم.
خاطرات دکتر سیدعلی میرباقری