همدل با خمینیون
شاعران متعهد کشورمان در قبال فاجعه کشتار شیعیان نیجریه بیتفاوت نماندند. آنها تلاش کردند تا در قالب ماندگار شعر، پیام مظلومیت شهیدان آن فاجعه را منتشر کنند.
چند سروده را بخوانید:
زیباترین بارانها
در آفریقا میبارد
علی رضا قزوه
زیباترین بارانها در آفریقا میبارد
در «گیسلو»
«کادونا»
خونینترین روز عاشوراست
بزرگترین فریاد
اربعین است
و سرخترین خبر
در «زاریا» ست
و تا هنوز شیعیان دو گروهاند
یکی تیر میخورد و یکی مدال میگیرد
یکی تبعید میشود و یکی تبلیغ میشود
با اتصال دائم و پر سرعت به هر چیز
از «عرب سِت» تا ویزای شنگن و
تا دیدار با وزیر مختار
فالوده میخورند از شیراز تا واشنگتن
برو بیا دارند با خرگوشها و
سوسمارهای عبدالعزیز
فلسطین، نه
زینبیه ،هرگز
جهاد، اصلا و ابدا
اما قمه، حتما
چلوکباب، همیشه
و مرجعیتی که مُهر میشود دهانش
به مُهر و مِهر ملکه
و زاریا، شیراز نیست
لندن نیست
که زاریا، قدس است و کربلای حسین(ع) است
و زینت ابراهیم
زینب زمانه ماست
امالبنین نیجریهای در خون است
بوکوحرام کتاب نمیخواند
بوکوحرام کتاب را حرام میداند
بوکوحرام یک شاخه از «عرب ست» است
برادران حرمله و تیر سه شعبهاند
بوکوحرام
حرام زادههایی از نطفه حماقت و وهابیت
دزدان دریایی نفت در خشکی
در خشکه مقدسی
آن سوی مرز
مردی ده بار حبس
چندین گلوله
با چهرهای خونین
عمامهای گلگون
و خونی که بند نمیآید
با چار زخم عمیق در سینه
این سوی مرز
مردی که صبح به صبح
دوش شیر میگیرد
و نطق میکند و رشد بادکنکی میکند
مانند اردوغان
آن سوی مرز
نان نیست
گلوله نیست
دارو نیست
ما در محاصرهایم و خدا هست
فقط دعا و گلوله بفرستید
این سوی مرز ولی
مردی با نوزده پست و مقام
باز مدیر میشود
وزیر میشود
و انتفاضه سوم آن سوی مرز است
در الخلیل و غزه،
در زاریا، عدن،
تعز و حلب
این سو ولی انتفاضه سکوت و بیخیالی ست
این سو جز آنفلوآنزا و بیکاری
جز خورد وخواب
جز تعظیم در برابر برجام
چیزی نمانده است
آن سو گلوله نیست، تسلیم نیست
این سو پر است از روباتهایی که خم میشوند
از روبانهای سیاه
از شوالیه و تسلیت برای جمعه پاریسی
امضای دفتر یادبود سفارت
از یکشنبههای زاریا خبری نیست
دوشنبههای زینبیه
سه شنبههای ضاحیه و
چارشنبههای غزه
پنجشنبه ها
سر بریده میآورند از تنورهای حلب
این سوی مرز ولی
دخیل میبندند به کاخ الیزه
و جمعه هایشان در شانزه لیزه میگذرد
صحابیون شنگن و بشکن بشکن
بادمجانهای دور واشنگتن دیسی
این سوی مرز
ستارهها را عقیم میکنند
و خم میشوند در برابر قطعنامه چاقو
به لوموند و فیگارو
اعتماد میکنند
عالی جنابانی که ساعت ده صبح
بیدار میشوند
و خط ارتباطی شان با ضاحیه قطع است
و زاریا را اصلا قبول ندارند
برج البراجنهشان ایفل است
ضاحیهشان برج پیزا
قسمت نشد پپرونی بخورند
با قهوه فرانسوی قجری
مدام میگوید:
مسیو را بگیر برایم!
آن سوی مرز خمینیون «امن یجیب» میخوانند
به عشق خامنهای گلوله میخورند
از شیخ عیسی به باقرالنمر
از باقرالنمر به شیخ ابراهیم
از شیخ ابراهیم به نصرالله
ما در محاصرهایم
گلوله و دعا بفرستید
این سوی مرز
عالی جناب رفته غسل شیر بجا بیاورد
آن سوی مرز
سر بریده میآورند از زینبیه
این سوی مرز
شمع روشن کرده اند
در میدان محسنی
شوالیهها و خوکها و شراب ها
آن سوی مرز صدای گریه میآید
از خانه شیخ ابراهیم
ام البنین خانه شیخ معلوم نیست کجاست
هست، نیست، نیست، هست
«ای مادر علی
ای مادر چهار شهید
چه کند گل سرخ»
در روزگار این همه خواری؟
این سوی مرز
آقای عین میآید، نمیآید، میآید، نمیآید
آرمان تلنگر میزند به اعتماد
آقای هیچ
سرلیست حزب بیخیالی و مردم!
تزریق پول و زهرماری
به معتادان پنجاه ساله اقتصادی
تولید درد و دود
آن سوی مرز
با سنگ و دست خالی به خیابان آمدهاند
این سو با بیل و کلنگ
افتادهاند به جان دانش و آگاهی
مردان بیسو و بیسر
مردان خاموش
مردان اخته و هویج و لبو و بستنی قیفی
آن سوی مرز
زنی روزی هزار مرتبه میمیرد
و میدود به سوی قتلگاه چهار شهیدش
این سوی مرز
زنی به فکر
اصلاح نژاد شاهین
برای شانه اعراب
از تارو پود ریزگرد و فتنه
تبلیغ میکنند
آب زرشک را و لیبرالیسم بیخیالی را
صعود دلار و سقوط دوغ
جنجال جام و جادوی برجام
این سوی مرز
بناست اچ آی وی
با سگ و شوالیه و شراب
وبا سفارت فرانسه و جان کری و شیر پاستوریزه
خواهرخوانده شوند با هم
از اعتماد به ابتکار
از آرمان به سیاست روز
او میآید، نمیآید، میآید، نمیآید
این سوی مرز
عرض کندولانس و تسلیت و لاسهای دیپلماتیک
آن سوی مرز
خمینیون تازه بیهیچ نسبتی به نام و خون خمینی
با هفت هزار شهید یمنی
هزار شهید تازه نیجریه
این سوی مرز
لطفا چراغها خاموش!
دهانها بسته!
آن سوی مرز حماسه است و گریه
میبینی آقا روح الله!
اطراف خانهات خبری نیست
تو رفتهای آن سو
در زاریا و ضاحیه و غزه
و تیر خوردهای عمامهات خونین است
تمام مصطفاهایت را کشتند!
نکند آقاروح الله!
تویی که داری گریه میکنی
با چشمهای خونی زکزاکی!
صبر کن آفتاب در راه است
فایزه زرافشان
همه دارند از تو میگویند، نیجریه چه آمده به سرت
سرخ، مانند آفتاب غروب، مانده بر قلب آسمان اثرت
دشمن از جان تو چه میخواهد؟ عالم از غصهات چه میداند؟
باز کن لب که قصه را باید بشنوم از زبان شعله ورت
رسم نامردها همین بوده، آه تا بوده این چنین بوده
که بریزند خون سرخت را پیش چشمان خسته پدرت
ای شهیدان شیعه سرها را روی دامان دوست بگذارید
نیجریه بخند، نوبت توست که بیفتد به کربلا گذرت
صبر کن آفتاب در راه است، صبر کن عمر ظلم کوتاه است
دارد از سمت شرق میآید روشنی بخش چشمهای ترت
چقدر صدایت
شبیه بلال است برادر!
تقدیم به شیخ زکزاکی
مجتبی اصغری فرزقی
قدر صدایت شبیه بلال است برادر
در قارهای که سیاه پوستان
سفید فکر میکنند
و مک دونالد
غذای سنتی آنهاست.
از حنجرهات
میشود
گلهای محمدی را
گرده افشانی کرد
و مهربانیت
آمده پای پیاده تا حرم
زیبائیت را
در کلمات میریختی
و درختان بسیاری را
معطوف خورشید کردی
با آن دندانهای سفید و زبان سرخت....
بارها میخواستند
پوستت را چپه رو کنند
و پولش را در چمدانی که بوی تعفن میداد
بفرستند...
ژنرالها میخواهند
گرفتن تو را
به افتخاراتشان اضافه کنند
ولی صدای تو که اینجاست
و افکارت
متین و آرام قدم میزنند در خیابانها
نقشه نیجریه
شبیه صورت توست
با اندامی رها در باد.
ما خوب میدانیم
که هیچ میلهای نمی تواند
طنین آزادی را
محصور کند
پس ما نگران نیستیم که تو کجایی
و تو هم نگران نباش
چون
تاریخ معاصر نیجریه
معطر به افکار توست
با آن نرگسی که به سینه زدی
و یاسهایی که پرورش دادهای در حیاط خلوت مسجد علوی نیجریه...