کد خبر: ۵۹۳۸۸
تاریخ انتشار : ۰۹ آبان ۱۳۹۴ - ۱۹:۳۵

عدم تعارض در آيات قرآن

«أَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِاللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافًا كَثِيرًا» (نساء / 82)
ترجمه: آيا درباره قرآن نمي‌انديشند كه اگر از ناحيه غير خدابود اختلافات فراواني در آن مي‌يافتند.
بعضي شبهه مي‌كنند و مي‌گويند آيات قرآن كريم در مواردي با يكديگر تعارض دارند، بدين صورت كه خداوند يك كار و فعل را گاهي به فعل كار نسبت مي‌دهد، و گاهي مي‌گويد كار آن فاعل است ولي با اذن خداوند است و گاهي نيز مي‌فرمايد: اين كار، فعل آن فاعل نيست بلكه كار خداوند است.
به طور مثال در موضوع قبض ارواح و توفّي انفس، در آيه‌اي مي‌فرمايد: «فَكَيْفَ إِذَا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ » (محمد / 27) يا اين كه مي‌فرمايد: « قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ » (سجده / 11) در اين گونه از آيات، قبض ارواح نيكان و بدان را به فرشتگان و ملك‌الموت نسبت مي‌دهد.
در آيات ديگري اين فعل، ‌به ملائك نسبت داده شده با اين وصف كه آنان رسولان الهي هستند و به اذن او جان مردم را مي‌گيرند مانند«حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا وَهُمْ لا يُفَرِّطُونَ» (انعام / 61).
و در نهايت در آيات ديگري با ظرايف كلامي، قبض ارواح را به خود نسبت مي‌دهد: « وَهُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ » (انعام / 60) يا اينكه « اللَّهُ يَتَوَفَّى الأنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا » (زمر / 42).
اين تفاوت‌ها در سراسر آيات قرآن به چشم مي‌خورد، مثلا در يكي از آيات خطاب به رسول خود مي‌فرمايد:
« وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَى » (انفال / 17) يعني آن گاه كه تو اي رسول ما تير انداختي، ‌تو نبودي بلكه خدا بود كه تير انداخت. در اين آيه در عين حال كه تيراندازي را به آن حضرت نسبت مي‌دهد (اذ رميت) آن را با عبارت (و ما رميت) و نيز (و لكنّ الله رمي) از آن حضرت نفي مي‌كند.
مشابه اين تفاوت‌ها در مسئله اعجاز پيامبران الهي هم آمده كه گاهي بطور مطلق به خود آنها بدون تقييد به اذن خدا نسبت داده شده است و گاهي به آنها همراه با اذن خداوند و گاه نيز حصر در خداوند شده است.
اكنون سؤال و اشكال در اين است كه آيا اين تفاوت‌ها و اختلاف‌ها، تعارضات دروني آيات قرآن نيست؟
پاسخ شبهه آن است كه خداي سبحان براساس نظام علّي و معلولي، هر موجودي را كه مي‌آفريند، اثر ويژه‌اي را نيز به او مي‌دهد و اين اثر براي او حقيقي است و اسنادش به آن موجود، اسنادي حقيقي است. يعني آتش واقعا مي‌سوزاند و يخ حقيقتاً خنك مي‌كند و ديگر موجودات نيز همگي آثار واقعي خاص خود را دارند، امّا در عين حال كه اثر هر موجودي مربوط به خود اوست، همه اين موجودات عوامل و كارگزاران خدا و مجراي ربوبيت مطلقه رب‌العالمين و وجهي از وجوه فعليه و اسمي از اسماي فعليه خدايند. نه اين كه موثراتي باشند مستقل كه اثردهي آنها در عرض ربوبيت الهي باشد، زيرا فرض صحيح ندارد كه ربوبيت خداوند نامحدود باشد و در عين حال، در كنار اين ربوبيت مطلقه و نامحدود، اشياء و مخلوقاتي باشند كه تحت اين ربوبيّت مطلقه نباشد و در وجود خود و اثرگذاري خود مستقل باشند. اگر ربوبيّت خداوند نامحدود است، ديگر جايي نمي‌ماند كه خالي از ربوبيت حق باشد و موجود ديگري آن را پر كند.
با اين تحليل، آنچه را كه با نظر ابتدايي مستقل مي‌پنداشتيم، با نظر دقيق عقلي، غيرمستقل و وابسته به ربوبيت الهي مي‌يابيم در اين صورت همه موجودات وجه‌الله و جُندالله و مظهر او هستند: «وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ » (فتح / 4). هيچ چيزي در جهان نيست جز اين كه مأمور ذات اقدس الهي است.
البته خداي سبحان از طريق اسباب، ربوبيت خود را اعمال مي‌كند، در اين باره حضرت اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: «ابي الله ان يجري الاشياء الّا باسبابها» (بحار، ج 2، ص 90) يعني سنت خداوند بر آن است كه افعال و اشياء را به وسيله اسبابشان به جريان بيندازد و از اين جهت است كه خداوند در عين آن كه فعل و اثري را به فاعل آن نسبت مي‌دهد، استقلال را از آن سلب كرده، خود را تنها فاعل جهان معرفي مي‌كند. (ر.ك: معارف قرآن، مصباح يزدي، انتشارات در راه حق، قم، 1368، ج 1 و 3، ص 451)
معرفت نفس، راهگشاي معارف
نمونه اين مسئله را مي‌توان به وضوح در نفس خود دريافت كه «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» (غررالحكم، ج 5، ص 194) شناخت نفس و روح انسان، در بسياري از معارف الهي راهگشاست و بلكه بهترين راه شناخت اسماي جلال و جمال الهي همان معرفت نفس است.
انسان داراي قواي تحريكي و ادراكي بي‌شماري است. هم حواس ظاهري دارد و هم حواس باطني، و هم نيرويي كه اين حواس را تعديل مي‌كند. اكنون اگر فعلي را يكي از قواي انساني انجام داد و اثري از آن قوه صادر گرديد، در عين حال كه آن فعل و اثر، مستند به آن حسّاسه و قوه است، مستند به خود انسان نيز هست، يعني اگر به عنوان مثال گفته شود كه چشم شخص مي‌بيند، در عين حال گفته مي‎شود كه خود شخص مي‌بيند و اين هر دو نسبت درست و صحيح است، زيرا هر اثري كه مربوط به قوه‌اي از قواي نفس انسان است، در حقيقت مربوط به خود نفس هم هست، چون نفس است كه مدير و مدبر آن قواست.
البته قواي نفس غير از اعضاي بدن است، و چشم و گوش بدن، غير از قوه باصره و سامعه است. آنچه با نفس انسان بدون واسطه ارتباط دارد و از شئون او محسوب است همان سامعه و باصره است كه گوش و چشم جسماني، از ابزار آنهاست. بنابراين، ممكن است كاري را به دو فاعل نسبت داد و هر دو نسبت درست باشد ولي به شرط اين كه دو فاعل، در عرض يكديگر نباشند، بلكه يكي در طول ديگري و در احاطه او باشد، مانند روح انسان كه محيط و مدير و مدبّر قواي خود است.
از اين رو اگر خداي سبحان فاعليّت آثار خاص را گاهي به خود اشياي مخصوص، و گاهي به خودش نسبت مي‌دهد مانند نسبت فعلي است كه گاهي به يكي از قواي نفس نسبت مي‌دهيم و گاهي مي‌گوييم، فلان قوه نفس با تدبير نفس اين كار را مي‌كند و گاهي مي‌گوييم خود نفس اين كار را مي‌كند... .
بنابر آنچه گذشت، تفاوت تعابير در آيات، در كمال هماهنگي صورت پذيرفته است و شبهات ناظر به اختلاف و تنافي آيات در اثر عدم تعمق در آيات الهي و معارف قرآن كريم است.... (تفسير موضوعي قرآن كريم، ج 1، ص 169، حضرت آيت الله جوادي آملي، چاپخانه اسوه، چ اول، بهار 1378)
به عبارت ديگر، تعارض حقيقي ميان آيات قرآن وجود ندارد، چرا كه سخن خداست، و در سخن خدا تعارض معني ندارد، بلكه بعضي گوياي بر بعض ديگر است و بعضي دليل و شاهد بر بعضي ديگر مي‌باشد... .
بنابراين، آن چه از تعارض در آيات به نظر مي‌آيد، تعارض ابتدايي و ظاهري است،‌كه يا اساساً توهمي، بيش نبوده است.... و يا از ظواهر دو دسته آيات ناشي مي‌شود كه ميان آنها جمع عرفي با توجه به خصوصيات قرآن وجود دارد كه داراي محكم و متشابه، مطلق و مفيد، عام و خاص، مجمل و مبين، ناسخ و منسوخ، حاكم و محكوم، وارد و مورود و غيره مي‌باشد و بايد محكم اصل قرار گيرد و ظواهر متشابه متناسب با معاني لغوي و كاربرد عرفي و وجوه مختلف كاربرد در قرآن و محتواي آيه محكم معني شود.
مثال: 1. آيه «الى‏ رَبِّها ناظِرَة» در سوره قيامت متشابه است كه در پرتو آيه محكم «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ» در سوره انعام معني مي‌شود كه مقصود يا نظر به رحمت خداست و يا رؤيت قلبي نه بصري را نظر دارد.
2. آيه مطلق يا عام: «...  وَلَكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشَاءُ وَيَهْدِي مَنْ يَشَاءُ » (نحل / 93) در نظر ابتدايي جبر الهي و عدم اختيار انسان در امر هدايت و ضلالت را مطرح مي‌كندكه در پرتو آيه مقيد (بقره / 26) و نظائر آن معلوم مي‌گردد كه مقصود ضلالت از پس فسق ظلم و كفر است كه با اختيار از انسان سرزده است.
«يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا وَيَهْدِي بِهِ كَثِيرًا وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلا الْفَاسِقِينَ» (بقره / 26)، و يا « إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ » (انعام / 144). اين آيات در واقع از سخن قطعي خدا سخن مي‌گويد كه در برابر اعمال اختياري انسان، مطرح مي گردد.
(با تلخيص از كتاب تدبر در قرآن، ولي‌الله نقي‌پور، ص 311)