باور نمیکنم که فراموشمان کنی(چشم به راه سپیده)
Email:SEPIDEH@Kayhannews.ir
باور نمیکنم که...
این جمعه هم گذشت و تو آخر نیامدی
چشمم به راه ماند و تو از در نیامدی
بستان در انتظار تو بر گل نشسته است
باغی نمانده است که آخر نیامدی
شمشادهای باغ، ز داغ تو سوختند
یک لحظه هم به یاد صنوبر نیامدی
در آن خزان، خزان غمانگیز فصل عشق
رفتی ز صحن دیده و دیگر نیامدی
پرواز با حضور تو خواب و خیال ماست
اما شبی به خواب کبوتر نیامدی
مهرت چگونه در دل ما خانه کرده است؟
با آنکه تو هنوز، ز خاور نیامدی
باور نمیکنم که فراموشمان کنی
این غایب از نظر، که به منظر نیامدی
مرغ دل شکسته پرم شد اسیر تو
حتی سراغ این دل پرپر نیامدی
رفتم به کوه و دشت که پیدا کنم تو را
جز در نسیم گلشن باور نیامدی
کاظم جیرودی
***
آب خواست اما حیف...
به این غبار، نگاهی که آفتاب شود
بسوز قلب مرا، کز غمت مذاب شود
دوباره روی تو را آسمان جمعه ندید
کدام جمعه، جمال تو ماهتاب شود؟
برای آمدنت، شب به شب دعا کردم
اشاره کن به دعایم که مستجاب شود
زمان به خاطر ما دیر دیر میگذرد
برای خاطر تو کاش پر شتاب شود
امید گریه، مرا هم صحابه خود کن
که آسمان نگاهم پر از سحاب شود
نباید اشک تو بر صورت زمین بچکد
سرشک چشم تو بایست که گلاب شود
من آمدم که سلام مرا جواب دهی
سلام میکنم و وای اگر جواب شود
اگر اجازه دهی روضهخوان شوم امشب
که قلب سوختهات بیشتر کباب شود
برای کودک خود آب خواست اما حیف
همین دلیل بر این شد، حسین آب شود
بگویم از شرر خندههای حرملهای
که پاسخ شرر گریه رباب شود
و شیرخواره پس از این ز نیزه خواهد دید
که دست مادر او بسته در طناب شود
محمد بیابانی
***
حضور یار
رضای یار را از دست دادیم
غم دلدار را از دست دادیم
پساندازی به جز غفلت نداریم
حضور یار را از دست دادیم
به یا مهدی اگر انسی نداریم
به لب اذکار را از دست دادیم
به سر شوق شهادت نیست دیگر
چه شد ایثار را از دست دادیم
چو سربند از سر خود باز کردیم
دل بیدار را از دست دادیم
برای حاجت از زهرا گرفتن
دگر اصرار را از دست دادیم
دگر اشک فراوان پای درد
در و دیوار را از دست دادیم
جواد حیدری
***
حلقه دوست
ما حلقه اگر بر در مقصود زدیم
از بندگی حضرت معبود زدیم
این الفت ما به دوست، امروزی نیست
یک عمر دم از مهدی موعود زدیم
محمدعلی مجاهدی «پروانه»
***
دوری بزن کهکشان را
باز آ که با چشمت امشب، روشن ببینم جهان را
برق نگاهی که داری، رخشان کند کهکشان را
تا آن که زنجیر مهرت، پای نیازم ببندد
دامی بکن دانهات را، تابی بده گیسوان را
خورشید و ماه و ستاره،تا آن که دورت بگردند
دوری بزن کهکشان را، سیری بکن آسمان را
هر سو که پا میگذاریم، دل دست تو میسپاریم
کاری به کارش نداریم، دوران نامهربان را
برق نگاهت ستاره، ریزد به هر سو شراره
با این همه استعاره، رقصان کنی بیکران را
دل هست و دلدار و صائم، عشق است و خورشید قائم
زلفش کمندی که دائم، بر دل سپارد کمان را
سیدعلیاکبر صائم کاشانی