به بهانه تسلیم بخشی از هنر کشور به یک فرد غیرفرهنگی
تسلیم هنر و فرهنگ به الکساندر ممکن نیست
افلاطون برای رسیدن به مدینه فاضله، تعلیم و تربیت را در اولویت قرار میدهد، که شامل ورزش و موسیقی است، که موسیقی در نظر افلاطون قلمرو وسیع هنر و فنون را شامل میشود که همانا فرهنگ است.
او بر این باور است که فرهنگ باید متوجه این هدف باشد که افراد را نجیب تربیت کند.
افلاطون موسیقی «لیدیایی» و «ایونی» را ممنوع میداند زیرا که اولی غمانگیز و دومی سستیآور است، فقط موسیقی مقامی دوریایی برای شجاعت و مقام فریزی برای اعتدال مجاز است. مقامات ضربی باید ساده باشند و زندگی موزون و متعالی را باید بیان دارند. (1)
«آنتونی فلو» در مقالهای در مورد افلاطون در کتاب فلاسفه سیاسی غرب این موضوع را از افلاطون نقل میکند که «هرگونه تغییر در سبکهای موسیقی، منجر به ایجاد تغییرات اساسی در قوانین اصولی دولتها میشود.»(2) و این موضوع شاید با حضور خوانندگان و نوازندگان آمریکایی در بلوک شرق امری قابل ملاحظه و بررسی باشد. به نظر نگارنده، نگاه غرب و شرق هر دو به موسیقی همان نگاه افلاطونی است و آنان آنچه را که میخواستند از موسیقی استخراج میکردند البته لازم نبود که از افلاطون پیروی کنند؛ به آرا او باور داشتند.
* * *
ماه گذشته روزنامه نیویورک تایمز در مطلبی توسط «جو نوسرا» با عنوان «آرمسترانگ سفیر حقیقی ما»،(3) گفتاری در مورد لوئیس آرمسترانگ نوازنده سیاه ترومپت منتشر ساخت که سالهای ابتدایی زندگی خود را در نوانخانهها و کانونهای اصلاح و تربیت بزهکاران گذرانده بود و فقر بخشی از زندگی او بوده است، اما چگونگی قرارگیری فردی تحت بدترین تبعیضهای زندگی به عنوان سفیر واقعی ایالات متحده ماجرای دیگری است.
وی مینویسد: آرمسترانگ به چند دلیل سفیر آمریکا واقع شد، پاشنه آشیل ایالات متحده همواره سیاهان و تبعیضنژادی بوده است. اما آرمسترانگ به عنوان یک سیاه آمریکایی وارد پشت پرده آهنین یعنی بلوک شرق شد و شاید رنگ پوست او حساسیت اولیه را برای وی ایجاد نکرد.
او علیرغم مضروب شدن سیاهان در همان زمان در «آرکانزاس» و محدود شدن حضور همگانی و جمعی سیاهان با سفیدها در مدارس هرگز حاضر به صحبت برعلیه سیاستهای نژادپرستانه در آمریکا نشد.
آرمسترانگ گفته بود اگر مسیح هم سیاهپوست بود؛ مورد ضرب و شتم سفیدهای نژادپرست واقع میشد.
وی به همراه خوانندگان دیگر آمریکایی موسیقی جاز را به عنوان مظهر و نمود غربی با تبلیغات بسیار وارد بلوک شرق کرد و با این حرکت موسیقی کلاسیک روس و آثار بزرگانی چون «چایکوفسکی» همچون «دریاچه قو» و «فندق شکن» را مورد هجمه خود قرار داد. او سفیر واقعی فرهنگ جاز آمریکایی بود که به گفته افلاطون در صدد تغییر حکومتها با موسیقی با تغییر در موسیقی آنان بود. او در آواز «تنها گناه من رنگ پوست من است»، خود را از درون سفید میخواند!
نویسنده مقاله دست آخر مینویسد: در توسعه سیاستهای وزارت امور خارجه، «جان فاستر دالاس» موفق بود یا «ساچمو» همان لوئیس آرمسترانگ این سیاستهای فرهنگی ربطی به موسسات فرهنگی در ایالات متحده نداشت بلکه در پس پرده سیاستهای وزارت امور خارجه، موسیقی جاز با سفرای خود در دهه 60 میلادی همچون «دیزی گیلیسپی»، «دیو بروبک»، «دوک الینگتون»، و «آرمسترانگ» در تورهای خارج از کشور و در بلوک مقابل نقش موثرتری از جان فاستر دالاس ایفا میکردند.
مورگنسترن، تاریخ نگار موسیقی در اوج تورهای جاز مینویسد: «این یک ماموریت دیپلماتیک در نهایت ظرافت است.»
* * *
چهار سال پیش روزنامه ایران بدون مقدمه و زمینهای به مصاحبهای با مدیر بدسابقه هنرستان موسیقی میپردازد. تنها چیزی که از این مصاحبه دیده میشود یک رپرتاژ آگهی است. پاسخ صریح هنرمندان به این مصاحبه در رسانهها موجب خاموشی دست اندرکاران چاپ مصاحبه میشود.
با تغییرات انجام شده در ارشاد بعد از تغییر دولت، بار دیگر ماجرای تسلیم موسیقی کشور به یک عنصر غیرفرهنگی که در همه جا همچون رادیوی هم جنس بازان نیز حضور دارد، مطرح میشود.
امتیازات بسیاری به او ارائه شده است. او حق حضور در رادیوهای بیگانه را دارد، میتواند به هنرمندان به سادگی توهین نماید، و آنان فقط چارهای جز نوشتن نامه به آقای معاون را ندارند و (بالاخره او وارداتی از خارج است و معافیت گمرکی شامل وی نمیشود) و ... دیپلماسی موسیقی ما سترون است، در این دیپلماسی با توجه به نظام ارزشی جامعه ولی ناباوری مسئولین هنری به آن، ما فقط شنونده خواهیم بود. هنرمندان متعهد تحتفشار هماهنگ با سفارتخانه خاص اروپایی به کنار رانده میشوند، حتی اسکندر تهدید به وارد کردن نیروی خارجی میکند (اخیرا هنرمندان موسیقی برای تسلیم شدن تهدید به آوردن موزیسینهای خارجی شدهاند) و اسکندرهای زمان این بار این گونه هویت و فرهنگ ما را در مسیر هجمه و سوزاندن خود قرار دادهاند.
دیپلماسی فرهنگی همراه با مذاکرات هستهای شروع شده است اما هنوز مشخص نیست سفیر ما در این دیپلماسی سفیر کیست!؟ ما همچنان که بر حقوق هستهای خود باور داریم که این باور برخاسته از فرهنگ ماست. بدیهی است بر حفظ ارزشهای فرهنگی خود نیز پایبند خواهیم بود.
کشاندن تیمها و اعضای حلقههای بسته مافیاگونه از خارج از کشور و سپردن فرهنگ و هویت هنری به دیگران، امری است که افلاطون نیز به آن اشاره نموده است؛ ما با حفظ خود؛ حقوق خود را پاس خواهیم داشت، تغییری در نظام اسلامی قرار نیست آن چنان واقع شود که اسکندرها بار دیگر ایران را فتح نمایند، ایجاد تغییر در فرهنگ و کشانیدن سفرای بیگانه با فرهنگ همچون اسکندر و تسلیم هنر و فرهنگ به اسکندرها بدیهی است که قابل پذیرش نخواهد بود، تذکری که شاید لازم باشد، آقای وزیر نیز به زیر مجموعهشان بدهند.
حسن جعفری
ـــــــــــــــــــ
1-تاریخ فلسفه غرب- برتر اند راسل- افطلاطون
2-کتاب Western political Philosopher
ویرایش Maurice Cranston فصل اول- افلاطون نوشته Anthony Flew
۳-Louis Armstrong, the Real Ambassador- The New York Times
او بر این باور است که فرهنگ باید متوجه این هدف باشد که افراد را نجیب تربیت کند.
افلاطون موسیقی «لیدیایی» و «ایونی» را ممنوع میداند زیرا که اولی غمانگیز و دومی سستیآور است، فقط موسیقی مقامی دوریایی برای شجاعت و مقام فریزی برای اعتدال مجاز است. مقامات ضربی باید ساده باشند و زندگی موزون و متعالی را باید بیان دارند. (1)
«آنتونی فلو» در مقالهای در مورد افلاطون در کتاب فلاسفه سیاسی غرب این موضوع را از افلاطون نقل میکند که «هرگونه تغییر در سبکهای موسیقی، منجر به ایجاد تغییرات اساسی در قوانین اصولی دولتها میشود.»(2) و این موضوع شاید با حضور خوانندگان و نوازندگان آمریکایی در بلوک شرق امری قابل ملاحظه و بررسی باشد. به نظر نگارنده، نگاه غرب و شرق هر دو به موسیقی همان نگاه افلاطونی است و آنان آنچه را که میخواستند از موسیقی استخراج میکردند البته لازم نبود که از افلاطون پیروی کنند؛ به آرا او باور داشتند.
* * *
ماه گذشته روزنامه نیویورک تایمز در مطلبی توسط «جو نوسرا» با عنوان «آرمسترانگ سفیر حقیقی ما»،(3) گفتاری در مورد لوئیس آرمسترانگ نوازنده سیاه ترومپت منتشر ساخت که سالهای ابتدایی زندگی خود را در نوانخانهها و کانونهای اصلاح و تربیت بزهکاران گذرانده بود و فقر بخشی از زندگی او بوده است، اما چگونگی قرارگیری فردی تحت بدترین تبعیضهای زندگی به عنوان سفیر واقعی ایالات متحده ماجرای دیگری است.
وی مینویسد: آرمسترانگ به چند دلیل سفیر آمریکا واقع شد، پاشنه آشیل ایالات متحده همواره سیاهان و تبعیضنژادی بوده است. اما آرمسترانگ به عنوان یک سیاه آمریکایی وارد پشت پرده آهنین یعنی بلوک شرق شد و شاید رنگ پوست او حساسیت اولیه را برای وی ایجاد نکرد.
او علیرغم مضروب شدن سیاهان در همان زمان در «آرکانزاس» و محدود شدن حضور همگانی و جمعی سیاهان با سفیدها در مدارس هرگز حاضر به صحبت برعلیه سیاستهای نژادپرستانه در آمریکا نشد.
آرمسترانگ گفته بود اگر مسیح هم سیاهپوست بود؛ مورد ضرب و شتم سفیدهای نژادپرست واقع میشد.
وی به همراه خوانندگان دیگر آمریکایی موسیقی جاز را به عنوان مظهر و نمود غربی با تبلیغات بسیار وارد بلوک شرق کرد و با این حرکت موسیقی کلاسیک روس و آثار بزرگانی چون «چایکوفسکی» همچون «دریاچه قو» و «فندق شکن» را مورد هجمه خود قرار داد. او سفیر واقعی فرهنگ جاز آمریکایی بود که به گفته افلاطون در صدد تغییر حکومتها با موسیقی با تغییر در موسیقی آنان بود. او در آواز «تنها گناه من رنگ پوست من است»، خود را از درون سفید میخواند!
نویسنده مقاله دست آخر مینویسد: در توسعه سیاستهای وزارت امور خارجه، «جان فاستر دالاس» موفق بود یا «ساچمو» همان لوئیس آرمسترانگ این سیاستهای فرهنگی ربطی به موسسات فرهنگی در ایالات متحده نداشت بلکه در پس پرده سیاستهای وزارت امور خارجه، موسیقی جاز با سفرای خود در دهه 60 میلادی همچون «دیزی گیلیسپی»، «دیو بروبک»، «دوک الینگتون»، و «آرمسترانگ» در تورهای خارج از کشور و در بلوک مقابل نقش موثرتری از جان فاستر دالاس ایفا میکردند.
مورگنسترن، تاریخ نگار موسیقی در اوج تورهای جاز مینویسد: «این یک ماموریت دیپلماتیک در نهایت ظرافت است.»
* * *
چهار سال پیش روزنامه ایران بدون مقدمه و زمینهای به مصاحبهای با مدیر بدسابقه هنرستان موسیقی میپردازد. تنها چیزی که از این مصاحبه دیده میشود یک رپرتاژ آگهی است. پاسخ صریح هنرمندان به این مصاحبه در رسانهها موجب خاموشی دست اندرکاران چاپ مصاحبه میشود.
با تغییرات انجام شده در ارشاد بعد از تغییر دولت، بار دیگر ماجرای تسلیم موسیقی کشور به یک عنصر غیرفرهنگی که در همه جا همچون رادیوی هم جنس بازان نیز حضور دارد، مطرح میشود.
امتیازات بسیاری به او ارائه شده است. او حق حضور در رادیوهای بیگانه را دارد، میتواند به هنرمندان به سادگی توهین نماید، و آنان فقط چارهای جز نوشتن نامه به آقای معاون را ندارند و (بالاخره او وارداتی از خارج است و معافیت گمرکی شامل وی نمیشود) و ... دیپلماسی موسیقی ما سترون است، در این دیپلماسی با توجه به نظام ارزشی جامعه ولی ناباوری مسئولین هنری به آن، ما فقط شنونده خواهیم بود. هنرمندان متعهد تحتفشار هماهنگ با سفارتخانه خاص اروپایی به کنار رانده میشوند، حتی اسکندر تهدید به وارد کردن نیروی خارجی میکند (اخیرا هنرمندان موسیقی برای تسلیم شدن تهدید به آوردن موزیسینهای خارجی شدهاند) و اسکندرهای زمان این بار این گونه هویت و فرهنگ ما را در مسیر هجمه و سوزاندن خود قرار دادهاند.
دیپلماسی فرهنگی همراه با مذاکرات هستهای شروع شده است اما هنوز مشخص نیست سفیر ما در این دیپلماسی سفیر کیست!؟ ما همچنان که بر حقوق هستهای خود باور داریم که این باور برخاسته از فرهنگ ماست. بدیهی است بر حفظ ارزشهای فرهنگی خود نیز پایبند خواهیم بود.
کشاندن تیمها و اعضای حلقههای بسته مافیاگونه از خارج از کشور و سپردن فرهنگ و هویت هنری به دیگران، امری است که افلاطون نیز به آن اشاره نموده است؛ ما با حفظ خود؛ حقوق خود را پاس خواهیم داشت، تغییری در نظام اسلامی قرار نیست آن چنان واقع شود که اسکندرها بار دیگر ایران را فتح نمایند، ایجاد تغییر در فرهنگ و کشانیدن سفرای بیگانه با فرهنگ همچون اسکندر و تسلیم هنر و فرهنگ به اسکندرها بدیهی است که قابل پذیرش نخواهد بود، تذکری که شاید لازم باشد، آقای وزیر نیز به زیر مجموعهشان بدهند.
حسن جعفری
ـــــــــــــــــــ
1-تاریخ فلسفه غرب- برتر اند راسل- افطلاطون
2-کتاب Western political Philosopher
ویرایش Maurice Cranston فصل اول- افلاطون نوشته Anthony Flew
۳-Louis Armstrong, the Real Ambassador- The New York Times