کد خبر: ۵۱۸۴۲
تاریخ انتشار : ۱۴ مرداد ۱۳۹۴ - ۲۲:۰۷

صبح آمد، ظهر شد، مغرب رسید آقا نیامد(چشم به راه سپیده)

Email:SEPIDEH@Kayhannews.ir

دلم تنگ است آقا...
این روزها خیلی دلم تنگ‌ست آقا
طبل جهان ضربش بد آهنگ‌ست آقا
سرتاسر جغرافیای خاک مفلوک
از جنس تلخ مکر و نیرنگ‌ست آقا
لبخند از لب‌های باران رخت بسته‌ست
بر دوش شب سنگینی سنگ‌ست آقا
بین زمین و آسمان و ماه و خورشید
بین برادرهایمان جنگ‌ست آقا
یک پای ایمان از درون پوسیده انگار
پای دگر از بیخ و بن لنگ‌ست آقا
از انتظاری تلخ و دوری شعر گفتن
یک جزء تکراری فرهنگ‌ست آقا
حتی همین ابیات زردی را که خواندید
با مردمان کوچه هم‌رنگ‌ست آقا
... این روزها خیلی دلم تنگ‌ست آقا
مریم قلیزاده
ذوالفقار خمیده
در گلویم دوباره گل کرده، بغضی از جنس نانوشتن‌ها
شانه‌هایم به لرزه افتادند، در غم زیر بار ماندن‌ها
حرف‌هایم دوباره تکراری‌ست، زخم‌هایم دوباره وا شده‌اند
اشک بیهوده‌ام عیان می‌کرد، قصه آب‌ها و هاون‌ها
از سماع درخت‌ها پیداست، ضربه‌های تبر خوش‌آهنگ‌ست
وعده می‌داد و روی هم می‌ریخت، از سر عاشقان چه خرمن‌ها
فرصت عاشقی میسر بود، ما ولی بی‌خیال او بودیم
دور می‌شد ز دست‌های ما، چین افسوس بخش دامن‌ها
چشم آیینه‌ها به دست تو است، ذکر لاسیف همچنان برجاست
دیرگاهی‌ست طاقتش طاق‌ست، ذوالفقار خمیده تنها
توأمان حماسه و رأفت، سیصد و سیزده نفر همراه
می‌رسی با نسیم پر برکت، در طلوع خوش شکفتن‌ها
رضا محمدی
جنون
بی تو ای دوست چه گویم که چه آمد به سرم
راه، گم کرده و در کوچه دل دربه‌درم
شمع عمر من مهجور به سوسو افتاد
شب ظلمانی‌ام و چشم به راه سحرم
تو ز اعمال من و حال دلم آگاهی
من نه‌تنها ز تو از خیمه تو بی‌خبرم
صالحان، متقیان را تو امامی، پدری
من آلوده که باشم، که بگویی پسرم
عاقبت، فعل بد از چشم تو انداخت مرا
دیگر از اشک و نی ناله نباشد اثرم
گفته بودم چوکبوتر، لب بامت باشم
پر پرواز ندارم که برایت بپرم
لب پیمانه عیان کردی و لب را پنهان
من ز پیمانه بر آن جام لبت تشنه‌ترم
رخصتی ده بفروشم قفس تنگم را
اذن، تا سود کنم بلکه جنونت بخرم
محمدجواد فارسی
طالع ما
بازآ که مرا بی‌تو نه روز است و نه سال است
ای ماه مرا هفته بی‌دوست و بال است
یک مرحله از سیر جنون نیز خموشی است
بگذار بگویند که مجنون تو لال است
منسوخ نشد چشم تو با دیده مردم
این فتنه شب‌خیز ز آیات قتال است
در قال شرر نیست چه دیروز چه فردا
پروانه ما سوختنش بسته به حال است
با طلعت مهمان نشود طالع ما جفت
رحم است بر آن میوه بدبخت که کال است
باید که سر از خویش به تقصیر بگیریم
با تیغ زند هرکه سر خویش حلال است
زان چشم که حق، حافظ او باد مرا دید
آینده من بسته بدین قهوه فال است
در جلوت عشاق می‌افتید که کنکاش
در خلوت مردان کرامات محال است
محمد سهرابی
طوفان
حالا غزال عاطفه تنهاست بی‌شما
یعنی غریب دشت غزل‌هاست بی‌شما
امروز بی‌حضور تو تنهاترین منم
فردا ببین که معرکه برپاست بی‌شما
جانم به لب رسیده در این قحط سال عشق
کار دلم، همیشه خدایاست بی‌شما
سمفونی نگاه تو گل خند آرزو
جان، نغمه نوش درد و غم آواست بی‌شما
دریا اسیر پنجه توفان انتظار
در کشتی شکسته، چه غوغاست بی‌شما
مولا بیا، که صائب محراب چشم تو
گرم دعا و غرق تمناست بی‌شما
اشک‌ست و آه و غربت و تنهایی و سکوت
ما را هر آن‌چه هست، همین‌هاست بی‌شما
سیدعلی‌اصغر صائم کاشانی