لالایی مادران فلسطین(نگاه)
محمدرضا مرادی
تراژدی بزرگ در نابلس اتفاق افتاد، شهری در جنوب کرانه باختری. آفتاب در شهرک دوما در جنوب نابلس مانند روزهای دیگر غروب کرد. آرامشی سنگین بر شهرک دوما حکمفرما بود، آرامشی که بیش از حد غیرطبیعی بود، انگار طوفانی در راه بود، طوفان جنایت و قساوت. «سعد دوابشه» که خانوادهای نسبتاً نوپا تشکیل داده بود در دوما میزیست. فردی غیور و 30ساله که حب آزادی فلسطین تمام وجودش را فرا گرفته بود. شب که از راه رسید و جامه مشکین خود را بر شهر انداخت خانواده سعد نیز در مامن خود آرام گرفتند. «رهام حسین» بانوی 27 ساله خانواده تمام امید و آرزوی خود را در داشتن دو کودک میدید: «احمد دوابشه» چهارساله و «علی دوابشه» نوزاد 18 ماهه.
آن شب خانواده دوابشه ضمن انجام کارها خود را برای نماز جمعه فردا آماده میکردند اما غافل از آن که وقیحترین جانیان شب هولناکی برای آنها رقم خواهند زد. پدر با نوازش فرزندان خستگی کار روزانه از تن به در میکرد و نوزاد 18 ماهه با صدای خنده و گریه خود فضای خانواده را دگرگون میساخت. با فرارسیدن وقت خواب، سکوتی بر خانه حکمفرما شد اما آن شب با دیگر شبها فرق داشت. قاتلان کودک کش خود را در سیاهی شب مخفی کرده بودند و منتظر فرصت مناسب برای اجرای جنایت شوم خود بودند.
خانواده در خواب بود، پدر در رویای آینده درخشان برای فرزندان و مادر در اندیشه پیوستن کودکانش به نهضت مقاومت. کودکان نیز فارغ از تمام ناملایمات روزگار در خواب خوش کودکی خود فرو رفته بودند. اما این خواب خوش زیاد طول نکشید. ساعت به 3 صبح رسید که کودک کشان از سیاهی شب بیرون آمدند و به سمت خانواده دوابشه به راه افتادند. در دستان آنها کوکتل مولوتوفهایی بود که از مواد سریع الاشتعال ساخته شده بودند. جنایت شروع شد، خانه توسط جانیان به آتش کشیده شد، دود و آتش توامان خانه را در برگرفت، صدای گریه نوزاد و کودک خانواده از درون آتش بلند شد، هر لحظه بر شدت آتش افزوده میشد. پدر به سمت کودکان میدوید و مادر درمانده از همه جا در انتظار گشایشی بود. اما شعلهها کار خود را کردند ودر کسری از ثانیه خانواده 4 نفره از هم فروپاشید. نوزاد 18ماهه قبل از اینکه دنیا را بشناسد به سوی ابدیت پرواز کرد. اعضای دیگر خانواده نیز سرنوشتی بهتر از مرگ نیافتند: پدر خانواده دچار سوختگی 70درصد شد، مادر نیز بیش از 80 درصد و کودک چهار ساله هم 50 درصد.
تمام کوچه را بوی سوختگی در برگرفته بود، مردم هراسان از خانههای خود بیرون آمدند. شهرک دوما را خشمی عمیق در برگرفت. خشم از صهیونیستهای کودک کش. جنایتی باورنکردنی اتفاق افتاده بود و هیچ توجیهی برای آن وجود نداشت. مقامات جنایتکار صهیونیستی در مقام تبرئه خود برآمدند و این جنایت را به صورت ظاهری هم که شده محکوم کردند. اما بیفایده بود، سالها بود که نقاب از صورت این اشغالگران افتاده بود و پنهانکاری نمیتوانست جنایات آنها را مخفی کند.
خون «علی دوابشه» همانند نهالی نوپا در نابلس و کرانه باختری خواهد رویید و از این نهال درختانی تنومند قد خواهد کشید. اکنون لالایی مادران فلسطینی قصه نوزاد 18 ماههای است که زنده زنده در آتش تنفر و خشم صهیونیستها سوخت. مادران فلسطینی با زمزمه این تراژدی، کودکان خود را برای انتقام از قاتلان کودکان فلسطین بزرگ میکنند. خون علی دوابشه و کودکان دیگر فلسطین بیثمر نخواهد بود و به زودی بساط صهیونیستها را در هم خواهد پیچید.
تراژدی بزرگ در نابلس اتفاق افتاد، شهری در جنوب کرانه باختری. آفتاب در شهرک دوما در جنوب نابلس مانند روزهای دیگر غروب کرد. آرامشی سنگین بر شهرک دوما حکمفرما بود، آرامشی که بیش از حد غیرطبیعی بود، انگار طوفانی در راه بود، طوفان جنایت و قساوت. «سعد دوابشه» که خانوادهای نسبتاً نوپا تشکیل داده بود در دوما میزیست. فردی غیور و 30ساله که حب آزادی فلسطین تمام وجودش را فرا گرفته بود. شب که از راه رسید و جامه مشکین خود را بر شهر انداخت خانواده سعد نیز در مامن خود آرام گرفتند. «رهام حسین» بانوی 27 ساله خانواده تمام امید و آرزوی خود را در داشتن دو کودک میدید: «احمد دوابشه» چهارساله و «علی دوابشه» نوزاد 18 ماهه.
آن شب خانواده دوابشه ضمن انجام کارها خود را برای نماز جمعه فردا آماده میکردند اما غافل از آن که وقیحترین جانیان شب هولناکی برای آنها رقم خواهند زد. پدر با نوازش فرزندان خستگی کار روزانه از تن به در میکرد و نوزاد 18 ماهه با صدای خنده و گریه خود فضای خانواده را دگرگون میساخت. با فرارسیدن وقت خواب، سکوتی بر خانه حکمفرما شد اما آن شب با دیگر شبها فرق داشت. قاتلان کودک کش خود را در سیاهی شب مخفی کرده بودند و منتظر فرصت مناسب برای اجرای جنایت شوم خود بودند.
خانواده در خواب بود، پدر در رویای آینده درخشان برای فرزندان و مادر در اندیشه پیوستن کودکانش به نهضت مقاومت. کودکان نیز فارغ از تمام ناملایمات روزگار در خواب خوش کودکی خود فرو رفته بودند. اما این خواب خوش زیاد طول نکشید. ساعت به 3 صبح رسید که کودک کشان از سیاهی شب بیرون آمدند و به سمت خانواده دوابشه به راه افتادند. در دستان آنها کوکتل مولوتوفهایی بود که از مواد سریع الاشتعال ساخته شده بودند. جنایت شروع شد، خانه توسط جانیان به آتش کشیده شد، دود و آتش توامان خانه را در برگرفت، صدای گریه نوزاد و کودک خانواده از درون آتش بلند شد، هر لحظه بر شدت آتش افزوده میشد. پدر به سمت کودکان میدوید و مادر درمانده از همه جا در انتظار گشایشی بود. اما شعلهها کار خود را کردند ودر کسری از ثانیه خانواده 4 نفره از هم فروپاشید. نوزاد 18ماهه قبل از اینکه دنیا را بشناسد به سوی ابدیت پرواز کرد. اعضای دیگر خانواده نیز سرنوشتی بهتر از مرگ نیافتند: پدر خانواده دچار سوختگی 70درصد شد، مادر نیز بیش از 80 درصد و کودک چهار ساله هم 50 درصد.
تمام کوچه را بوی سوختگی در برگرفته بود، مردم هراسان از خانههای خود بیرون آمدند. شهرک دوما را خشمی عمیق در برگرفت. خشم از صهیونیستهای کودک کش. جنایتی باورنکردنی اتفاق افتاده بود و هیچ توجیهی برای آن وجود نداشت. مقامات جنایتکار صهیونیستی در مقام تبرئه خود برآمدند و این جنایت را به صورت ظاهری هم که شده محکوم کردند. اما بیفایده بود، سالها بود که نقاب از صورت این اشغالگران افتاده بود و پنهانکاری نمیتوانست جنایات آنها را مخفی کند.
خون «علی دوابشه» همانند نهالی نوپا در نابلس و کرانه باختری خواهد رویید و از این نهال درختانی تنومند قد خواهد کشید. اکنون لالایی مادران فلسطینی قصه نوزاد 18 ماههای است که زنده زنده در آتش تنفر و خشم صهیونیستها سوخت. مادران فلسطینی با زمزمه این تراژدی، کودکان خود را برای انتقام از قاتلان کودکان فلسطین بزرگ میکنند. خون علی دوابشه و کودکان دیگر فلسطین بیثمر نخواهد بود و به زودی بساط صهیونیستها را در هم خواهد پیچید.