ايوان شمس (شعر)
کاظم رستمی
محبوب شرقی من
باران آفتاب
راز روشناي نگاهت بود
و عشق
تنفس زمان در زمین شوق
آنروزها
زبان ابرازم
معتقد به تعقید نبود
نگاه مینوشتی
شراب میخواندم
در مستی سماع اشک
و همهمه بیصدای بغض
موسيقي ملايم شبهايمان بود
آه ای زیبای زرتار
چقدر تاریک نشستهام
پشت ابرهای تیره تردید
بر زمختای این صخره سنگی
در تبعید بعید آرزوهای باد
سردم است . . .
آغوش مهربانیت کو؟
***
دیگر شاعر نیستم
و اسیر کلمات
آدمم
رانده از بهشت وصل
به گناه نگاه
و سهو هوس
به لحن یزلههای زلال جنوب
شروهخوان خراسانی دریا شدهام
در نیما نوشت نقارههای امواج. . .
«دلم برایت تنگ شده»
شعر نمیسازم
در آیینه میبارم
و خط مینویسد
پیرمرد تنهای نستعلیق...
(زلف رها در بادت آخر داد بر بادم
لایق نبودم بندگی را کردی آزادم*)
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
* بیتی از یکی از غزلهای یوسفعلی میرشکاک