کد خبر: ۵۰۵۸۵
تاریخ انتشار : ۰۲ مرداد ۱۳۹۴ - ۱۹:۱۹
مستنداتی از سیر حوادث و اظهارات و اعترافات متهمان وقایع پس از انتخابات

سخنرانی‌های سیاسی و دعوت به آشوب(پاورقی)


Research@kayhan.ir
قاضی: آقای جهان بانی، ابتدا خودتان را کاملا معرفی کنید!
دفاعیات متهم
کامران جهان‌بانی هستم 50 ساله نام پدر مهدی‌قلی.
قاضی: شغلتان؟
متهم: معلم موسیقی‌ام.
قاضی: براساس کیفرخواست صادره از دادسرای عمومی انقلاب تهران، اتهامات شما دایر بر: [متن کیفرخواست قرائت شده]، دفاعیات خود را بیان کنید!
متهم: والله من بیشتر این چیزها را قبول ندارم و آقای دادستان فرمودند اسم کسی را آوردند که ایشان در یک سوپری نزدیکی منزل من کار می‌کرد و فکر می‌کنم تمام این سوءتفاهم‌ها به خاطر همین مسئله باشد. آقای رئیس دادگاه من 32 ساله‌ ساز می‌زنم، شعر می‌گویم، آهنگسازم، زندگی درویشی دارم، وقتی ماموران آمدند به خانه و من را بازداشت کردند، نه ماهواره دیدند نه کامپیوتر، حتی من بلد نیستم با کامپیوتر [کار کنم]، من با کتاب و موسیقی و ساز زندگی می‌کنم. خدا را هم شکر می‌کنم. ولی مسائلی پیش آمد که من به شما توضیح می‌دهم.
اولا که من به هیچ‌وجه سیاسی نیستم، اصلا از سیاست به شدت بدم می‌آید. و این که متاسفانه تیره‌روزی من این بود که در منطقه‌ای زندگی می‌کردم 12 سال که هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتاد ولی ناگهان بعد از 23 [خرداد] بعد از انتخابات شروع شد [تبدیل شد] به محل جنگ و گریز که از همه اطراف تهران می‌آمدند سعادت‌آباد و من یک کوچه پایین‌تر از میدان کاج زندگی می‌کنم، دقیقا مرکز این داستان. قبل از آن به شدت خوشحال بودم چون من زندگی‌ام را با تدریس جلو می‌برم، خوشحال بودم که انتخابات و امتحانات تواماً دارد تمام می‌شود چون کارها، در نوروز دو سه هفته عملا تعطیل است، بعد بلافاصله  امتحانات، تابستان خیلی شاگرد زیاده من خیلی خوشحال بودم از این مسئله که این دو تواماً دارد تمام می‌شود، شب‌ها هم که می‌آمدم از آموزشگاه یا کنسرواتور تهران که درس می‌دهم، می‌آمدم خانه، آن شلوغی‌ها را که می‌دیدم واقعا ناراحت می‌شدم، چون اعصابم را خرد می‌کرد خوشحال بودم که این جمعه، انتخابات که تمام بشود، همه چیز تمام است تا اینکه شنبه نتیجه انتخابات باعث شد که من باز غروب دیدم همه دارند بوق می‌زنند رفتم به میدان دیدم عده‌ای شعار می‌دهند، چند دقیقه‌ای آنجا بودم، برگشتم خانه‌ام، بعد تا جلوی در آمدم، شنبه تمام شد یک‌شنبه عرض کنم خدمتتان تمام اتفاقاتی که برای من افتاد که تا الان این‌جا هستم، یک‌شنبه شد. بدین صورت بود که من تا ساعت 8:30 شب شاگرد داشتم درس دادم و بعد آمدم باز صدای بوق را می‌شنیدم همان 8:30 شب، آمدم به کوچه دیدم خیلی از پدر و مادر‌ها، همه آمده‌اند به خیابان، آدم‌های مختلف، چند نفر از شاگردان من هم در همان کوچه هستند، هم در ساختمان خودم و هم ساختمان‌های روبرویی و اینها می‌خواستند بروند تا سر کوچه که پدر و مادرهایشان هم مخالف بودند، من گفتم من با آن‌ها می‌روم، ما رفتیم یک سری کارها اتفاقا می‌خواستند بکنند که من مانع شدم. من معلم هستم، هیچ وقت نمی‌آیم بگویم تو بیا مثلا این کار را بکن، چون این کار خلاف سال‌ها تفکر و نگرش من است و بعد یکی دو ساعت که گذشت در کوچه‌ها هیچ حمله‌ای صورت نگرفت، من رفتم به خانه، برگشتم خانه استراحت کنم، خسته شده بودم، بعد از نیم ساعت سروصداها مجددا من را آورد بیرون، رفتم  بیرون در و دیدم که به طرف شرق کوچه ما چهار راهی که با علامه شمالی قطع می‌شود، سطل‌زباله آتش گرفته، پدر و مادر این بچه‌ها باز نزدیک در منزل بودند، به من گفتند که بچه‌ها رفتند آن‌جا، گفتم: من هم می‌روم یک سر می‌زنم و آن‌ها را می‌‌آورم. رفتم آنجا دیدم آنها ایستاده‌اند 70- 80 نفرند.
قاضی: چه طور خود پدر و مادر این بچه ها نرفتند؟
متهم: به خاطر این که در واقع پدر و مادرها زورشان به بچه‌هایشان نمی‌رسید و من واقعا دلیلش را نمی‌دانم. برای این که دو سه بار دیدم که درگیر شدند. یعنی گفت همینی که هست، من می‌روم. بچه‌هایی که می‌گویم 30 ساله 32 ساله 20 و خورده‌ای ساله نه این که کوچکتر. من هم در هر صورت حس می‌کردم که من یک طوری شاید بتوانم تاثیر بگذارم. وقتی به آنجا رفتم یکی از این دوستان پیشنهاد کرد که یک سری چیزهایی جنب یک ساختمان که نیمه تمام بود، بگذارد میان چهار راه کنار آتش‌ها، من به او گفتم که این کار درست نیست چون مردم دارند با آتش می‌روند خانه‌هایشان و دیدم ناراحت شد، یک حالتی که مثلا من دایه آن‌ها هستم و دارم مدام از آن‌ها ایراد می‌گیرم. دو عدد کارتن موز بود از این مقوایی‌ها، من عرض کردم معلم هستم از یک راهی بروم اثر نکند، از یک راه دیگر اقدام می‌کنم، دیدم این اشکالی ندارد دیگر دارد می‌سوزد، گفتم: ببین این را برداریم بیندازیم در این آتش، من این کار را کردم، تمام این کاری که من کردم و بعد از آن اتفاقا آقای اکبر اژدادی هم آن‌جا بود و اسم من را بلند داد زد و تشویق کرد که من به او گفتم: چرا این کار را کردی؟ برای این که همه فهمیدند دیگر که من چه کسی هستم و چه کار کردم.متاسفانه خوب من اصلا از او ناراحت نیستم او هم جوان هست که من فکر می‌کنم که همه وقتی من احساساتی شدم، دیگر جوان‌ها حتما احساساتی شدند. با این شرایطی که واقعا هم خواسته ما نبود، یعنی هیچ‌کدام یک از ما جرم عمدی نداریم. مثل کسی که غیرعمد مثلا با ماشین بزند تا عمد، این موارد خیلی متفاوت است. و بعد از آن وقتی که اتفاقا همان جا آقای قاضی، یک خانمی آمد و اینها را من می‌توانم ثابت کنم، با پسرش که من نمی‌شناختم آن موقع و شروع  کرد از آقای احمدی‌نژاد تعریف کردن، به طوری که این چند نفر جوان شروع کردند هو کردن و درگیری و حتی یکی، دو تکه سنگ به طرفشان پرتاب شد که من چون حس کردم سنم از همه بیشتر است، رفتم جلو و گفتم: خانم، خواهش می‌کنم تشریف ببرید خانه و این کار را کردند و این خانه را حتی آدرسش را دارم ولی کسی نرفت که این را بپرسد. آقای قاضی، من  می‌خواهم این را بگویم خلاصه من از کوچه در واقع دفاع کردم، آنجا کوچه من است، مثل خانه من است، حتی این میدان کاج، وقتی جوان‌ها می‌رفتند دور برگردون نمی‌زدند، بعضی‌ها دیگر دور برگردون می‌زدند، بروند جنوب، می‌آمدند به کوچه ما با سرعت و من بعضی وقت‌ها می‌ایستادم جلوی اینها را می‌گرفتم، یعنی با دست آرامشان می‌کردم چون زنها و بچه‌ها بودند. من قبول دارم به اشد مجازات محکوم شوم، به شرطی که یک نفر بیاید بگوید که برای من، مدرک نمی‌خواهد، توی یکی از تظاهرات دیده. یعنی جز این چارچوب کوچه من با یک مامور درگیر شدم. اصلا ماموری وارد کوچه ما نشد که من بخواهم با او درگیر بشوم یا عکس یا فیلم گرفتم از کسی. همه این‌ها را فقط بگوید، مدرک نمی‌خواهد، یا بگوید من سنگ دستم بود، من دیدم که سنگ دستت بوده، چه برسد به پرتاب.