این روزها... خیلی دلم تنگ است آقا(چشم به راه سپیده)
Email:SEPIDEH@Kayhannews.ir
غبارم کن
بیا پا بر سرم بگذار تا خاک درت گردم
غبارم کن، به بادمده، بگو دور سرت گردم
به جای آنکه باشم کوه آتش، هیزم خشکم
سراپا آتشم کن تا مگر خاکسترت گردم
نگاهم مرده، ای چشم خدا، اینک نگاهم کن
که هر دم زنده از فیض نگاه دیگرت گردم
نه من آنقدر دارم تا شوم خاک سپاه تو
مگر خاکم کنی تا پایمال لشگرت گردم
غبارم کن که از جا خیزم و بر پات بنشینم
نسیمم کن که دور قبر زهرا مادرت گردم
خوش آن روزی که آید از کنار کعبه، آوایت
سراپا محو فریاد عدالت گسترت گردم
خدا را آتشی تا «میثمت» را آب گردانی
الهی اشک باشم، دور چشمان ترت گردم
غلامرضا سازگار
حدیث دلتنگی
این روزها خیلی دلم تنگست آقا
طبل جهان ضربش بد آهنگ ست آقا
سرتاسر جغرافیای خاک مفلوک
از جنس تلخ مکر و نیرنگست آقا
لبخند از لبهای باران رخت بستهست
بر دوش شب سنگینی سنگست آقا
بین زمین و آسمان و ماه و خورشید
بین برادرهایمان جنگست آقا
یک پای ایمان از درون پوسیده انگار
پای دگر از بیخ و بن لنگست آقا
از انتظاری تلخ و دوری شعر گفتن
یک جزء تکراری فرهنگست آقا
حتی همین ابیات زردی را که خواندید
با مردمان کوچه همرنگست آقا
... این روزها خیلی دلم تنگست آقا
مریم قلیزاده
قبلهگاه نور
ای کاش بشکنم که سبو را شکستهام
تا عالم عالمست به پایت نشستهام
ای سوز اشکهای زمان، قبلهگاه نور!
من آمدم به سوی تو با اینکه خستهام
قلب مرا به دست تو دادند از ازل
خود را به بند بند وجود تو بستهام
ای آیه دوازده سوره زمر«1»
مصراع بعد آیه به آیه گسستهام
تا جمعههای وصل تو را میکنم مرور
مانند اشکهای شما دسته دستهام
شرقیترین ستاره شبهای تار من
ای کاش بشکنم که سبو را شکستهام
حسین سنگری
اوج داستان
وقتی دوباره پُر شده از بت جهانمان
شرک است، ذکر نام خدا بر لبانمان!
اهریمنانه باعث شرم خدا شدیم
گم باد از صحیفه عالم، نشانمان
نفرین به ما، به خاطر یک لقمه بیشتر
وا شد به سوی هرکس و ناکس، دهانمان
تیر و کمان، به دست گرفتیم تا مباد
غرق پرندهها بشود آسمانمان
در فکر طرح وسوسه سیب دیگریست
شیطان، هم او که جا زده خود را میانمان
وقت حضور توست، مخواه آخرین امید
بیقهرمان، تمام شود داستانمان
مسلم محبی
غبارم کن
بیا پا بر سرم بگذار تا خاک درت گردم
غبارم کن، به بادمده، بگو دور سرت گردم
به جای آنکه باشم کوه آتش، هیزم خشکم
سراپا آتشم کن تا مگر خاکسترت گردم
نگاهم مرده، ای چشم خدا، اینک نگاهم کن
که هر دم زنده از فیض نگاه دیگرت گردم
نه من آنقدر دارم تا شوم خاک سپاه تو
مگر خاکم کنی تا پایمال لشگرت گردم
غبارم کن که از جا خیزم و بر پات بنشینم
نسیمم کن که دور قبر زهرا مادرت گردم
خوش آن روزی که آید از کنار کعبه، آوایت
سراپا محو فریاد عدالت گسترت گردم
خدا را آتشی تا «میثمت» را آب گردانی
الهی اشک باشم، دور چشمان ترت گردم
غلامرضا سازگار
حدیث دلتنگی
این روزها خیلی دلم تنگست آقا
طبل جهان ضربش بد آهنگ ست آقا
سرتاسر جغرافیای خاک مفلوک
از جنس تلخ مکر و نیرنگست آقا
لبخند از لبهای باران رخت بستهست
بر دوش شب سنگینی سنگست آقا
بین زمین و آسمان و ماه و خورشید
بین برادرهایمان جنگست آقا
یک پای ایمان از درون پوسیده انگار
پای دگر از بیخ و بن لنگست آقا
از انتظاری تلخ و دوری شعر گفتن
یک جزء تکراری فرهنگست آقا
حتی همین ابیات زردی را که خواندید
با مردمان کوچه همرنگست آقا
... این روزها خیلی دلم تنگست آقا
مریم قلیزاده
قبلهگاه نور
ای کاش بشکنم که سبو را شکستهام
تا عالم عالمست به پایت نشستهام
ای سوز اشکهای زمان، قبلهگاه نور!
من آمدم به سوی تو با اینکه خستهام
قلب مرا به دست تو دادند از ازل
خود را به بند بند وجود تو بستهام
ای آیه دوازده سوره زمر«1»
مصراع بعد آیه به آیه گسستهام
تا جمعههای وصل تو را میکنم مرور
مانند اشکهای شما دسته دستهام
شرقیترین ستاره شبهای تار من
ای کاش بشکنم که سبو را شکستهام
حسین سنگری
اوج داستان
وقتی دوباره پُر شده از بت جهانمان
شرک است، ذکر نام خدا بر لبانمان!
اهریمنانه باعث شرم خدا شدیم
گم باد از صحیفه عالم، نشانمان
نفرین به ما، به خاطر یک لقمه بیشتر
وا شد به سوی هرکس و ناکس، دهانمان
تیر و کمان، به دست گرفتیم تا مباد
غرق پرندهها بشود آسمانمان
در فکر طرح وسوسه سیب دیگریست
شیطان، هم او که جا زده خود را میانمان
وقت حضور توست، مخواه آخرین امید
بیقهرمان، تمام شود داستانمان
مسلم محبی