کد خبر: ۴۳۷۴۰
تاریخ انتشار : ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۴ - ۲۱:۱۹
مفهوم شناسی اقتدار در اسلام از دیدگاه استاد شهید مطهری

الگوهای اقتدار


بخش پایانی
دربخش نخست این نوشتار به دو فصل شامل اسلام و اقتدار و مکتب قدرت و ضعف با تفاصیل آن اشاره کردیم. اینک در بخش پایانی دنباله مطلب را پی می‌گیریم.
فصل سوم: روش‌های کسب اقتدار
امیرالمؤمنین علی(ع) می‌فرماید: اگر نیکی کنی به یک کسی و او را مشمول انعام و خوبی قرار دهی، آن کس هر که باشد رهین احسان تو و در فرمان تو و تو نسبت به او فرمانده خواهی بود و اگر نسبت به کسی استغنا و بی‌نیازی بورزی، آن کس هر که باشد و دارای هر مقام باشد، تو نیز مانند او و شخصی مثل او خواهی بود؛ و اگر نسبت به کسی نیاز بورزی و از او حاجت بخواهی و استمداد کنی، آن کس هر که باشد تو بنده او و رهین او و زیردست او خواهی بود. (غررالحکم، ج 2، ص 584)
این کلمات بزرگ- چنان که ظاهر است- مربوط به عزت و شرافت و آزادگی و زندگی شرافتمندانه است. برای انسان در این جهان موهبتی بزرگ‌تر از احساس عزت و شرافت نیست و هیچ زنجیری و زندانی بالاتر و خرد کننده‌تر از این نیست که احساس نماید در زندگی اسیر و مقهور و بنده دیگران است. ناچار است عقیده دیگران را بجای عقیده خود بگیرد و اراده دیگران را بجای اراده خود اجرا کند. فکر و نقشه دیگران را بجای فکر و نقشه خود عمل کند، به هوا و هوس و آرزوهای دیگران احترام بگذارد، تن به ذلت و اسارت و ستم بدهد. برای آزادمردان، مردن و زیر خاک رفتن بسی ترجیح دارد بر اینکه خوار و ذلیل و اسیر و بنده زندگی کنند. امیرالمؤمنین(ع) به فرزند برومندش حسن بن علی(ع) می‌فرماید:
 «هرگز بنده دیگران نباش؛ خداوند تو را حرّ و آزاد آفریده است». (نهج‌البلاغه، نامه 31)
علی (ع) در ضمن جمله‌هایی که در اول گفتار از آن حضرت نقل کردیم، به راه و طریقی که حس آزادمنشی و شرافت انسان را حفظ می‌کند، اشاره می‌کند، می‌فرماید: آن چیزی که بشر را اسیر می‌سازد همانا احتیاج و قبول کردن عطایا و بخشش‌های مردم است. احتیاج و دست پیش این و آن دراز کردن است که شرافت انسان را لکه‌دار می‌کند و همانا بی‌نیازی و احتیاج نداشتن است که حافظ کرامت و عزت و شرافت آدمی است و از همین جاست که کار و کسب و هر چیزی که احتیاج انسان را از ابنای نوع خودش رفع می‌کند، مقام مقدس و محترمی پیدا می‌کند. زیرا چه چیزی مقدس‌تر و محترم‌تر از آن چیزی که آبرو و حیثیت آدمی را نگهداری کند؟!
ایضاً به آن حضرت نسبت داده شده که فرمود:
اگر می‌خواهی آزاد باشی و حرّیت داشته باشی، مانند بندگان و غلامان زحمت بکش و کار کن؛ امید و آرزوی خود را از مال و ثروت جمیع فرزندان آدم قطع کن؛ هرگز چشم طمع به مال و ثروت و اندوخته دیگران نداشته باش. اگر کار و کسبی به تو پیشنهاد شد، نگو این کار کسر شأن من است و درجه و مقام مرا در اجتماع پست می‌کند، زیرا هیچ چیز به اندازه اینکه انسان از دیگران توقع و تقاضا داشته باشد و از دیگران استمداد مالی کند انسان را پست و حقیر و خوار نمی‌کند. تو تا وقتی که نسبت به دیگران بی‌نیازی و استغناء بورزی و چشم طمع به مال کسی نداشته باشی و از احدی عطیّه و هدیه نخواهی و از کسی توقع و تقاضا نداشته باشی، از همه مردم بلند قدرتر خواهی بود. (مضمون رباعی منسوب به علی(ع)، م. آ. ا. ج 22، ص 123- 125)  (تجلی پیام (استاد مطهری)، ص: 541)
رسول اکرم(ص) فرمود:
هر کسی که می‌خواهد بدون آنکه مالی در کف داشته باشد، بی‌نیاز باشد و بدون آنکه فامیلی و عشیره‌ای و خدم و حشمی داشته باشد، عزیز و محترم باشد و بدون آنکه در رأس یک قدرت اجتماعی باشد و پستی را قبضه کرده باشد، مهابت و صلابت داشته باشد، راهش این است که خود را از خواری معصیت و گناه خارج کند و به عزت طاعت پروردگار پیوند کند. البته شک نیست که مال، انسان را بی‌نیاز می‌سازد و عشیره و فامیل داشتن به بشر عزت و احترام می‌دهد و قدرت‌های اجتماعی را در دست داشتن بر مهابت انسان می‌افزاید، ولی تمام اینها به حکم آنکه ابزارها و وسایل مادی است، محدود است. یعنی برای همه مردم میسر نیست که آنقدر مال داشته باشند که از همه چیز بی‌نیاز باشند. و آنقدر عشیره و فامیل خوب و همراه داشته باشند که در پرتو آنها در حمایت آنها محترم زیست کنند و قدرت‌های اجتماعی را - که قهراً محدود است و بالاخره در اختیار افراد معینی قرار می‌گیرد - آنها بگیرند. ولی خداوند متعال یک نوع بی‌نیازی و عزت و مهابتی دیگر در میان همه مردم بطور متساوی تقسیم کرده که همه می‌توانند از آنها برخوردار شوند. فقط اندکی معرفت و زحمت لازم دارد و آن عبارت است از تحصیل اصولی محکم در زندگی بر مبنای خداشناسی و تقوا و دیانت. آدم خداشناس و متقی و سلیم النفس که اهل عقیده و مسلک و شخصیت اخلاقی و معنوی است، خود به خود در نظر همه محبوب و محترم است. در عین محبوبیت، عظمت و جلال و مهابت دارد و در عین حال هر وقت احتیاج و نیازی پیدا کند همه مردم او را مثل خود و برادر خود می‌دانند و در زندگی و سعادت همه مردم شریک است. (مجموعه آثار استاد مطهری، ج 22، ص 97- 98)
بزرگی و بزرگواری روح
بزرگی روح در مقابل کوچکی و حقارت است، جنبه کمّی دارد. روح بزرگ یک آرزوی بزرگ است، یک اندیشه بزرگ و وسیع است، یک خواهش و اراده بزرگ است یک همّت بزرگ است. آن که آرزو دارد در ثروت شخص اول شود- البته نه آرزوی خالی بلکه آرزوی توأم با حرکت- یک روح بزرگ دارد. به قول نظامی عروضی:
«احمدبن عبدالله الخجستانی را پرسیدند تو مردی خربنده بودی، به امیری خراسان چون افتادی؟ گفت: به بادغیس در خجستان روزی دیوان حنظله بادغیسی همی خواندم، بدین دو بیت رسیدم:
مهتری گر به کام شیر در است            
شو خطر کن زکام شیر بجوی
یا بزرگی و عزّ و نعمت و جاه            
یا چون مردانت مرگ رویاروی
داعیه‌ای در من پدید آمد که به هیچ وجه در آن حالت که بودم راضی نتوانستم بود. خران بفروختم و اسب خریدم و از وطن خویش رحلت کردم و به خدمت علی بن لیث (صفّاری) شدم ... اصل و سبب این دو بیت بود».
روح بزرگ به کمی و کوچکی و حقارت تن نمی‌دهد، به کم از قدر خود راضی نمی‌شود.
به کم از قدر خود مشو راضی            
بین که گنجشک می‌ نگیرد باز
روح بزرگ اهل مهاجرت است، به کنج خانه و به آب و خاک خود قناعت نمی‌کند؛ سفر می‌کند، دریاها را و خطرها را استقبال می‌کند، شب و روز می‌کوشد و در نتیجه زودتر پیر می‌شود، بیماری قلبی می‌گیرد و مثل «ناصر» در نیمه راه عمر می‌میرد. «موسولینی» گفت: «به‌جای آنکه صدسال گوسفند باشم، ترجیح می‌دهم، یک سال شیر باشم».
آدم بزرگ از زندان باک ندارد، ده سال و بیست سال زندان می‌رود که دو سال به کام زندگی کند. (تجلی پیام (استاد مطهری)، ص: 543)
اسکندر، خشایارشاه، نادر و ناپلئون روح‌های بزرگ و نا آرام بوده‌اند. اما یک جاه طلبی بزرگ، یک رقابت و حسادت بزرگ، یک شهوت بزرگ، یک تجمل پرستی بزرگ بوده‌اند. اینها با مقایسه با روح‌های کوچک، البته عظمت و اهمیت بیشتر دارند. اینها اگر به جهنم هم بروند، یک روح بزرگ به جهنم رفته است، اینها هوا پرست‌‎های بزرگ هستند. آنچه در وجود اینها و در روح اینها رشد کرده است، شهوت‌ها، جاه طلبی‌ها، حسادت‌ها، کینه توزی‌هاست.
اما بزرگواری، بزرگواری غیراز بزرگی است. بزرگواری روحی در مقابل کوچکی روح نیست، بلکه در مقابل پستی و دنائت روح است.
این پستی چگونه پستی است؟ این خود یک مسأله‌ای است. در حقیقت ماوراءالطبیعی و ضد منطق مادی. می‌گویند تن به پستی نده، تن به خواری نده، آقا باش نه نوکر، عزیز باش نه ذلیل، اینها که هیچ کدام ملموس نیست. افتخار یعنی چه؟ اینکه:
تن مرده و گریه دوستان           
به از زنده و خنده دشمنان
مرا عار آید از این زندگی            
که سالار باشم کنم بندگی
 (مجموعه آثار استاد مطهری، ج 17، ص 662)
الگوهای اقتدار از نظر اسلام کلید شخصیت امام حسین (ع)
ادعای اینکه کسی بگوید من کلید شخصیت کسی مانند علی(ع) یا حسین بن علی(ع) را به دست آورده‌ام، انصافاً ادعای گزافی است و من جرأت نمی‌کنم چنین سخنی بگویم، اما این قدر می‌توانم ادعا کنم که در حدودی که من حسین را شناخته و تاریخچه زندگی او را خوانده‌ام و سخنان او را- که متأسفانه بسیار کم به دست ما رسیده است ـ (علت اینکه مقدار کمی از سخنان حسین (ع) به دست ما رسیده این است که عصر اموی عصر اختناق و سانسور درباره علی و فرزندان علی بود و کسی جرأت نمی‌کرد که با آنها تماس بگیرد و یا سخنی از آنها نقل کند.) - به دست آورده‌ام، و در حدودی که تاریخ عاشورا را- که خوشبختانه این تاریخ مضبوط است- مطالعه کرده و خطابه‌ها و نصایح و شعارهای حسین را به دست آورده‌ام، می‌توانم این طور بگویم که از نظر من کلید شخصیت حسین(ع) حماسه است، شور است، عظمت است، صلابت است، شدت است، ایستادگی است، حق پرستی است.
سخنانی که از حسین بن علی(ع) نقل شده است، نادر است. ولی همان مقداری که هست از همین روح حکایت می‌کند. از حسین بن علی(ع) پرسیدند: شما سخنی را که با گوش خودت از پیغمبر شنیده باشی، برای ما نقل کن. ببینید انتخاب حسین(ع) از سخنان پیغمبر چگونه است! از همین جا شما می‌توانید مقدار شخصیت او را به دست آورید. حسین(ع) گفت آنچه که من از پیغمبر (ص) شنیده‌ام این است: «انّ الله تعالی یحبّ معالی الامور و اشرافها و یکره سفسافها (جامع الصغیر، ج 1، ص 75) خدا کارهای بزرگ و مرتفع را دوست می‌دارد، از چیزهای پست بدش می‌آید. رفعت و عظمت را ببینید که وقتی می‌خواهد، سخنی از پیغمبر نقل کند، اینچنین سخنی را انتخاب می‌کند؛ در واقع دارد خودش را نشان می‌دهد. از حسین(ع) اشعاری هم به دست ما رسیده است که باز همین روح در آن متجلّی است.
سخن دیگر از او این است: «موت فی عزّ خیر من حیاه فی ذلّ» مردن با عزت و شرافت، از زندگی با ذلت بهتر است.
جمله دیگری که باز از او نقل کرده‌اند این است: «انّ جمیع ما طلعت علیه الشمس فی مشارق الارض و مغاربها، بحرها و برّها و سهلها و جبلها عند ولی من اولیاء الله و اهل المعرفه بحق الله کفیی الظلال». ضمناً شما از اینجا بفهمید، یک مردی که حماسه الهی است فرقش با دیگران چیست. می‌گوید: جمیع آنچه خورشید بر آن طلوع می‌کند، تمام دنیا و مافیها، دریای آن و خشکی آن، کوه و دشت آن در نزد کسی که با خدای خودش آشنایی دارد و عظمت الهی را درک کرده و در پیشگاه الهی سر سپرده است، مثل یک سایه است. بعد این طور ادامه می‌دهد: «الا حرّ یدع هذه الماظه لاهلها» (لمعه من بلاغه الحسین، ص 95، به نقل از نفس المهموم حاج شیخ عباس قمی) آیا یک آزادمرد پیدا نمی‌شود که به دنیا و مافیهای آن بی‌اعتنا باشد؟ دنیا و مافیها برای انسان که بخواهد خود را برده و بنده آن کند، به آن طمع داشته باشد و آن را هدف کار خودش قرار بدهد، مثل لماظه است. می‌دانید لماظه چیست؟ انسان وقتی غذا می‌خورد، لای دندان‌هایش یک چیزهایی مثلًا یک تکه گوشتی باقی می‌ماند که با خلال آن را در می‌آورد. همان را لماظه می‌گویند. یزید و ملک یزید و دنیا و مافیهایش در منطق حسین (ع) لماظه هستند. بعد می‌گوید: ایها النّاس! در دنیا به‌جز خدا چیزی پیدا نمی‌شود که این ارزش را داشته باشد که شما جان و نفس خودتان را به آن بفروشید؛ خودتان را نفروشید، آزادمرد باشید، خودفروش نباشید. (تجلی پیام (استاد مطهری)، ص: 545)
جمله‌ای دیگر: «النّاس عبید الدّنیا». مردم را به حالت بردگی و بندگی‌شان این طور تحقیر می‌کند که عیب مردم این است که بنده دنیا هستند، برده صفت هستند، بنده مطامع خودشان هستند. روی همین جهت، دین- که جوهر آزادی است و انسان را از غیرخدا آزاد و بنده حقیقت می‌کند- در عمق روحشان اثر نگذاشته است. «والدّین لعق علی السنتهم یحوطونه ما درّت معائشهم، فاذا محصوا بالبلاء قلّ الدّیّانون» به راستی که مردم بنده دنیا هستند و دین لقلقه زبان آنهاست، تا جایی که دین وسیله زندگی آنهاست، دین دارند و چون در معرض امتحان قرار گیرند، دینداران کم می‌شوند. (تحف العقول، ص 250)
عثمان، ابوذر غفاری را تبعید و اعلام می‌کند که احدی حق ندارد این مرد را که از نظر حکومت مجرم است، مشایعت کند. ولی علی(ع) اعتنا به این فرمان خلیفه نمی‌کند و خودش و حسن(ع) و حسین(ع) او را مشایعت می‌کنند. هرکدام از آنها جمله‌هایی دارند، حسین بن علی(ع) هم جمله‌ای دارد که مبین پرتو روحش است. ابوذر شیعه علی(ع) است و در سنین عمری مانند سنین علی(ع)، و شاید از علی(ع) بزرگ‌تر باشد. لذا حسین(ع) او را عمو خطاب می‌کند و می‌گوید: «عمو جان! نصیحت من به تو این است «اسأل الله الصّبر و النّصر، استعذ به من الجشع و الجزع» (الغدیر، ج 8، ص 302) عمو جان! از خدا مقاومت و یاری بخواه و از اینکه حرص بر تو غالب بشود- که بدبخت می‌شوی- بر خدا پناه ببر، از جزع بترس. عمو جان! توصیه من به تو این است که مبادا در مقابل فشارها و ظلم‌ها اظهار جزع و ناتوانی کنی».
این چه روحیه‌ای است که در تمام سخنانش این روح که ما از آن غافل هستیم متجلّی است!
(همین طور است) آن سخن اولش که گفت: قلاده مرگ بر گردن آدمیزاد، همانند گردنبندی است بر گردن دختران جوان (مرگ همیشه همراه آدمی است). اشتیاق من به دیدار گذشتگانم(پدرم و مادرم و جدم و برادرم) همانند اشتیاق یعقوب به دیدار یوسف است. (بحارالانوار، ج 44 ـ ص 366)
در بین راه که بر کربلا می‌روند، بعضی‌‌ها با او صحبت می‌کنند که نرو خطر دارد و حسین(ع) در جواب این شعرها را می‌خواند:
سامضی و ما بالموت عار علی الفتی           
 اذا ما نوی حقاً و جاهد مسلماً
فان عشت لم اندم و ان متّ لم الم            
کفی بک ذلّا ان تعیش و ترغما
(فی رحاب ائمه اهل البیت، ج 3 ـ ص 97)
(تجلی پیام استاد مطهری، ص: 54۶)
به من می‌گویید نرو، ولی خواهم رفت. می‌گویید کشته می‌شوم؛ مگر مردن برای یک جوانمرد ننگ است؟ مردن آن وقت ننگ است که هدف انسان پست باشد و بخواهد برای آقایی و ریاست کشته بشود که می‌گویند به هدفش نرسید. اما برای آن کسی که برای اعتلای کلمه حق و در راه حق کشته می‌شود که ننگ نیست. چرا که در راهی قدم بر می‌دارد که صالحین و شایستگان بندگان خدا قدم برداشته‌اند. پس چون در راهی قدم بر می‌دارد که با یک آدم هلاک شده بدبخت و گناهکار مثل یزید مخالفت می‌کند. بگذار کشته بشود. شما می‌گویید کشته می‌شوم؛ یکی از این دو بیشتر نیست: یا زنده می‌مانم یا کشته می‌شوم. «فان عشت لم اندم» اگر زنده ماندم کسی نمی‌گوید تو چرا زنده ماندی «و ان مت لم الم» و اگر در این راه کشته بشوم احدی در دنیا مرا ملامت نخواهد کرد. اگر بداند که من در چه راهی رفتم. «کفی بک ذلًا ان تعیش و ترغما» برای بدبختی و ذلت تو کافی است که زندگی بکنی اما دماغت را به خاک بمالند. باز می‌بینید که حماسه است.
در بین راه نیز خطابه می‌خواند و می‌فرماید: «الا ترون ان الحق لایعمل به و ان‌الباطل لا یتناهی عنه» آیا نمی‌بینید که به حق عمل نمی‌شود و از باطل نهی نمی‌گردد؟ بعد در آخرش می‌فرماید: «انی لا اری الموت الا سعاده و لا الحیوه مع الظّالمین الا برماً» من مردن را برای خودم سعادت، و زندگی با ستمگران را موجب ملامت می‌بینم. (مجموعه آثار استاد مطهری، ج 1، ص 46 – 49)
عظمت شخصیت زینب (س)
در حماسه حسینی آن کسی که بیش از همه این درس را آموخت و بیش از همه این پرتو حسینی بر روح مقدس او تابید، خواهر بزرگوارش زینب(س) بود. راستی که موضوع عجیبی است: زینب با آن عظمتی که از اول داشته است - و آن عظمت را در دامن زهرا(س) و از تربیت علی(ع) به دست آورده بود - در عین حال زینب بعد از کربلا با زینب قبل از کربلا متفاوت است، یعنی زینب بعد از کربلا یک شخصیت و عظمت بیشتری دارد. (تجلی پیام (استاد مطهری)، ص: 547)
ما می‌بینیم در شب عاشورا زینب یکی دو نوبت حتی نمی‌تواند جلوی گریه‌اش را بگیرد. یک بار آنقدر گریه می‌کند که بر روی دامن حسین(ع) بیهوش می‌شود و حسین(ع) با صحبت‌های خودش زینب را آرام می‌کند. «لا یذهبنّ حلمک الشیطان»
خواهر عزیزم! مبادا وساوس شیطانی بر تو مسلط بشود و حلم را از تو برباید، صبر و تحمل را از تو برباید. وقتی حسین(ع) به زینب(س) می‌فرماید: که چرا این طور می‌کنی، مگر تو شاهد و ناظر وفات جدم نبودی؟ جد من از من بهتر بود، پدر ما از ما بهتر بود، برادر همین طور، مادر همین طور، زینب(س) با حسین(ع) اینچنین صحبت می‌کند: برادر جان! همه آنها اگر رفتند بالاخره من پناهگاهی چون تو داشتم، ولی با رفتن تو برای من پناهگاهی باقی نمی‌ماند.
اما همین که ایام عاشورا سپری می‌شود و زینب، حسین(ع) را با آن روحیه قوی و نیرومند و با آن دستورالعمل‌ها می‌بیند، زینب دیگری می‌شود که دیگر احدی در مقابل او کوچکترین شخصیتی ندارد. امام زین العابدین(ع) فرمود: ما دوازده نفر بودیم و تمام ما دوازده نفر را به یک زنجیر بسته بودند که یک سر زنجیر به بازوی من و سر دیگر آن به بازوی عمه ام زینب(س) بسته بود.
می‌گویند: تاریخ ورود اسرا به شام دوم ماه صفر بوده است. بنابراین بیست و دو روز از اسارت زینب گذشته است؛ بیست و دو روز رنج متوالی کشیده است که با این حال او را وارد مجلس یزید بن معاویه می‌کنند، یزیدی که کاخ اخضر او (یعنی کاخ سبزی که معاویه در شام ساخته بود) آنچنان بارگاه مجلّلی بود که هر کس با دیدن آن بارگاه و آن خدم و حشم و طنطنه و دبدبه، خودش را می‌باخت. بعضی نوشته‌اند که افراد می‌بایست از هفت تالار می‌گذشتند تا به آن تالار آخری می‌رسیدند که یزید روی تخت مزیّن و مرصّعی نشسته بود و تمام اعیان و اشراف و اعاظم سفرای کشورهای خارجی نیز روی کرسی‌های طلا یا نقره نشسته بودند. در چنین شرایطی این اسرا را وارد می‌کنند و همین زینب اسیر رنج دیده و رنج کشیده، در همان محضر چنان موجی در روحش پیدا شد و چنان موجی در جمعیت ایجاد کرد که یزید معروف به فصاحت و بلاغت را لال کرد. یزید شعرهای ابن زبعری را با خودش می‌خواند و به چنین موقعیتی که نصیبش شده است، افتخار می‌کند. زینب فریادش بلند می‌شود: «اظننت یا یزید حیث اخذت علینا اقطار الارض و افاق السّماء فاصبحنا نساق کما تساق الاساری انّ بنا علی الله هواناً و بک علیه کرامه؟».
«ای یزید! خیلی باد به دماغت انداخته‌ای (شمخت بانفک!) تو خیال می‌کنی، اینکه امروز ما را اسیر کرده‌ای و تمام اقطار زمین را بر ما گرفته‌ای و ما در مشت نوکرهای تو هستیم، یک نعمت و موهبتی از طرف خداوند بر توست؟! به خدا قسم تو الآن در نظر من بسیار کوچک و حقیر و بسیار پست هستی و من برای تو یک ذره شخصیت قائل نیستم».
ببینید، اینها مردمی هستند که بجز ایمان و شخصیت روحی و معنوی همه چیزشان را از دست داده‌اند. آن وقت شما توقع ندارید که شخصیتی مانند شخصیت زینب(س) چنین حماسه‌ای بیافریند و در شام انقلاب به وجود بیاورد؟ همان طور که انقلاب هم به وجود آورد. (تجلی پیام (استاد مطهری)، ص: 548)
یزید مجبور شد، در همان شام، روش خودش را عوض کند و اسرا را محترمانه به مدینه بفرستد، بعد تبرّی کند و بگوید: «خدا لعنت کند ابن زیاد را، من چنان دستوری نداده بودم، او از پیش خود این کار را کرد.» چه کسی این کار را کرد؟ زینب(س) چنین کاری را کرد.
در آخر جمله‌هایش این طور فرمود: «یا یزید! کد کیدک و اسع سعیک ناصب جهدک فوالله لا تمحوا ذکرنا و لاتمیت و حینا». زینب(ع) به کسی که مردم با هزار ترس و لرز به او «یا امیرالمؤمنین(ع)» می‌گفتند، خطاب می‌کند که «یا یزید! به تو می‌گویم: هر حقّه‌ای که می‌خواهی بزن و هر کاری که می‌توانی انجام بده، اما یقین داشته باش که اگر می‌خواهی نام ما را در دنیا محو کنی، نام ما محو شدنی نیست؛ آن که محو و نابود می‌شود تو هستی».
چنان خطبه‌ای در آن مجلس خواند که یزید لال و ساکت باقی ماند و خشم سراسر وجود آن مرد شقی و لعین را فرا گرفت (مجموعه آثار استاد مطهری، ج 17، ص 61، 62)