تحلیل گفتمان فیلم «سیزده»
سیزده: فرویدیسم و ساختار عقده ادیپ
مسعود قدیمی
فیلم «سیزده» به کارگردانی هومن سیدی، تحت تأثیر نظریههای فروید خلق شده است. مقایسه تولیدات سازمان یافته سینمای ایران، از اواسط دهه هفتاد به ویژه با سیاست گذاریهای شبه سکولار فرهنگی دولتهای سازندگی و اصلاحات، بسیار پیرو سینمای غرب و لذا غرب زده است. مهمترین عامل در نقد این جریان، شناخت و تحلیل مصداق غربی این نوع فیلمهاست و لذا «سیزده» فیلمی متاثر از جریانی است که در ادامه به شرح آن پرداختهایم.
اروتیسم و مسائل جنسی در سینمای غرب هم اکنون محوریت اساسی دارد. در این میان آثار و آراء فروید نقش اصلی را در سیر جنسی شدن سینما ایفا نمود. زیگموند فروید ، روانکاوی مدرن را بر پایه جنسیت شکل داد. مبانی روانشناسی فروید عمدتا مبتنی بر عقدههای جنسی است که دائما در انبار ضمیر ناخودآگاه انسان انباشت میشوند و به دلیل دستگاه سرکوب فرامن خواستهای جنسی مسیر مستقیم ارضای خود را نمییابند و لذا در صورتهای مختلف با گرایشات به ظاهر بیربط خود را بروز میدهند. فروید در رساله «تئوری جنسی» ظهورات مختلف عقدههای سرکوب شده جنسی را دستهبندی میکند. مسئله مهم اینجاست که فروید و همکارش ربکا کرافت با انتشار این رساله بسیاری از انحرافات بارز جنسی را نوعی گرایش طبیعی در تمایلات غریزی انسان تلقی نمودند و هیچگاه چارهای برای خروج از آن نیافتند! به همین دلیل هم سنت روانکاوی فروید در میان شاگردان او مورد تردید قرار گرفت. روانشناسانی همچون یونگ، آدلر و هورنای در آثار خود و حتی در زمان حیات فروید بارها نظریههای او را هدف انتقاد قرار دادند و پس از آن با ظهور روانشناسانی چون جودیت باتلر و یا لکان، سنت فرویدی کاملا بیبنیاد قلمداد شد.
فروید کتاب معروف خود «تفسیر خواب» را در سال 1899 میلادی نوشت یک سال پیش از اختراع سینما لذا روندی که تاریخ روانکاوی مدرن که مبتنی بر ضمیر ناخودآگاه و رویا بود طی نمود خواسته یا ناخواسته پیوندی با سینما پیدا کرد و به نوعی سینما تصویرگر همین رویای فرویدی شد. مفاهیم و تئوریهای روانکاوی از منظر فروید بسیار گسترده است و تشریح آن در حوصله این یادداشت نیست، اما فیلم «سیزده» که همانند بخشی از آثار تاریخ سینما موضوعی از مبانی روانکاوی فروید را به تصویر کشیده، مستلزم تفسیر مسئلهای است که این روانشناس ماتریالیست یهودی الاصل مطرح میکند و آن «عقده اودیپ» است. به اعتقاد او «عقده اودیپ» مرحلهای در سیر تکاملی فرد است که با جنسیت پیوند دارد و در دوران بلوغ پسران رخ میدهد. در این دوران فرزند پسر قصد معشوق گزینی (شریک جنسی) دارد و او در نخستین گزینشاش مادر خود را برمی گزیند و در این حین پدر را مانعی بر سر این راه میانگارد، بنابراین از او متنفر میشود و حتی در آرزوی کشتن او سیر میکند. هسته مرکزی خواست و تمایلات انسان در نزد فروید، کشش جنسی (لیبیدو) میباشد لذا این لیبیدو ست که فرد را در سیطره خود دارد و سر منشاء تمامی خواستها و اهدافش میشود و همین گرایش جنسی ست که در منظر فروید در مقام تصعید، موجب آفرینشهای ادبی و هنری نیز میشود! بنابراین فروید هیچ جایگاهی برای گرایش هاو حالات انسان که مبرا از عقدههای جنسی باشد قائل نیست .
آنچه که در فیلم «سیزده» اتفاق میافتد دقیقا منشا فرویدی دارد. در این فیلم جوانی که بحران بلوغ جنسی را پشت سر میگذارد درخانواده دچار گسست میشود. مادر، او و پدر را ترک میکند و پسر نوجوان به همراه پدر عصبی خود به زندگی شان ادامه میدهند. پدر که چهرهای ظالمانه و هیبتی خشن دارد سر منشاء تنفر پسر است. از این حیث عدم حضور مادر که قرار است در این مرحله گزینه نخستین در نسبت با شور و سودازدگی پسر باشد او را دچار فقدان میکند. این فقدان (نبود مادر) در نظام سلسله مراتبی تکامل جنسی پسر حل نشده باقی میماند، بنابراین مبدل به عقدهای میشود که گریبانگیر پسر میشود و تمامی رفتارها و خواست هایش را تحت الشعاع قرار میدهد. مرحله بعدی در این سیر به ظاهر تکاملی فرویدی «دیگرگزینی» است که بنا بر نظر فروید وقتی پسر از مرحله ادیپی سنین بلوغ میگذرد، به دنبال فرد دیگری است که جایگزین مادر شود. فروید هیچگاه اشاره نمیکند که راه صحیح عبور از عقده ادیپ چیست و از طرفی ساختار اودیپی که او مطرح کرد آنچنان بر تاریخ ادبیات و هنر سیطره یافت که بسیاری نظام زبانی مدرن را نظامی ادیپ وار میدانند. وقتی شخصیت پسر در فیلم «سیزده» با آن زن ولگرد آشنا میشود لیبیدو گرایش به جایگزینی او با مادر دارد. از طرفی دیگر در همسایگی پسر نوجوان، زنی ساکن است که گویا پسر به او نیز تمایل دارد. این تنوع طلبی در نزد پسر برآمده از بحران فقدان مادر در مرحله عقده اودیپ بود که گویا حل نشده باقی ماند و لذا پسر را دچار آشفتگی نموده. فیلم «سیزده» و ساختار کاملا فرویدی آن نمایانگر افسارگسیختگی جنسی پسر به دلیل بحران عقده ادیپ است. در واقع غریزه جنسی پسر که تکامل فروید را طی نکرده و در مرحله عقده ادیپ با فقدان مادر مواجه شده در ابتدا انگیزهای برای خودکشی مییابد و این را میتوان در دیالوگ ابتدایی فیلم از زبان پسر به صورت تمثیلی یافت. اما این انگیزه خودکشی در او مبدل به دیگرکشی میشود و موجب طغیان و شورش پسر در مواجهه با بیتوجهی به خود میشود .سکانس پایانی فیلم که نشانه اوج نیاز پسر به حضور مادر در نسبتی احساسی است که تمثیل فرویدی از رویاپردازیهای نفسانی پسر است. در کنار این گرایش جنسی در شخصیت پسر، فیلم «سیزده» مایههایی از خشونت زدگی فیلمهای خیابانی همچون «آخرین نمایش فیلم» ساخته پیتر باگدانوویچ را ارائه میدهد. این امر تعلقات ژانری «سیزده» به سینمای دهه هفتاد هالیوود که تلفیقی از جنسیت زدگی و ولگردی خیابانی هست را پر رنگتر مینماید .
به طور کلی، «سیزده» فیلمی کلیشهای و برآمده از تئوری عقده ادیپ است. باید بدانیم تلقی فروید از انسان، آمیخته با جهان بینی یهودی اوست و تعریف او از انسان، ساختاری جنسی و غریزی دارد و هیچ مقامی برای وجود انسان در ساحت حق تعالی و کمال در مسیر توصل به اوقائل نیست. همین غفلت در علوم انسانی و روانشناختی غرب منجر به ظهور فیلسوفی چون هایدگر میشود که تاریخ فلسفه غرب را تاریخ نیست انگاری وجود میداند و آن را مسیری به بن بست رسیده تلقی میکند.
فیلم «سیزده» به کارگردانی هومن سیدی، تحت تأثیر نظریههای فروید خلق شده است. مقایسه تولیدات سازمان یافته سینمای ایران، از اواسط دهه هفتاد به ویژه با سیاست گذاریهای شبه سکولار فرهنگی دولتهای سازندگی و اصلاحات، بسیار پیرو سینمای غرب و لذا غرب زده است. مهمترین عامل در نقد این جریان، شناخت و تحلیل مصداق غربی این نوع فیلمهاست و لذا «سیزده» فیلمی متاثر از جریانی است که در ادامه به شرح آن پرداختهایم.
اروتیسم و مسائل جنسی در سینمای غرب هم اکنون محوریت اساسی دارد. در این میان آثار و آراء فروید نقش اصلی را در سیر جنسی شدن سینما ایفا نمود. زیگموند فروید ، روانکاوی مدرن را بر پایه جنسیت شکل داد. مبانی روانشناسی فروید عمدتا مبتنی بر عقدههای جنسی است که دائما در انبار ضمیر ناخودآگاه انسان انباشت میشوند و به دلیل دستگاه سرکوب فرامن خواستهای جنسی مسیر مستقیم ارضای خود را نمییابند و لذا در صورتهای مختلف با گرایشات به ظاهر بیربط خود را بروز میدهند. فروید در رساله «تئوری جنسی» ظهورات مختلف عقدههای سرکوب شده جنسی را دستهبندی میکند. مسئله مهم اینجاست که فروید و همکارش ربکا کرافت با انتشار این رساله بسیاری از انحرافات بارز جنسی را نوعی گرایش طبیعی در تمایلات غریزی انسان تلقی نمودند و هیچگاه چارهای برای خروج از آن نیافتند! به همین دلیل هم سنت روانکاوی فروید در میان شاگردان او مورد تردید قرار گرفت. روانشناسانی همچون یونگ، آدلر و هورنای در آثار خود و حتی در زمان حیات فروید بارها نظریههای او را هدف انتقاد قرار دادند و پس از آن با ظهور روانشناسانی چون جودیت باتلر و یا لکان، سنت فرویدی کاملا بیبنیاد قلمداد شد.
فروید کتاب معروف خود «تفسیر خواب» را در سال 1899 میلادی نوشت یک سال پیش از اختراع سینما لذا روندی که تاریخ روانکاوی مدرن که مبتنی بر ضمیر ناخودآگاه و رویا بود طی نمود خواسته یا ناخواسته پیوندی با سینما پیدا کرد و به نوعی سینما تصویرگر همین رویای فرویدی شد. مفاهیم و تئوریهای روانکاوی از منظر فروید بسیار گسترده است و تشریح آن در حوصله این یادداشت نیست، اما فیلم «سیزده» که همانند بخشی از آثار تاریخ سینما موضوعی از مبانی روانکاوی فروید را به تصویر کشیده، مستلزم تفسیر مسئلهای است که این روانشناس ماتریالیست یهودی الاصل مطرح میکند و آن «عقده اودیپ» است. به اعتقاد او «عقده اودیپ» مرحلهای در سیر تکاملی فرد است که با جنسیت پیوند دارد و در دوران بلوغ پسران رخ میدهد. در این دوران فرزند پسر قصد معشوق گزینی (شریک جنسی) دارد و او در نخستین گزینشاش مادر خود را برمی گزیند و در این حین پدر را مانعی بر سر این راه میانگارد، بنابراین از او متنفر میشود و حتی در آرزوی کشتن او سیر میکند. هسته مرکزی خواست و تمایلات انسان در نزد فروید، کشش جنسی (لیبیدو) میباشد لذا این لیبیدو ست که فرد را در سیطره خود دارد و سر منشاء تمامی خواستها و اهدافش میشود و همین گرایش جنسی ست که در منظر فروید در مقام تصعید، موجب آفرینشهای ادبی و هنری نیز میشود! بنابراین فروید هیچ جایگاهی برای گرایش هاو حالات انسان که مبرا از عقدههای جنسی باشد قائل نیست .
آنچه که در فیلم «سیزده» اتفاق میافتد دقیقا منشا فرویدی دارد. در این فیلم جوانی که بحران بلوغ جنسی را پشت سر میگذارد درخانواده دچار گسست میشود. مادر، او و پدر را ترک میکند و پسر نوجوان به همراه پدر عصبی خود به زندگی شان ادامه میدهند. پدر که چهرهای ظالمانه و هیبتی خشن دارد سر منشاء تنفر پسر است. از این حیث عدم حضور مادر که قرار است در این مرحله گزینه نخستین در نسبت با شور و سودازدگی پسر باشد او را دچار فقدان میکند. این فقدان (نبود مادر) در نظام سلسله مراتبی تکامل جنسی پسر حل نشده باقی میماند، بنابراین مبدل به عقدهای میشود که گریبانگیر پسر میشود و تمامی رفتارها و خواست هایش را تحت الشعاع قرار میدهد. مرحله بعدی در این سیر به ظاهر تکاملی فرویدی «دیگرگزینی» است که بنا بر نظر فروید وقتی پسر از مرحله ادیپی سنین بلوغ میگذرد، به دنبال فرد دیگری است که جایگزین مادر شود. فروید هیچگاه اشاره نمیکند که راه صحیح عبور از عقده ادیپ چیست و از طرفی ساختار اودیپی که او مطرح کرد آنچنان بر تاریخ ادبیات و هنر سیطره یافت که بسیاری نظام زبانی مدرن را نظامی ادیپ وار میدانند. وقتی شخصیت پسر در فیلم «سیزده» با آن زن ولگرد آشنا میشود لیبیدو گرایش به جایگزینی او با مادر دارد. از طرفی دیگر در همسایگی پسر نوجوان، زنی ساکن است که گویا پسر به او نیز تمایل دارد. این تنوع طلبی در نزد پسر برآمده از بحران فقدان مادر در مرحله عقده اودیپ بود که گویا حل نشده باقی ماند و لذا پسر را دچار آشفتگی نموده. فیلم «سیزده» و ساختار کاملا فرویدی آن نمایانگر افسارگسیختگی جنسی پسر به دلیل بحران عقده ادیپ است. در واقع غریزه جنسی پسر که تکامل فروید را طی نکرده و در مرحله عقده ادیپ با فقدان مادر مواجه شده در ابتدا انگیزهای برای خودکشی مییابد و این را میتوان در دیالوگ ابتدایی فیلم از زبان پسر به صورت تمثیلی یافت. اما این انگیزه خودکشی در او مبدل به دیگرکشی میشود و موجب طغیان و شورش پسر در مواجهه با بیتوجهی به خود میشود .سکانس پایانی فیلم که نشانه اوج نیاز پسر به حضور مادر در نسبتی احساسی است که تمثیل فرویدی از رویاپردازیهای نفسانی پسر است. در کنار این گرایش جنسی در شخصیت پسر، فیلم «سیزده» مایههایی از خشونت زدگی فیلمهای خیابانی همچون «آخرین نمایش فیلم» ساخته پیتر باگدانوویچ را ارائه میدهد. این امر تعلقات ژانری «سیزده» به سینمای دهه هفتاد هالیوود که تلفیقی از جنسیت زدگی و ولگردی خیابانی هست را پر رنگتر مینماید .
به طور کلی، «سیزده» فیلمی کلیشهای و برآمده از تئوری عقده ادیپ است. باید بدانیم تلقی فروید از انسان، آمیخته با جهان بینی یهودی اوست و تعریف او از انسان، ساختاری جنسی و غریزی دارد و هیچ مقامی برای وجود انسان در ساحت حق تعالی و کمال در مسیر توصل به اوقائل نیست. همین غفلت در علوم انسانی و روانشناختی غرب منجر به ظهور فیلسوفی چون هایدگر میشود که تاریخ فلسفه غرب را تاریخ نیست انگاری وجود میداند و آن را مسیری به بن بست رسیده تلقی میکند.