روایت جلوه خلوص
الف) حرکت:
27اسفند ماه از پاتوق جهادی حرکتمان آغاز شد...(بچههای جهادی به ساختمانی که متعلق به گروهشان بود "پاتوق”می گفتند)یک دستگاه اتوبوس که تقریبا همگی زوجهای جوان بودند که آخرین آنها دو هفتهای از صیغه محرمیتشان میگذشت و اولین شان نیز دو سالی از زندگی مشترکش.
دودستگاه تویوتا بود که10نفری هم در کابین هایشان جای گرفته بودند... به سه راه افسریه که رسیدیم سه تویوتای دیگر هم اضافه شد که پلاک آنها حکایت از نشان وزارت دفاع داشت و اولین باری بود که خودروی این وزارتخانه را در اردوی جهادی میدیدم. وقتی سوال کردم، گفتند: برای نخستین بار در یک وزارتخانه به همت همکاران بسیجی اش یک گروه جهادی شکل گرفته و بسیجیان حوزه مقاومت حضرت رسول سازمان صنایع دفاعی نام گروهشان را مزین به نام «نور علی شوشتری» کرده بودند...
ب)اعزام به دوکوهه :
ساعت4و45صبح رسیدیم دوکوهه و خادم گروه اعلام نمود ساعت 5و30همگی آماده حرکت از مقابل حسینیه حاج همت باشند. واقعا 45دقیقه خواب هم نوبری بود که فقط آن لحظه میشد قدرش را دانست...راس ساعت، شلوارهای خاکی و پیراهنهای بسیج سازندگی میان برادران توزیع شد و لحظهای طول نکشید که برادران خاکی پوش اجتماع نموده و فرمان نظامی داده شد.البته بسیار متفاوت...وقتی فرمان از جلو از راست نظام گفته شد همگی پاسخ دادند «جهادی» و وقتی گفته شد: به احترام اهالی روستاها به احترام همه ی گروههای جهادی خبردار: همه گفتند «اهالی» و سپس فرمان «بدو رو» داده شد و رجزهای دفاع مقدسی را فریاد زدند: « اگر تیر مسلسلها شکافد سینه ما را ... نخواهیم دست بیعت را جدا سازیم ز روح الله»
و خاطرات دوکوهه از ذهنم عبورمیکرد و رجزهای صبحگاهی رزمندگان کمیل و حنظله و حبیب و میثم و صوت دلنشین نورایی و سخنان حاج همت و حاج احمد متوسلیان و شوخیهای دستواره ...
گویی یکبار دیگر دوکوهه پس از گذشت26سال شاهد اعزام گروهانی از رزمندگان است به عملیات. اما اینبار سلاح رزمندگان، قلم و کاغذ و بیل و کلنگ شان هست و خواهران نیز اصلیترین رزمندگان گردانند که تا خط مقدم بلکه جلوتر از خاکریز برادران مشغول جهادند عملیاتی به نام «سازندگی» در مقابل دشمنی به نام «فقر و تبعیض»
ج)پایتخت مقاومت ایران
قدمها به دزفول رسید پایتخت مقاومت ایران و کاروان جهادی در مقر سپاه متوقف شد تا اعزامش را در تاریخ جهاد دزفول ثبت کند.همه آمده بودند از فرمانده سپاه سرافراز دزفول که با همکارانش میزبان مراسم بودند تا امام جمعه و برخی از مسئولان ...از حق که نگذریم مسئولان صدا و سیمای دزفول از همان دوکوهه با گروه خبری اش به استقبال جهادگران آمد. جهادیها یک به یک صف شدند و پیشانی بندهای یازهرا(س) را بسته و چفیهها را دور گردن آویختند، از زیر قرآن که عبور کردند خودروها یکی پس از دیگری جلوآمده و 14تویوتای سپاه و یک خودرو هم از فرمانداری به خط شدند. همه خودروها با تصاویر امام و آقا و پرچم یازهرا(س) و جمهوری اسلامی تزیین شده بود و وقتی حرکت با صدای مارش و زمزمه ی حاج صادق که میخواند "ای لشکر صاحب الزمان...” آغازشد، تمام دزفول را متوجه خویش کرد آری دوباره دزفول عطر جهاد و هجرت به خود گرفته بود و گوینده از پشت بلندگوها اعلام میکرد: "توجه توجه... هم اینک گروه جهادی منتظران خورشید به مناطق محروم فداله عمران دزفول برای سازندگی و خدمت رسانی اعزام میگردد...”
د)راههای پرسنگلاخ قلهها
واقعیتش هرچه ابتدای سفر خوش گذشت و حال و هوای سفر هم جانم را تازه کرد، طی کردن 9ساعت راه که چه عرض کنم بیراهههایی به نام راه، تمام جان و جسمم را خسته کرد. 15دستگاه خودرو که یکی پس از دیگری پیچهای با درجات مختلف را از 30و40درجه تا 360درجه دور میزدند؛ با سختی تمام به قلههایی تا ارتفاع2105متر از سطح دریا رسیده و سپس تا عمق دره پایین میآمدند اما از آنچه خبری نبود خانه بود و روستا...تا قلهها را به امید رسیدن به روستا پایین میآمدیم دوباره کوهی به ارتفاع آسمان مقابلمان خودنمایی میکرد...آنقدرمسیر، پرسنگلاخ بود که شهادتین ذکر مدام لبهایمان بود و نتیجه ی آن خرابی و توقف خودروها یکی پس از دیگری بود تا اینکه سه خودرو از کار افتاد و سرنشینان آنها هم سرنشین رکاب و پشت وانت تویوتاها شدند و در نهایت دراوج شگفتی به سلامت(!) به منطقه فداله عمران رسیدیم.
ه)شروع باران و تگرگ و سیل
وارد روستاها شدیم گویا هیچ سکنهای نبود...کمی غیرطبیعی بود این خلوت، بویژه آنکه گفته بودند اهالی این دیار،عشایر هستند وگفتیم شاید به جای اردیبهشت، تصمیم گرفتهاند اواخر اسفند،کوچ کنند...نزدیک امامزاده شدیم که محل استقرار گروه بود. باورش برایمان سخت بود. گویا تمام روستاهای اطراف دور امامزاده مجتمع شده بوده و چشم انتظار گروه جهادی بودند...بارسیدن جهادگران،تمام اهالی به ستون ایستاده و مصافحه کردند و مراسم افتتاحیه همانجا آغازشد... نیمههای شب بود که صداهای رعد و برق آمد اما صداهایی که در طول عمر به شدت غرش آن نشنیده بودیم. گویا راکت و موشک به کوهها اصابت کرده باشد. آنگونه صداها مهیب بود که نماز وحشت واجب شد... من باید ساعت دو نیمه شب به دزفول میآمدم و برای ماموریتی دو روزه برمی گشتم اما آنچنان تگرگ شدید بود که جرات خروج نکردیم اما خب چون با بچههای جهادی چند صباحی گشته بودیم و ترس گویا از وجودمان رخت بربسته بود لذا ساعت چهار صبح دو نفری راه افتادیم. دقایقی که آمدیم به رودخانه ی جلوی مدرسه رسیدیم که روز قبل چند قطره آب هم نداشت و اینک رودخانهای خروشان شده بود، 45دقیقهای معطل شدیم تا کمی آب پایین بیاید و ما رد شدیم.
با کمی نگرانی راهمان را ادامه دادیم اما چه ادامه دادنی... دقایقی نگذشت که گویا خداوند شیرآسمان را باز کرده باشد که باران نه قطره قطره و مشت مشت که گویا از آبشار آسمان به دره ی زمین نازل میگردد و ما زیر این بارانی که تا آن دم ندیده بودم به هر سختی که بود خود را به قله رساندیم اما ناگهان به همان شدت باران، تگرگها بود که به اندازه ی توپ فوتبال دستی از چپ و راست و جلو و عقب به ماشین اصابت میکرد. حقیقتا مبهوت شده بودیم... آنچنان باد شدیدی میوزید که روی قله و کنار دره، ماشین را تکان میداد و هر لحظه نگران چپ کردن ماشین بودیم.
باز هم به هر سختی از قله به دره رسیدیم اما آنچه نباید را مقابل خود دیدیم سیلی که نگاه به آن وحشت را به دل میافکند و حتی چشم از نگاه به آن آبهای گل آلود وحشی هراسان بود. اطاله نکنم کلام را... دو ساعت و نیم پشت این دره معطل ماندیم تا آنکه آب کمتر شود و آنگاه با بسم الله و یازهرا از آبها گذر کردیم و سپس سه ساعتی نیز پشت رودخانه دیگری با 50متر عرض معطل شدیم و بازهم لحظاتی نمانده بود که آب ما را با خود ببرد و آن روز11 ساعت با مرگ دست و پنجه نرم کردیم و شاید10بار مرگ را به چشم دیده و صدها بار شهادتین را بلند اعلام کردیم...
و)جهاد کمیته ها
آنچه اردوی جهادی را در ذهن و جانم ماندگار کرد جهاد فرزندان روح الله در آن دیار کوهستانی بود که حتی سیل و تگرگ و باران نیز مانع خدمت رسانی شان نشد. در بزرگ امامزاده را بوران آن قلهها از جاکند اما قدمهای استوار سربازان ولایت ثابت قدم ترشد... کمیته هنری تمام دیوار امامزاده و مدرسه روستا را رنگ آمیزی و سپس کلاس درس بچهها را نقاشی کرد تا سال جدید را با مدرسهای نو آغاز کنند. کمیته ی عمرانی علی رغم تمام سختیهای باورنکردنی 10چشمه سرویس بهداشتی را تقدیم خانوادههای سالخورده نمود...کمیته ی مطالبات اداری، دهها نامه ی مردم به ادارات را تنظیم کرد تا پیگیری نماید و گزارش کاملی از وضعیت منطقه را آماده کرد برای ارایه به مسئولین عالی نظام...کمیته ی فرهنگی کار تبلیغات را به نحو احسن انجام داده وبه مناسبت سالگرد شهادت حضرت زهرا(س) مراسم برگزار کرد و برگزاری نماز جماعت و ادعیه و اهداء قرآن و مفاتیح و سبد فرهنگی به اهالی و ... نیز که از امورجاری این کمیته بود... ورزشکاران کمیته ورزشی هم که با مسابقات متعدد تیراندازی و فوتبال و دارت و طناب کشی و اهدای جام و جوایز مختلف، سنگ تمام گذاشتند. کمیته ی بهداشت و درمان نیز علاوه بر شناسایی عمومی منطقه با استقرار پزشک و چشم پزشک و دکتراطفال به خدمات عمومی پرداخت. اگرچه فرصت مجال خدمت مطلوب را نداد،لیک نجات جان مادر باردار که به دلیل سیل نمیتوانست به شهر منتقل گرددد و سلامت نوزاد بهترین ارمغان این کمیته بود که البته اهالی نیز با ذبح قربانی از زحمت این کمیته قدردانی کردند. صد البته در این بین آنکه مجاهدتش ویژه بود و حقیقتا ارزنده تر؛ فعالیت خواهران جهادگر بود که ایثارشان نیز در حروف و کلمات این سطور نمیگنجد...
ز)نجات با بالگرد
آری، سیل تمام آن بیراهه ی پرسنگلاخ را خراب کرد حتی نیسان حامل تجهیزات گروه جهادی را نیز غرق در آبها کرد و با خود برد و بخشهایی از راه نیز بهویژه در قلهها خورده شده بود و از همه بدتر، شکاف وسط راه بود که خطرناک میکرد حرکت خودرو را، چه رسد اگر تعداد خودروها به 15دستگاه برسد که احتمالا 5تای آن نیز سالم نمیرسید و سرنشینانش نیز انتهای دره ماوا میگرفتند... اما اوضاع آن جایی نگرانکننده شد که تمام شدن بنزین خودروها و کپسول گاز برای پخت و پز ونفت برای گرمایش و حتی اتمام نان برای خوردن، اوضاع را بحرانی و به قول معروف شرایط منطقه را قرمز نمود تا آنکه با پیگیری فرمانده دلاور سپاه خوزستان، بالگرد هلال احمر به پرواز درآمد و در دو پرواز، تیم پزشکی و خواهران گروه را نجات داد تاخیال خادمین گروه را آسوده کند از خطرات احتمالی که حقیقتا اتفاقات ناگواری را پیش روی جهادگران قرار میداد.
ح)پایانی بر یک آغاز
اگر چه با ناراحتی جهادگران اردو، یک روز زودتر از موعد، بالاجبار پایان پذیرفت چرا که اعلام شده بود قرار است باز هم همانگونه باران میبارد و در لالی و اندیکا که کنار ما بود پنج نفر در سیل جان دادهاند. اما این پایان، تنها خاتمهای بود بر اردوی نخست و صد البته آغازی بر یک جهاد مستمر، آغازی بر پیگیری دهها نامه ی روستاییان، آغازی برآنکه یادمان نرود چگونه عشایر غیور آن دیار 365روز را در آن دیار محروم از امکانات اولیه ی زیستن سپری میکنند، آغازی برای پیگیری راه که از همه مهمتر است و پیگیری آب و برق و سرویس بهداشتی و... آغازی برای یک جهاد همه جانبه از سوی آنان که مدعی تداوم راه آقا نور علی (شوشتری)اند و نام خود را گذاشتهاند "منتظران خورشید”...
قلمی فرسوده از اسماعیل احمدی
27اسفند ماه از پاتوق جهادی حرکتمان آغاز شد...(بچههای جهادی به ساختمانی که متعلق به گروهشان بود "پاتوق”می گفتند)یک دستگاه اتوبوس که تقریبا همگی زوجهای جوان بودند که آخرین آنها دو هفتهای از صیغه محرمیتشان میگذشت و اولین شان نیز دو سالی از زندگی مشترکش.
دودستگاه تویوتا بود که10نفری هم در کابین هایشان جای گرفته بودند... به سه راه افسریه که رسیدیم سه تویوتای دیگر هم اضافه شد که پلاک آنها حکایت از نشان وزارت دفاع داشت و اولین باری بود که خودروی این وزارتخانه را در اردوی جهادی میدیدم. وقتی سوال کردم، گفتند: برای نخستین بار در یک وزارتخانه به همت همکاران بسیجی اش یک گروه جهادی شکل گرفته و بسیجیان حوزه مقاومت حضرت رسول سازمان صنایع دفاعی نام گروهشان را مزین به نام «نور علی شوشتری» کرده بودند...
ب)اعزام به دوکوهه :
ساعت4و45صبح رسیدیم دوکوهه و خادم گروه اعلام نمود ساعت 5و30همگی آماده حرکت از مقابل حسینیه حاج همت باشند. واقعا 45دقیقه خواب هم نوبری بود که فقط آن لحظه میشد قدرش را دانست...راس ساعت، شلوارهای خاکی و پیراهنهای بسیج سازندگی میان برادران توزیع شد و لحظهای طول نکشید که برادران خاکی پوش اجتماع نموده و فرمان نظامی داده شد.البته بسیار متفاوت...وقتی فرمان از جلو از راست نظام گفته شد همگی پاسخ دادند «جهادی» و وقتی گفته شد: به احترام اهالی روستاها به احترام همه ی گروههای جهادی خبردار: همه گفتند «اهالی» و سپس فرمان «بدو رو» داده شد و رجزهای دفاع مقدسی را فریاد زدند: « اگر تیر مسلسلها شکافد سینه ما را ... نخواهیم دست بیعت را جدا سازیم ز روح الله»
و خاطرات دوکوهه از ذهنم عبورمیکرد و رجزهای صبحگاهی رزمندگان کمیل و حنظله و حبیب و میثم و صوت دلنشین نورایی و سخنان حاج همت و حاج احمد متوسلیان و شوخیهای دستواره ...
گویی یکبار دیگر دوکوهه پس از گذشت26سال شاهد اعزام گروهانی از رزمندگان است به عملیات. اما اینبار سلاح رزمندگان، قلم و کاغذ و بیل و کلنگ شان هست و خواهران نیز اصلیترین رزمندگان گردانند که تا خط مقدم بلکه جلوتر از خاکریز برادران مشغول جهادند عملیاتی به نام «سازندگی» در مقابل دشمنی به نام «فقر و تبعیض»
ج)پایتخت مقاومت ایران
قدمها به دزفول رسید پایتخت مقاومت ایران و کاروان جهادی در مقر سپاه متوقف شد تا اعزامش را در تاریخ جهاد دزفول ثبت کند.همه آمده بودند از فرمانده سپاه سرافراز دزفول که با همکارانش میزبان مراسم بودند تا امام جمعه و برخی از مسئولان ...از حق که نگذریم مسئولان صدا و سیمای دزفول از همان دوکوهه با گروه خبری اش به استقبال جهادگران آمد. جهادیها یک به یک صف شدند و پیشانی بندهای یازهرا(س) را بسته و چفیهها را دور گردن آویختند، از زیر قرآن که عبور کردند خودروها یکی پس از دیگری جلوآمده و 14تویوتای سپاه و یک خودرو هم از فرمانداری به خط شدند. همه خودروها با تصاویر امام و آقا و پرچم یازهرا(س) و جمهوری اسلامی تزیین شده بود و وقتی حرکت با صدای مارش و زمزمه ی حاج صادق که میخواند "ای لشکر صاحب الزمان...” آغازشد، تمام دزفول را متوجه خویش کرد آری دوباره دزفول عطر جهاد و هجرت به خود گرفته بود و گوینده از پشت بلندگوها اعلام میکرد: "توجه توجه... هم اینک گروه جهادی منتظران خورشید به مناطق محروم فداله عمران دزفول برای سازندگی و خدمت رسانی اعزام میگردد...”
د)راههای پرسنگلاخ قلهها
واقعیتش هرچه ابتدای سفر خوش گذشت و حال و هوای سفر هم جانم را تازه کرد، طی کردن 9ساعت راه که چه عرض کنم بیراهههایی به نام راه، تمام جان و جسمم را خسته کرد. 15دستگاه خودرو که یکی پس از دیگری پیچهای با درجات مختلف را از 30و40درجه تا 360درجه دور میزدند؛ با سختی تمام به قلههایی تا ارتفاع2105متر از سطح دریا رسیده و سپس تا عمق دره پایین میآمدند اما از آنچه خبری نبود خانه بود و روستا...تا قلهها را به امید رسیدن به روستا پایین میآمدیم دوباره کوهی به ارتفاع آسمان مقابلمان خودنمایی میکرد...آنقدرمسیر، پرسنگلاخ بود که شهادتین ذکر مدام لبهایمان بود و نتیجه ی آن خرابی و توقف خودروها یکی پس از دیگری بود تا اینکه سه خودرو از کار افتاد و سرنشینان آنها هم سرنشین رکاب و پشت وانت تویوتاها شدند و در نهایت دراوج شگفتی به سلامت(!) به منطقه فداله عمران رسیدیم.
ه)شروع باران و تگرگ و سیل
وارد روستاها شدیم گویا هیچ سکنهای نبود...کمی غیرطبیعی بود این خلوت، بویژه آنکه گفته بودند اهالی این دیار،عشایر هستند وگفتیم شاید به جای اردیبهشت، تصمیم گرفتهاند اواخر اسفند،کوچ کنند...نزدیک امامزاده شدیم که محل استقرار گروه بود. باورش برایمان سخت بود. گویا تمام روستاهای اطراف دور امامزاده مجتمع شده بوده و چشم انتظار گروه جهادی بودند...بارسیدن جهادگران،تمام اهالی به ستون ایستاده و مصافحه کردند و مراسم افتتاحیه همانجا آغازشد... نیمههای شب بود که صداهای رعد و برق آمد اما صداهایی که در طول عمر به شدت غرش آن نشنیده بودیم. گویا راکت و موشک به کوهها اصابت کرده باشد. آنگونه صداها مهیب بود که نماز وحشت واجب شد... من باید ساعت دو نیمه شب به دزفول میآمدم و برای ماموریتی دو روزه برمی گشتم اما آنچنان تگرگ شدید بود که جرات خروج نکردیم اما خب چون با بچههای جهادی چند صباحی گشته بودیم و ترس گویا از وجودمان رخت بربسته بود لذا ساعت چهار صبح دو نفری راه افتادیم. دقایقی که آمدیم به رودخانه ی جلوی مدرسه رسیدیم که روز قبل چند قطره آب هم نداشت و اینک رودخانهای خروشان شده بود، 45دقیقهای معطل شدیم تا کمی آب پایین بیاید و ما رد شدیم.
با کمی نگرانی راهمان را ادامه دادیم اما چه ادامه دادنی... دقایقی نگذشت که گویا خداوند شیرآسمان را باز کرده باشد که باران نه قطره قطره و مشت مشت که گویا از آبشار آسمان به دره ی زمین نازل میگردد و ما زیر این بارانی که تا آن دم ندیده بودم به هر سختی که بود خود را به قله رساندیم اما ناگهان به همان شدت باران، تگرگها بود که به اندازه ی توپ فوتبال دستی از چپ و راست و جلو و عقب به ماشین اصابت میکرد. حقیقتا مبهوت شده بودیم... آنچنان باد شدیدی میوزید که روی قله و کنار دره، ماشین را تکان میداد و هر لحظه نگران چپ کردن ماشین بودیم.
باز هم به هر سختی از قله به دره رسیدیم اما آنچه نباید را مقابل خود دیدیم سیلی که نگاه به آن وحشت را به دل میافکند و حتی چشم از نگاه به آن آبهای گل آلود وحشی هراسان بود. اطاله نکنم کلام را... دو ساعت و نیم پشت این دره معطل ماندیم تا آنکه آب کمتر شود و آنگاه با بسم الله و یازهرا از آبها گذر کردیم و سپس سه ساعتی نیز پشت رودخانه دیگری با 50متر عرض معطل شدیم و بازهم لحظاتی نمانده بود که آب ما را با خود ببرد و آن روز11 ساعت با مرگ دست و پنجه نرم کردیم و شاید10بار مرگ را به چشم دیده و صدها بار شهادتین را بلند اعلام کردیم...
و)جهاد کمیته ها
آنچه اردوی جهادی را در ذهن و جانم ماندگار کرد جهاد فرزندان روح الله در آن دیار کوهستانی بود که حتی سیل و تگرگ و باران نیز مانع خدمت رسانی شان نشد. در بزرگ امامزاده را بوران آن قلهها از جاکند اما قدمهای استوار سربازان ولایت ثابت قدم ترشد... کمیته هنری تمام دیوار امامزاده و مدرسه روستا را رنگ آمیزی و سپس کلاس درس بچهها را نقاشی کرد تا سال جدید را با مدرسهای نو آغاز کنند. کمیته ی عمرانی علی رغم تمام سختیهای باورنکردنی 10چشمه سرویس بهداشتی را تقدیم خانوادههای سالخورده نمود...کمیته ی مطالبات اداری، دهها نامه ی مردم به ادارات را تنظیم کرد تا پیگیری نماید و گزارش کاملی از وضعیت منطقه را آماده کرد برای ارایه به مسئولین عالی نظام...کمیته ی فرهنگی کار تبلیغات را به نحو احسن انجام داده وبه مناسبت سالگرد شهادت حضرت زهرا(س) مراسم برگزار کرد و برگزاری نماز جماعت و ادعیه و اهداء قرآن و مفاتیح و سبد فرهنگی به اهالی و ... نیز که از امورجاری این کمیته بود... ورزشکاران کمیته ورزشی هم که با مسابقات متعدد تیراندازی و فوتبال و دارت و طناب کشی و اهدای جام و جوایز مختلف، سنگ تمام گذاشتند. کمیته ی بهداشت و درمان نیز علاوه بر شناسایی عمومی منطقه با استقرار پزشک و چشم پزشک و دکتراطفال به خدمات عمومی پرداخت. اگرچه فرصت مجال خدمت مطلوب را نداد،لیک نجات جان مادر باردار که به دلیل سیل نمیتوانست به شهر منتقل گرددد و سلامت نوزاد بهترین ارمغان این کمیته بود که البته اهالی نیز با ذبح قربانی از زحمت این کمیته قدردانی کردند. صد البته در این بین آنکه مجاهدتش ویژه بود و حقیقتا ارزنده تر؛ فعالیت خواهران جهادگر بود که ایثارشان نیز در حروف و کلمات این سطور نمیگنجد...
ز)نجات با بالگرد
آری، سیل تمام آن بیراهه ی پرسنگلاخ را خراب کرد حتی نیسان حامل تجهیزات گروه جهادی را نیز غرق در آبها کرد و با خود برد و بخشهایی از راه نیز بهویژه در قلهها خورده شده بود و از همه بدتر، شکاف وسط راه بود که خطرناک میکرد حرکت خودرو را، چه رسد اگر تعداد خودروها به 15دستگاه برسد که احتمالا 5تای آن نیز سالم نمیرسید و سرنشینانش نیز انتهای دره ماوا میگرفتند... اما اوضاع آن جایی نگرانکننده شد که تمام شدن بنزین خودروها و کپسول گاز برای پخت و پز ونفت برای گرمایش و حتی اتمام نان برای خوردن، اوضاع را بحرانی و به قول معروف شرایط منطقه را قرمز نمود تا آنکه با پیگیری فرمانده دلاور سپاه خوزستان، بالگرد هلال احمر به پرواز درآمد و در دو پرواز، تیم پزشکی و خواهران گروه را نجات داد تاخیال خادمین گروه را آسوده کند از خطرات احتمالی که حقیقتا اتفاقات ناگواری را پیش روی جهادگران قرار میداد.
ح)پایانی بر یک آغاز
اگر چه با ناراحتی جهادگران اردو، یک روز زودتر از موعد، بالاجبار پایان پذیرفت چرا که اعلام شده بود قرار است باز هم همانگونه باران میبارد و در لالی و اندیکا که کنار ما بود پنج نفر در سیل جان دادهاند. اما این پایان، تنها خاتمهای بود بر اردوی نخست و صد البته آغازی بر یک جهاد مستمر، آغازی بر پیگیری دهها نامه ی روستاییان، آغازی برآنکه یادمان نرود چگونه عشایر غیور آن دیار 365روز را در آن دیار محروم از امکانات اولیه ی زیستن سپری میکنند، آغازی برای پیگیری راه که از همه مهمتر است و پیگیری آب و برق و سرویس بهداشتی و... آغازی برای یک جهاد همه جانبه از سوی آنان که مدعی تداوم راه آقا نور علی (شوشتری)اند و نام خود را گذاشتهاند "منتظران خورشید”...
قلمی فرسوده از اسماعیل احمدی