کد خبر: ۳۴۱۶۲۵
تاریخ انتشار : ۱۶ آبان ۱۴۰۵ - ۲۰:۵۹

بایدها و نبایدهای سیر الی‌الله

آیت‌الله محمد‌تقی مصباح‌یزدی

در مطلب حاضر موضوعاتى درباره سیر الی‌الله، طول این سفر و بعد مسافت، مطلوبیت و مراحل این سیر، نکاتى درباره عوامل حبط اعمال، «نماز» به‌عنوان اولین عامل سیر الی‌الله و «لغو» به‌عنوان مانع درک حضور در نماز و سیر به سوى مقصد مطرح شده است.
***
بزرگ‌ترین عامل شقاوت انسان و محرومیتش از سعادت ابدى، «غفلت» است که موجب مىشود انسان ملحق به حیوانات، و یا حتى پست‌تر از حیوانات بشود. براى خروج از حد غفلت و نجات از این مهلکه، اولین چیزى که لازم است این است که آدم توجه پیدا کند به اینکه کیست؟ چیست؟ از کجاست؟ در کجاست؟ و به سوى کجا در حرکت است؟ پس از اینکه آدم خدا را شناخت و باور کرد که باید به سوى او حرکت کند، او مبدأ و او معاد است، اگر به این مسئله ایمان آورد، باور کرد و یقین پیدا نمود؛ آنچه ارزش دارد هدف قرار دهد و براى رسیدن به آن تلاش کند «قرب الهى» است. 
طول سفر و بعد مسافت در مسیر الی‌الله
وقتى آدم باور کرد که مسافر است، از وقتى که قلم تکلیف بر او گذاشته مى‌شود، باید حرکت تکاملى‌اش را با اختیار شروع کند. مسیرى طولانى در پیش دارد که هر قدر در رسیدن به آن تلاش کند کم است؛ تا آنجا که مثل امیرالمؤمنین(ع) با آن مقام معرفت و عبادتى که یک ضربه شمشیرش افضل از عبادت جنّ و انس است، شب را به انواع عبادت‌ها مى‌پرداخت، علاوه‌بر اینکه روز هم در حال فعالیتش، چه فعالیت‌هاى شخصى‌اش- مثل زراعت و آبیارى و حفر چاه و کشاورزى- و چه در حین انجام وظایف اجتماعى‌اش، مشغول یاد خدا و قرائت قرآن بود. 
شب را منحصراً به عبادت مى‌پرداخت و بخشى از آن را به سرکشى از فقرا و محرومان اختصاص مى‌داد. پس از اینکه اوایل شب را به این کار مى‌پرداخت، مشغول عبادت مى‌شد. در این بین، ساعتى هم استراحت مى‌کرد. مشغول عبادت که مى‌شد، تا سحر در مناجات‌هایش گریه مى‌کرد، ناله مى‌کرد و نزدیک‌هاى صبح، آه مىکشید و مى‌گفت: «آه آه من بعد الطریق! و من طول السفر!»؛ چقدر راه طولانى است! چه وقت على به مقصد مى‌رسد؟ (محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج3، ص250، ح524) وقتى حضرت على(ع) چنین باشد، دیگر تکلیف امثال ما روشن است!
مطلوبیت همه مراحل سیر الی‌الله
راهى در پیش داریم که اگر با کمال سرعت و شتاب و با صرف همه توان‌مان کوشش کنیم، معلوم نیست به کجاى این راه برسیم! اما حُسنش این است که به هر مرحله‌اى که برسیم، خودش مطلوبیتى دارد؛ چنین نیست که اگر آدم به مقصد نهایى نرسد هیچ فایده‌اى نداشته باشد. معمولاً سفرهاى دنیا، به‌خصوص اگر عبور از بیابانى یا دریایى باشد و آدم به مقصد نرسد، حرکتش و سیرش بى‌فایده خواهد بود. اصلاً در حال سفر، اگر- مثلاً- در وسط بیابان، آدم اجلش برسد، به مقصد نمى‌رسد؛ یعنى هدفى که دارد- مثلاً، تجارتى مى‌کند یا به سمت وطنش یا ملاقات دوستانش یا جایى مى‌رود- وقتى وسط راه بمیرد به مقصد نمى‌رسد اما سفر معنوى خوشبختانه این‌طور نیست. هر مرحله را که آدم طى کند فایده اى دارد؛ گو اینکه قابل مقایسه با آن مقصد اعلا نیست. ولى مراحل و منازل متوسط هم مطلوبیت‌هایى دارد. اگر این‌جور نبود کسى همّت نمى‌کرد که راه عبادت خدا و سیر الى‌الله را طى کند. ما کجا و چنین راه طولانى کجا؟ آنچه باعث مى‌شود که افراد ضعیف و متوسط هم در این راه قدم بگذارند، این است که مى‌دانند به هر جا برسند همان‌جا هم مطلوبیت دارد.
مراحل و شرایط سیر الی‌الله
به هر حال، وقتى آدم بنا گذاشت که این سفر را انجام دهد و این حرکت مبارک را شروع کند متوجه مى‌شود که براى سرعت حرکت و رسیدن به منازل مطلوب، شرایطى لازم است، کارهایى باید کرد؛ و از سوى دیگر، موانعى هم در پیش است که آنها را باید از سر راه بردارد. بنابراین، مثل همه اهدافى که ما در دنیا داریم، شرایطى هست و کارهایى باید انجام داد. یک شرایط ایجابى است که معمولاً آنها را «شرط» مى‌گویند، یک شرایط سلبى هم هست که آنها را «مانع» مى‌گویند؛ یعنى کارهایى را باید کرد، کارهایى را هم نباید کرد تا آدم بتواند به مقصد برسد.
فرض کنید اگر آدم در راه، به‌خصوص راه‌هاى باریکى که کنارش درّه‌هاى عمیق و خطرناک است، اگر مواظب نباشد و دفعتاً به سمتى بپیچد به ته درّه سقوط مى کند. باید مواظب باشد که از مسیر منحرف نشود. 
به هر حال، هر نوع حرکتى، هر نوع سیرى موانعى دارد؛ باید آن موانع را شناخت و از آنها پرهیز کرد. به همین دلیل، سیر الی‌الله هم دو بخش دارد: یک بخش شناخت کارهایى که باید انجام داد؛ بخش دیگر شناخت کارهایى است که نباید انجام داد، تا آدم از آنها پرهیز کند.
ضرورت توجه به عوامل حبط اعمال 
در سیر الی‌الله
اگر ما فقط وظایف ایجابى را بشناسیم، کارهایى را که باید بکنیم بشناسیم- اگر خدا توفیق دهد که آنها را انجام بدهیم- این به تنهایى ضامن رسیدن به مقصد نیست؛ ممکن است در راه موانعى پیش بیاید که اگرچه نفهمیم، همه رشته‌هاى ما را پنبه مى کند؛ اگر متوجه نشویم آتشى مى‌افروزیم که همه اندوخته‌هایمان را مىسوزانیم. همه آتش‌ها مثل آتش‌هاى مادى نیست که آدم با چشمش ببیند و حرارتش را درک کند. 
گاهى آتش‌ها از امور معنوى غیر‌حسى است؛ مثل آثار معنوى نماز که با چشم دیده نمىشود، یا آثار بد گناه که با چشم مشاهده نمىشود. قرآن- براى نمونه- درباره غصب مال یتیم مى‌فرماید: «اِنَّمَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَاراً.» (نساء:10)؛ کسانى که اموال ایتام را غصب مىکنند همه‌جا در شکم‌شان آتش است؛ آتش را مى‌خورند، ولى حرارتش را درک نمى‌کنند. اما در آن عالم، حقیقت آن مال حرام معلوم مىشود. 
یا کسانى که غیبت مى‌کنند همین‌جا دارند گوشت متعفّن میّت را مى‌خورند، ولى خودشان متوجه نیستند. کسى که چشم باطنش باز باشد مى‌بیند که گوشت گندیده مى‌خورد. 
به هر حال،گاهى ما اعمالى انجام مى‌دهیم، دل‌مان هم خوش است که کارمان درست است، دیگر مشکلى نداریم، وظایف‌مان را انجام دادیم؛ غافل از اینکه در کنار وظایفى که انجام دادیم، کارهایى کردیم که آنها را از بین برد.
به یکى از مفاهیم قرآنى- که نصّ قرآن است و هیچ قابل‌تغییر و انکار نیست- مفهوم «حبط» است؛ یعنى اعمال انسان باطل بشود. از جمله چیزهایى که ممکن است موجب حبط اعمال بشود بى‌ادبى نسبت به مقام پیغمبر اکرم (صلىالله‌علیه‌وآله) است؛ نه جسارت، بلکه رعایت نکردن ادب. قرآن مى‌فرماید: «لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ» (حجرات:2)؛ صدای‌تان را بلندتر از صداى پیغمبر نکنید. «لاَ تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللهِ وَ رَسُولِهِ» (حجرات: 1)؛ از پیغمبر در راه رفتن جلو نیفتید. اگر این کارها را بکنید ممکن است اعمال‌تان حبط شود. گناهانى هم هست که موجب حبط همه یا بیشتر اعمال مى‌شود.
پس یک سلسله کارهایى هست که باید آنها را انجام بدهیم. این‌ها خودش مراتبى دارد، از واجبات مؤکّد تا واجبات عالى تا مستحبات مؤکّد تا مستحبات عالى و در نهایت، مباحات. محرّمات هم مراحلى دارد؛ از گناهان کبیره موبقه تا سایر کبایر تا گناهان عادى و مکروهات و مشتبهات که باید ترک شود. این به‌طور کلى، قابل انکار نیست. اگر کسى این اندازه معتقد نباشد چیزى از دین نفهمیده است. اولین چیزى که ما باید به آن توجه کنیم تشخیص واجبات و محرّمات است. واجبات کدام است، انجام بدهیم؛ محرّمات کدام است، ترک بکنیم. اما اینکه از کجا شروع کنیم و چگونه، خودش داستان مفصّلى است، مهارت بزرگى است.
رستگارى؛ مطلوب فطری انسان
بر‌اساس اصول و معارفى که ما از کتاب و سنّت شناختیم، در مقابل انبوه وظایف واجبى که داریم از کجا شروع کنیم و چگونه شروع کنیم که برای‌مان آسان‌تر باشد و موفقتر شویم؟ یا براى ترک محرّمات، چه کنیم؟ از چه راهى شروع کنیم؟ به چه چیزى بیشتر اهمیت بدهیم که موفق شویم و بتوانیم سایر محرّمات را هم ترک کنیم و بعد- ان‌شاءالله- مکروهات و مشتبهات را هم ترک نماییم؟ خوشبختانه قرآن کریم علاوه‌بر اینکه اصل واجبات و محرّمات را بیان مى‌کند، در بسیارى از موارد، نکته‌هاى تربیتى هم در آن لحاظ شده است. 
قرآن مثل رساله عملیه نیست که بگوید فلان چیز واجب است، فلان چیز حرام است؛ با بیانات خاصى این‌ها را القا مى‌کند و تعبیراتى دارد که در ضمن اینکه اصل حکم را بیان مى کند، نکته تربیتى هم در آن لحاظ مىشود. گاهى با تعبیراتى که در کلام به کار مىرود، گاهى با ترتیبى که بین مطالب ذکر مىکند یا تکیه روى بعضى از مفاهیم، به ما یاد مى‌دهد که براى موفق‌شدن در این مسیر، به چه چیزهایى باید توجه کنیم، چه چیزى مهم است.
سوره «مؤمنون» با این آیه شروع مى‌شود: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ.» وقتى انسان در مسیرى قرار گرفت که موانعى بر سر راهش هست، خار و خاشاک‌هایى هست، گودال‌هایى هست، لغزشگاه‌هایى هست، اگر بتواند از این مسیر سالم عبور کند، مى‌گویند: «افلح»؛ یعنى: موفق شد؛ یعنى دست‌وپنجه نرم کرد و موفق شد. آدمى را که سر جایش نشسته است، نمى‌گویند «افلح» در یک مسیر سنگلاخى، وقتى آدم با مشکلات دست‌وپنجه نرم کند و موفق شود، وقتى از شرّ موانع و مشکلات خلاص شود مى‌گویند: «افلح» تعبیر مشابهش «فازَ» است؛ خداوند مى‌فرماید: «وَذَلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ.» (نساء:13) «فوز» مفهومى است که ما در فارسى هم به کار مى‌بریم. فلاح یعنى: رستگار، فائز یعنى: کامیاب. ترجمه‌هاى خوبى است. «رستگار» یعنى: رسته از مهالک و مشکلات، کسى که خلاص شد، کامیاب شد، به مقصد 
خودش رسید.
چه کسى رستگار است؟ رستن از مهالک و گرفتارى‌ها و کامیاب‌شدن، مطلوب فطرى هر انسانى است. اینکه چرا آدم مى‌خواهد خلاص شود؛ چون مطلوب ذاتى است؛ این دیگر علت غایى ندارد، خودش علت است. به همین دلیل، هیچ جا نفرموده: «افلحوا لعلّکم کذا»؛ بروید فلاح پیدا کنید شاید چنین و چنان بشوید، مى‌فرماید- مثلاً- نماز بخوانید تا شاید به فلاح برسید؛ اما نمىگوید: به فلاح برسید تا شاید فلان طورى بشوید. فلاح غایتى ندارد. 
در سوره شمس مى‌خوانیم: «قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا» (شمس: 9) و در سوره اعلى مى‌فرماید: «قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکَّى» (اعلى: 14)؛ این دیگر تشویق ندارد که بروید دنبال فلاح؛ این مطلوب فطرى است. دیگر سفارش نمى‌خواهد. هر کسى طالب سعادت است. نمى‌شود آدم طالب سعادت، یعنى خوشى و کامیابى، نباشد. شاید بتوان گفت: این یک خواست جبلّى است. آدم نمى‌تواند سعادت خودش را نخواهد. بهتر است همان گونه که بعضى از بزرگان تبیین مى‌کنند، بگوییم: انسان بر این خواست «مجبول» است نه مجبور؛ خواست جبلّى و فطرى‌اش است. این دیگر علت ندارد که بگویند: چرا دنبال فلاح باشید؛ دیگر چرا ندارد.
نماز؛ اولین عامل سیر الی‌الله
سؤال این است که چه کنیم به فلاح برسیم؟ راهش چیست؟ «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ» اول باید ایمان داشت. اگر ایمان نباشد از فلاح و رستگارى خبرى نیست. حال اگر کسى مستضعف بود و اصلا از ایمان چیزى سر درنیاورد معذور است؛ مثل این است که ملحق به حیوانات باشد. 
چنین کسى را به جهنم نمى‌برند؛ به بهشت هم نمىبرند. این به فلاح نرسیده است. فلاح آن است که انسان مکلّفى راه را بشناسد و تلاش کند آن را بپیماید و به هدف برسد. آن مى‌شود فلاح. این فلاح و رستگارى مال مؤمنان است. غیر‌مؤمن هرگز به فلاح نمى‌رسد. این همان است که گفتیم: آدم وقتى از غفلت خارج شد، اول باید ببیند کیست؟ و کجاست؟ و از کجا آمده است؟ و به کجا خواهد رفت؟ یعنى: همان اصول دین و ایمان به آنها؛ مبدأ و معاد؛ راهى که انبیا نشان دادند. 
این همان ایمان است، به شرطى که دلش باور کند، تنها لقلقه زبانى نباشد. وقتى ایمان آورد، اولین چیزى که برایش مهم است، اولین عاملى که او را در این مسیر به پیش مى‌برد و به فلاح نزدیک مى‌کند «نماز» است: «الَّذِینَ هُمْ فِی صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ.»
نکته تربیتى که این‌جا وجود دارد آن است که قرآن نمى‌آید یک تکلیف واجب را جدا بگذارد، بعد هم مستحبّاتش و سپس فضیلتش را بگوید. این شأن کارهاى ما انسان‌هاست که مى‌خواهیم حیثیت‌ها را از هم تفکیک کنیم؛ واجب را از مستحب، فقه را از اخلاق، اخلاق را از کلام، بگوییم: هر کدامش یک علمى دارد، یک روشى دارد، مسائل خاص خود را دارد، بلکه قرآن کتاب هدایت و تربیت است؛ آنچه را لازم است در کوتاه‌ترین عبارت، به بهترین وجهى که اثر داشته باشد بیان مى‌کند. 
نمى‌گوید کسانى که نماز واجب‌شان را بخوانند، بعد نمازهاى مستحبى بخوانند، بعد از نمازشان چنین و چنان کنند، رستگار مى‌شوند، مى‌فرماید: «الَّذِینَ هُمْ فِی صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ.» این مفروغٌ عنه است که نماز واجب را حتماً باید خواند. 
این اولین چیز است، منتها تأکید بر این است که نه هر نمازى، بلکه باید سعى کرد نماز با خشوع باشد. این است که مى‌تواند انسان را به پیش ببرد و به فلاح نزدیک کند. این عمل مثبت است. در کنارش هم مى‌فرماید: «وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ.»
گفتیم: اگر ما فقط به کارهاى مثبت نگاه کنیم، به واجبات نگاه کنیم، به مستحبّات نگاه کنیم و اهتمامى به شناخت گناه و پرهیز از آن نداشته باشیم، بارمان به منزل نخواهد رسید؛ مثل برزگرى که بکارد و آبیارى کند و محصول به درو برسد، آن را درو کند و خرمن کند و بعد هم آتشى در خرمن بیفتد، آتش بگیرد یا صاعقه اى نازل شود و آن را بسوزاند: «إِعْصَارٌ فِیهِ نَارٌ فَاحْتَرَقَتْ.» (بقره:267) پس باید مواظب باشیم چنین آتشى در خرمن اعمال‌مان نیفتد! 
به دست خودمان، کرده‌هاى خودمان را بر باد ندهیم! شرطش آن است که چیزهایى را ترک کنیم. در این صورت است که اولاً، موفق مى‌شویم نماز را با خشوع بخوانیم. ثانیاً، این هم نتیجه‌اش از بین نخواهد رفت، سالم مى‌ماند. براى اینکه هم توفیق نماز با خشوع داشته باشیم و هم اثرش باقى بماند لازم است دستور دوم را رعایت کنیم.
همان گونه که در دستور اول ملاحظه شد، فقط نمازهاى واجب را نفرمود، مى‌فرماید در نمازتان خشوع داشته باشید. آیا این شامل نمازهاى مستحبى نمى شود؟ وقتى مى‌فرماید: «إِنَّ الصَّلَاهًَْ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنکَرِ» (عنکبوت:45)، آیا فقط نمازهاى واجب را مىگوید؟ یا در «وَ أَقِمِ الصَّلَاهًَْ لِذِکْرِی» (طه:14) فقط نماز واجب مورد نظر است، یا نه، طبیعت نماز را مى‌گوید، منتها بعضى مصادیقش واجب است، بعضى واجب مؤکّد است، بعضى مستحب مؤکّد است و بعضى مستحب عادى؟ همه این‌ها مطلوب است، منتها با اختلاف مراتب، همه‌اش هم در فلاح تأثیر دارد با اختلاف مراتب.
در پرهیز از چیزهاى مضر هم همین‌طور است. اول نمى‌فرماید گناهان کبیره را ترک کنید، یک عنوان کلى مى‌گوید که مصداق بارزش گناهان کبیره است یا بعضى از گناهان است؛ ولى این مى‌تواند به خیلى چیزهاى دیگر هم گسترش داشته باشد، بعد مشتبهات را هم شامل بشود، مکروهات را هم شامل بشود، بلکه گاهى بعضى مباهات را هم شامل بشود. 
ملاک این است آنچه برای‌تان فایده ندارد «لغو» است، نکنید. شما که هدفى دارید، مى‌خواهید به هدف برسید، ببینید چه چیزى برای‌تان فایده دارد. بزرگ‌ترین چیز نماز است. آن را با خشوع انجام دهید، سعى کنید نماز با خشوع بخوانید. در مقابل، آدمى که هدف دارد، نمى آید نیرویش را صرف چیزهایى بکند که مانع رسیدن به هدف است یا دست‌کم، او را سرگرم مى‌کند و نمى‌گذارد آدم راه برود.
لزوم شتاب در سیر الی‌الله
همه ما مراحل گوناگونى در سفر داریم. بچه‌ها به مسافرت که مى‌روند، وقتى ماشینى از آنها سبقت مى‌گیرد ناراحت مى‌شوند، اما وقتى ماشین آنها سبقت مى‌گیرد خوشحال مى‌شوند، با اینکه نه خودشان ماشین را ساخته‌اند و نه خودشان راننده‌اند، بلکه این معنایش آن است که آدمى که هدف دارد و مى‌خواهد به جایى برسد، دلش مى‌خواهد هرچه زودتر برسد. اگر قرار باشد خرامان خرامان، افتان و خیزان، یک قدم برود یک قدم بایستد، این با خواسته فطرى‌اش و با عقل او سازگار نیست. تویى که هدف دارى، ابزارش را هم دارى، راهش را هم بلدى، پس چرا نمى‌روى؟ چرا گاهى عقبگرد مىکنى؟ گاهى پشت‌سر را نگاه مى‌کنى، گاهى بى‌دلیل در راه مى‌ایستى؟ حالا گیرم که ایستادن سرگرمى هم داشته باشد، ولى مگر هدف ندارى؟ مگر نمىخواهى به مقصد برسى؟ اگر هیچ مانعى نباشد، خطرى هم آدم را در سرعت گرفتن تهدید نکند، هرقدر مى‌تواند باید سریع‌تر برود، زودتر به مقصد برسد. این یک گرایش فطرى است که عقل هم آن را تأیید مىکند.
تفاوت «لغو» و تفریح معقول
وقتى خطرى نیست جاده خوبى هم هست، آدم هم با سرعت معقولى حرکت کند، چرا این کار را نکند؟ بله، گاهى ممکن است آدم خسته شود، لختى استراحت کند، براى اینکه بهتر بتواند رانندگى کند. این مطلوب است، این همان تفریح‌هایى است که خودش هم عبادت به شمار مى‌آید. گاهى آدم باید تجدید قوا کند، براى اینکه بتواند راه را بهتر برود. این‌ها جزو برنامه است، لغو نیست. «لغو» آن است که هیچ فایده‌اى ندارد، مانع رسیدن انسان هم مى‌شود. کسى که هدف دارد اگر عقلش را به کار گیرد، در مسیرى که در پیش گرفته، آنچه را مانع راهش یا مانع سرعتش مى‌شود انجام نمى‌دهد. 
وقتى مىبیند سر راهش صخره‌اى است یا گودالى است سعى مى‌کند زود از کنار آن به صورتى بگذرد که سالم بماند. این حکم عقلى است. وقتى آدم مىبیند در مسیرش موانعى واقع شده است که مى‌تواند او را متوقف کند یا برگرداند، به حکم عقل، طورى عبور مى‌کند که به آنها مبتلا نشود: «وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماً.» (فرقان:72)
در قرآن کریم، «لغو» در برخى جاها، فقط در مورد لغو در مسموعات به کار رفته است. درباره بهشت مى‌فرماید: «لَا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْواً» (مریم: 62) معلوم مى‌شود لغو از قبیل شنیدنى‌ها است. در آنجا حرفى بیهوده زده نمى‌شود. در بهشت حرف یاوه و بى‌فایده، چیزى که متناسب با مقام‌شان نباشد، گفته نمى‌شود؛ نه کسى مىگوید، نه کسى مى‌‌شنود. اینکه مىفرماید: «لَا یَسْمَعُونَ»، نمى‌فرماید «لایفعلون»، پیداست که لغو در این‌جا از قبیل مسموعات است. در روایات هم در بسیارى از موارد، «لغو»، به لغوهاى مسموع تفسیر شده است. 
در بعضى روایات هست که در تفسیر همین آیه مى‌فرماید: «اللغو: الغناء و الملاهى.» اینها مصداق‌هاى بارز آن است؛ یعنى محرّمات که قطعاً هر کسى باید از آنها اجتناب کند. ولى این تفسیرها و تأکیدها یا اطلاقاتى که در بعضى جاها در مورد خاص مسموعات است موجب تقیید مفهوم آن نمى‌شود، مفهومش وسیع‌تر از این است. «لغو» یعنى: کار بیهوده، کار بى‌فایده.
از همین جا مى‌توانیم این نکته‌هاى تربیتى را استفاده کنیم که کسانى که طالب سعادت هستند، در کنار انجام واجبات، باید به ترک کارهایى اهتمام داشته باشند که ضرر دارد. بارزترینش که از آنجا باید شروع کرد، در مسموعات است. 
آهنگ‌هاى مبتذل، فحش و مسخرگى از مصادیق آن است. 
در برخى روایات هست که معناى «وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماً.» (فرقان:72) یعنى اینکه مى‌گویند: «وَلَنَا أَعْمَالُنَا وَلَکُمْ أَعْمَالُکُمْ» (بقره:139)؛ یعنى وقتى مواجه مى‌شوید با کسانى که سربه‌سرتان مى‌گذارند، اذیت‌تان مى‌کنند، به شما توهین مى‌کنند، خیلى بزرگوارانه بگویید: آقا شما کار خودت را بکن، ما هم کار خودمان را؛ به همدیگر کارى نداشته باشیم. این معناى (مَرُّوا کِرَاماً)‌‌ است. 
ضرورت احتراز از «لغو»
به هر حال، اصل «لغو» عبارت است از: کارى که فایده ندارد. مهم‌ترین کارهایى که فایده ندارد، بلکه حتى ضرر هم دارد گناهان و محرّمات است. به‌طور کلى، براى اینکه ما از نقطه اى شروع کنیم، اولین قدم- با استفاده از همین مصادیق بارزى که براى لغو ذکر شد- یکى احتراز از مسموعات مضر و بى‌فایده است. 
اینها مى‌تواند بر آدم اثر زیادى بگذارد، بدون اینکه خودش متوجه شود؛ مثلاً، نشسته‌اند جایى، گپ مى‌زنند، آدم هم بنشیند گوش بدهد؛ بگوید من که از این حرف‌ها نمى‌زنم، این حرف‌ها را هم قبول ندارم؛ اما همین که آنجا نشسته است و گوش مى‌دهد به‌تدریج، این حرف‌ها در دل اثر مى‌کند، حتى اگر به‌عنوان شوخى هم باشد. مدتى که بگذرد آدم وقتى به خودش بیاید، مىفهمد با چند روز قبل چقدر فرق کرده است، به‌خصوص اگر حرف‌هاى گمراه‌کننده باشد. 
اگر در جایى دارند سخنى مى‌گویند، حرفى مى‌زنند، اما حرفى است گم راه‌کننده، حرفى است بر‌خلاف حقایق دین، با آنها ننشینید: «فَلاَ تَقْعُدُواْ مَعَهُمْ.» (نساء: 140)در ذیل یکى از این آیات دارد که اگر نشستید و به حرف‌هاى بى‌فایده گوش دادید، شما هم مثل آنها خواهید شد: «إِنَّکُمْ إِذاً مِّثْلُهُمْ» (نساء: 140) بعد هم مى‌فرماید: «إِنَّ اللهَ جَامِعُ الْمُنَافِقِینَ وَالْکَافِرِینَ فِی جَهَنَّمَ جَمِیعاً» (نساء:140)؛ یعنى در نهایت، اگر کار شما به اذعان کفر هم نینجامد، اما به کفر درونى خواهد انجامید و منافق خواهید شد و با کفّار همپالکى خواهید بود.
از همین جا مى‌توان استفاده کرد: اولین قدمى که سالک الی‌الله، کسى که مى‌خواهد راه خدا را برود، باید به آن توجه کند، رعایت شنیدنى‌هاست؛ گوش به هر چیزى ندهد. نمىفرماید: مرتکب لغو نشوید، مى‌فرماید: «عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ» باید از لغو اعراض کنید. در آیه «إِذَا سَمِعْتُمْ آیَاتِ اللهِ یُکْفَرُ بِهَا وَ یُسْتَهْزَأُ بِهَا فَلاَ تَقْعُدُواْ مَعَهُمْ»، هرگاه بشنوید افرادی آیات خدا را انکار و استهزا می‌کنند، با آنها ننشینید تا به سخن دیگری بپردازند! نمى‌فرماید: «فلا تستمعوا» یا «فلا تصغوا الیهم»، بلکه مى‌گوید: «فَلاَ تَقْعُدُواْ مَعَهُمْ»؛ اصلاً آنجا ننشینید. 
از هر صحنه یا مجلس گناهى- مثلاً، صداى موسیقى مبتذلى مى‌آید یا هر حرام دیگرى است؛ مثل غیبت، استهزاى مؤمن یا کلامى که در اعتقادات انسان احتمالاً تضعیف و تشکیک ایجاد مىکند- باید از آن احتراز کرد. گوش ندادن تنها کافى نیست، چه رسد به اینکه گوش بدهد ولى بگوید بر من اثرى نمى‌کند، ما راه خودمان را مى‌شناسیم! خیلى‌ها از شما زرنگ‌تر بودند، ولى از همین راه‌ها فریب خوردند و کارشان به کفر منتهى شد.
بله، اگر در مقام تعلّم باشید، بخواهید حقیقتى را یا یک موضوع علمى را تحقیق کنید، سخن مخالف را هم بشنوید تا بتوانید درست پاسخ آن را بدهید. در حوزه‌هاى درسى ما، به‌خصوص در مسائل اعتقادى، سخنان ملحدان را هم نقل مى‌کنند. وقتى استادى آن را نقل مى‌کند شاگردهایش گوش مى‌کنند. اما این گوش دادن اشکالى ندارد؛ چون مقدّمه است براى راه، مقدّمه است براى تقویت ایمان، نه براى تضعیف ایمان و طبعاً کسى که این را نقل مى‌کند، جوابش را هم خواهد داد. آنجا شبهه به‌طور عادى پیش نمىآید. اگر استاد متعهدى حرف بدى را نقل مىکند، چون مؤمن است،‌ جوابش را هم خواهد داد. این ضررى ندارد، بلکه مفید هم هست. یا فرض کنید در فقه، ما نظر بعضى فرقه‌هایى را که با ما مخالفند نقل مى‌کنیم، بعد هم آن را رد مى‌کنیم. این‌گونه شنیدنِ حرف ناصحیح اشکالى ندارد؛ اما اگر در جایى دارند تخریب دین مى‌کنند، ما هم بنشینیم گوش بدهیم، بگوییم: ببینیم چطور مى‌شود، در حالى که صلاحیت ردّش را نداریم، توانایى پاسخ گفتن به آن را نداریم و بى‌هدف مى‌نشینیم و این حرف‌ها را گوش مى‌دهیم، این خطرناک است. 
 تنها جایگزین عمر
بنابراین، در کنار انجام واجبات، باید محرّمات و بلکه امور بى‌فایده را هم ترک کرد؛ امورى که براى سیر آدم در تقرّب به سوى خدا اثر مثبتى ندارد، چرا آدم نیرویش را صرف کند؛ مثل اینکه تاجرى سرمایه‌اى داشته باشد و صرف کارى بکند که مى‌داند سودى ندارد؟ تو که مىتوانى سرمایه‌ات را صرف تجارتى بکنى که ده درصد یا بیشتر سود داشته باشد، چرا صرف کار بیهوده مى‌کنى؟ من گفتم: ده درصد، اما قرآن مى‌فرماید: ده برابر سرمایه‌تان سود مى‌کنید؛ یعنى خدا هزار درصد سود مى‌دهد: «مَن جَاء بِالْحَسَنَهًِْ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا» (انعام:160) وقتى آدم مى‌تواند چنین تجارتى بکند، چرا صرف کارى بکند که هیچ فایده‌اى ندارد؟ ساعت به ساعت کار بکن، مدیریت کن، زحمت بکش، آخر همان سرمایه به دستت مىآید.
 وقتى آدم عمرش را، که عزیزترین سرمایه است، صرف کند براى گوش دادن به حرفى یا زدن حرفى یا انجام کارى که هیچ فایده‌اى ندارد مثل آن تجارتى است که آخرش همان سرمایه اولیه به دستش مى‌آید و یا سرمایه را صرف مى‌کند در کارى که سرمایه‌اش را هم از دست مى‌دهد، ضرر مى‌کند. عمر که دیگر برگشتنى نیست، دیگر رفت چه چیزى جایش مى‌آید؟ اگر چیزى نیاید که ارزش عمر را داشته باشد، ضرر کرده است. مسلّماً لغو چیزى نیست که جاى ارزش عمر را پر کند. آنچه مى‌تواند ارزش آن را پر کند «عبادت» است.
از: فصلنامه معرفت شماره 107

captcha