کد خبر: ۳۴۱۶۲۴
تاریخ انتشار : ۱۶ آبان ۱۴۰۵ - ۲۰:۵۹

پایبند بهشت

سحر جلیلی

باد نیمه‌سردی می‌وزد و زلفا چیزی جز صدای نفس‌های خود نمی‌شنود. با عجله می‌دود و خوشحال است که توانسته خود را از مقر داعش دور کند. حالا باید مراقب باشد تا مسیر را اشتباه نرود. تهدیدهای «ابوخالد» در گوشش می‌پیچد؛ هر وقت یاد او می‌افتد، شعله‌های آتش از سینه‌اش زبانه می‌کشد. هشت ماه می‌شود که در زندان او گرفتار است و همیشه در فکر فرار از این کابوس شبش را صبح می‌کند.
آفتاب خودش را جمع کرده و آسمان ارغوانی شده است. همه زنان را که به اسارت گرفته شده بودند، پشت تویوتایی سوار کردند و به طرف مقر داعش بردند. از وقتی که زلفا همه خانواده‌اش را از دست داده بود، دیگر فلوجه نیز برایش لذتی نداشت. زن‌ها گریه می‌کردند و از اینکه نمی‌دانستند قرار است چه بلایی سرشان بیاید، در هول‌وولا بودند. زلفا در امتداد آینده نامعلوم به دوردست‌ها می‌نگریست و سایه‌ای پررنگ از «عبدالرئوف»، همسرش، جلوی چشمان نگرانش موج می‌زد. چند ماهی بود که به عقد هم درآمده بودند و هر آنچه که از او به خاطر داشت، رد پای مهربانی و امید بود.
حرف‌های «عبدالرئوف» در ذهنش مرور می‌شد. هر وقت که دلتنگش می‌شد، با تلنگری می‌شکست و اشک از گونه‌های برجسته‌اش می‌غلتید. دلشوره‌ای داشت که انگار شنیده بود برای سرش جایزه گذاشته‌اند. جمعیت او را وارد اتاق سرد و تاریکی کردند. همه در اضطراب و پریشانی کنار هم نشستند. زلفا تمام فضا را ورانداز کرد؛ پنجره‌هایی که به سقف چسبیده بودند و با درزگیرهای آهنی محصور شده بودند!
او هم مثل بقیه، گوشه‌ای از اتاق نشست و مژه بر هم نهاد تا خاطرات گذشته‌اش را مرور کند. چند لحظه بعد، صدای ضربه پا به در آهنی همه را پریشان کرد و سه نفر داعشی تفنگ‌به‌دست، با جلیقه نظامی و خشونت تمام وارد اتاق شدند. وحشت در چشم زن‌ها موج می‌زد. آدمی، در لحظات اضطراب و پریشانی، دنبال پناهگاهی‌ست برای رهایی از آن شرایط؛ اما انگار این زن‌ها راهی برای فرار نداشتند! آن‌ها شبیه خزان پاییز بودند که به باغی برهوت سپرده شده بودند و در مشت بادهای سرکش اسیر و به هر سو کشانده می‌شدند.
فرمانده داعشی‌ها را «ابوخالد» صدا می‌کردند. با چهره خبیث و ترسناکش، زنان و دختران به وحشت افتادند؛ سمت آن‌ها رفت و با لبخندی مرموز گفت: «عجب حورالعین‌هایی!» انگار خود را صاحب همه آن‌ها می‌دانست. این بار برای انتخاب یکی از آن‌ها آمده بود. چشم گرداند و نگاهش را روی چهره زلفا قفل کرد. سمت او رفت و از او سؤالاتی پرسید و با نگاهی مرموزانه و مشتری‌مدارانه سرتاپایش را ورانداز کرد که موجی از ترس و دلهره بر دل زلفا انداخت. نگاهش را از چشمان کثیف «ابوخالد» برگرفت.
«ابوخالد» نیم‌قدمی به عقب برداشت و با اشاره دستور داد که او را ببرند. در چشم بر هم زدنی، زلفا خود را در اتاقی تنگ و تاریک دید؛ اتاقی بی‌پنجره با هواخوری به اندازه یک وجب که چسبیده به سقف بود. مجبور شد در گوشه‌ای از فضای سرد روی کف سیمانی بنشیند و با ترس و لرز به مشقت اکنون و آینده نامعلوم و ترسناک چشم بدوزد. زلفا دو روز را در همان اتاقک سیمانی با هزاران دلهره و اضطراب گذراند. صبح روز سوم، در حالی که آفتابی بی‌جان از هواخور خود را به اتاقک رسانده بود، زلفا با صدای ضربه در خودش را جمع‌وجور کرد. موهای بلند مشکی‌اش، پریشان بر شانه‌اش ریخت و همچنان حسی از اضطراب و نگرانی در وجودش غلیان می‌زد.
به دستور «ابوخالد» برایش غذا آوردند. «ابوخالد» وارد اتاقک شد و با هیبتی وحشتناک به او نگریست؛ زلفا احساس گرسنگی نمی‌کرد، اما برای اینکه مجبور نشود چشمان «ابوخالد» را ببیند، خودش را با غذا سرگرم کرد. «ابوخالد» به زلفا نزدیک شد و برخورد نفسش به صورت او موجب آزارش شد. خنده‌های کریه و حالات پر از شهوت «ابوخالد» او را ترساند، طوری‌که قادر به جویدن غذا نبود. در منطقه مخروبه، خانه‌ای با امکانات نسبی در اختیارش قرار دادند، با دو نگهبان جلوی در. در واقع زلفا زندانی «ابوخالد» بود. سرخی و کبودی آسمان از پشت پنجره اتاق پیدا بود. در تمام این روزها، خود را دستخوش حوادث تلخی کرده بود تا به امری محال برسد. دلش برای آزادی پر می‌کشید. چشم‌هایش از دور سکویی را می‌دید که افراد زیادی را به‌واسطه بمباران در خود فرو برد. با وزش نسیم، عطر زنبق به مشامش می‌رسید و او به سبک‌بالی پروانه، بر شاخه آرزوهایش می‌نشست.
در را به صدا درآوردند؛ زلفا به‌آرامی پلک‌هایش را گشود و نگاهش را بر دستانش متمرکز کرد. صدای آشنایی که در ذهنش طنین انداخت، قلبش را به تپش انداخت. «ابوخالد» هنوز در اتاق بود، ولی زلفا دیگر قادر به تحمل این حضور نفرت‌انگیز نبود. او همچنان از درد شکم می‌کشید و یاد حرف‌های «ابوخالد» در روزهای گذشته که گفته بود: «تا زمانی که مهر «عبدالرئوف» را در دل داری، هیچ‌گاه به تو اعتماد نخواهم کرد!» هر لحظه از ذهنش نمی‌رفت.
آن شب، «ابوخالد» از خوشحالی و جشن دستگیری‌های جدیدش نمی‌توانست سر جای خود بنشیند. زلفا در دل می‌دانست که این خوشحالی‌ها برای او و همه کسانی که در اسارت داعش هستند، هیچ معنای امیدبخشی نخواهد داشت. در افکارش، تنها «عبدالرئوف» و حرف‌هایش می‌چرخیدند. همیشه می‌گفت: «تو خیلی قوی هستی و همیشه درست در موقعی که فکر می‌کنی هیچ راهی برای حل مشکلت وجود ندارد، تو راهی پیدا می‌کنی.» زلفا با خود فکر کرد: «اگر او هنوز زنده باشد، شاید بتوانم راهی برای فرار پیدا کنم.»
«ابوخالد» طبق عادت همیشگی‌اش، گوشی‌اش را به همراه خود نبرد. این بهترین فرصت برای زلفا بود تا یک گام به آزادی نزدیک‌تر شود. او به‌سرعت به اتاق دیگر رفت، باید مراقب می‌بود، هر اشتباه می‌توانست به قیمت جانش تمام شود. ذهنش سرعت گرفته بود. باید از هر فرصتی بهره می‌برد. دوربین‌های مداربسته و کابل‌هایشان را قطع کرد. از «عبدالرئوف» یاد گرفته بود که تنها با قطع کابل برق دوربین‌ها می‌توان آن‌ها را از کار انداخت.
زلفا تصمیم گرفت اسلحه‌ای پیدا کند و جایی برای مخفی کردن آن پیدا کند. زیر تخت فلزی بهترین گزینه بود. با دقت اسلحه را برداشت و آن را در جایی مخفی کرد تا در زمان مناسب از آن استفاده کند.
«ابوخالد» هنوز از دستگیری‌های جدیدش صحبت می‌کرد و در حال رقصیدن از خوشحالی بود. زلفا با خود اندیشید که دیگر باید به فکر فرار باشد. فرصت طلایی فرا رسیده بود. در لحظه‌ای که «ابوخالد» وارد حمام شد، زلفا سریعاً اسلحه را برداشت و آماده شد برای لحظه‌ای که ممکن بود سرنوشتش تغییر کند. ضربه‌ای که از کلاشینکف شلیک شد، همان لحظه‌ای بود که او دیگر مجبور نبود در جهنم «ابوخالد» بماند.
زلفا از کوچه‌پس‌کوچه‌های خاکی گذشت و در دلش امید داشت که مسیر درست را انتخاب کرده باشد. «عبدالرئوف» بارها به او گفته بود که بچه‌های مجاهد در این مناطق حضور دارند و او باید به سمت آن‌ها برود. هرچند مسیر درست بود، اما درد شدیدی در شکم داشت و این نشانه‌ای از وضعیت بحرانی‌اش بود. خونریزی بیشتری شروع شده بود، اما زلفا چاره‌ای جز ادامه دادن نداشت.
در دل شب، صدای ماشینی از دور شنید. تنها چیزی که از او باقی‌مانده بود، تصمیمی سخت: «برگردد و کمک بخواهد یا ادامه دهد و راه را پیش بگیرد؟» در نهایت، تصمیم گرفت به سمت جایی برای پنهان شدن برود، اما ماشین با سرعت به او برخورد کرد و او به هوا پرتاب شد.
پیراهن گل‌گلی‌اش غرق در خون شد و گندم‌زار موهایش بر شانه‌اش ریخت. در حالی که گذشته جلوی چشمانش رژه می‌رفت، احساس آزادی می‌کرد. دیگر در چنگال «ابوخالد» نبود. به سبک‌بالی پروانه‌ای که از چنگال یک شکارچی آزاد شده، حس می‌کرد. نفس‌هایش کم‌کم به‌آرامی می‌آمدند و همان لحظه، چشم‌هایش به روی یک دنیای جدید باز می‌شد.
سه روز از آوردن زلفا به بیمارستان می‌گذرد. تمام این مدت بی‌هوش بود. او اکنون در دنیای دیگری قرار دارد. در بیمارستان، زلفا یاد خانه قدیمی‌شان افتاد؛ کوچه‌ای که درختانش گنجشک‌های کوچک را در آغوش گرفته بودند و عطر آرامش از آن به مشام می‌رسید.
ناگهان صدای آشنایی به گوشش رسید. پلک‌های لرزانش را باز کرد و چهره «عبدالرئوف» را بالای سر خود دید. در آن لحظه، همه دردهای گذشته برایش محو شد و تنها یاد و عشق «عبدالرئوف» بود که در دلش باقی‌ مانده بود.

captcha