شهادت سیّدهادی، شکستی دیگر برای صهیونیستها
حمید داوودآبادی
شهدای متأهل
از شهادتطلبان، صلاح غندور و اسعد برو متأهل بودند که بچه هم داشتند. البته در مخفیها هم برخی از آنها ازدواج کرده بودند. بقیه اغلبشان مجرد بودند. به دلیل این که ازدواج کرده بودند از عملیات آنها ممانعت به عمل نمیآمد، اما مجردها را ترجیح میدهیم.
گریه بر شهدا
معمولاً وقتی خبر انجام عملیات میرسد، چه من و چه همه برادرانی که با این موضوع مرتبط هستند،گریه میکنند. یعنیگریه خوشحالی، فراق و گریه غبطه و گریه درد، همه با هم مخلوط میشود. اما با رسیدن خبر، طبعاً در آن لحظه احساسات انسان، احساسات خاصی است و این در مورد همه آنها اتفاق میافتد.
احساسات آخرین
احساسات آخرین لحظات شهادتطلبان، با هم فرق دارد. برخی خیلی آرام هستند، برخی دیگر را احساس میکنی که اضطراب دارند. برای این که خجالتی هستند و این از روی ترس نیست. مثلاً شهید صلاح، وقتی به وصیتنامهاش گوش میدهی یا به تصاویر آخرش نگاه میکنی، او را انسان خیلی آرام و مطمئنی مییابی. اما وقتی برای وداع این جا بود، اندکی اضطراب داشت. من از برادران سؤال کردم که گفتند:
- برای این است که وقتی با شما یا امثال شما مینشیند، خیلی خجالتی و متواضع است. علت دیگر هم این است که او عملیات شهادتطلبانه انجام خواهد داد.
نمیگویم اضطراب، یعنی اگر بخواهیم دقیق باشیم، هول و هیجان دارد و نه بیشتر.
اتفاق افتاده است که شهیدی وصیت خصوصی کرده که از من بخواهد به کسی نگویم. اما الان یادم نیست.
اعلام آمادگی برای عملیات
اعلام آمادگی به فرد برای اجرای عملیات، متفاوت است. به برخی یک روز قبل، برخی دو روز قبل، یعنی در بیشترین حد چند روز و احیاناً چند ساعت قبل اطلاع داده میشود. البته او ماههای درازی را منتظر میماند و ممکن است یک روز صبح به او گفته شود که آماده شو یا میخواهیم بعد از ظهر بروی.
اگر منطقه فرق داشته باشد، یعنی منطقهای که دارای مشخصهای است بر کیفیت و طبیعت عملیات جدید تأثیر میگذارد، شرطی وجود ندارد. ممکن است از او استفاده کنیم و ممکن است از شخص دیگری.
حرف آخر
در هر حال، این نوع از عملیات نوعی خاص و استثنایی است. یعنی با عظمت و برکت و جایگاه ویژهای که دارد. سبحانالله این عملیات تأثیر معنوی بزرگی دارد. یعنی در سطح مردم تأثیر ایمانی و اعتقادی و روحیهای داریم و خوف و وحشت بزرگی در دل دشمن میاندازد. ما تاکنون شیوهای را پیدا نکردهایم که به اندازه عملیات شهادتطلبانه تأثیر داشته باشد.
آرزوی درونی
آرزو را نمیشود گفت. (با خنده)
امیدمان این است که انشاءالله بتوانیم در این سرزمین، زمینه را برای ظهور حضرت حجت(عج) مهیا کنیم و مردم و شرایط را برای چنین روزی آماده کنیم، و مثل حضرت امام(ره)و رزمندگان، امیدواریم که انشاءالله روزی بیاید که بتوانیم در قدس نماز بخوانیم.
انه سمیع مجیب
من چیزی نیستم جز سربازی کوچک برای حضرت سیّد قائد (دام ظلهالعالی) و خدمتگزاری کوچک در حیات حزبالله که انتساب به آن، بسیار مایه شرافت و افتخار من است.
خاطره سه دیدار
خرداد ماه سال 1362، دو- سه سال بیشتر سن نداشت. شبها ساعت 9، در چادری در محوطه باز «مقر امام مهدی(عج)» در شهر «بعلبک» حجتالاسلام والمسلمین «سیّدحسن نصرالله» - که آنزمان امام جمعه بعلبک و از فعالان حزبالله لبنان بود - برای جمع محدودمان جلساتی میگذاشت و نسبت به اوضاع و احوال لبنان و اهمیت آن برای قدرتهای استکباری، صحبت میکرد. این جلسات که بیشتر به کلاس تاریخ سیاسی میماند، یکی دو هفتهای ادامه
داشت.
بعضی شبها که سیّد از خانه میآمد، پسر کوچکش «سیّدهادی» را هم که دو- سه سال بیشتر نداشت، با خود میآورد. آمدن سیّدهادی، باعث میشد تا هوش و حواس برخی افراد حاضر در جلسه از جمله من، از درس و بحث بیرون رود.
سیّدهادی کوچولو، کنار پای پدرش روی زمین، نزدیک تخته سیاه مینشست و ما هم که از شیرینزبانیهای پسر بچه سبزهروی خندان بدمان نمیآمد، تا سیّدحسن رویش را برمیگرداند که روی تخته سیاه چیزی بنویسد، شروع میکردیم به بازی با او. یک بار «وشکون» نرمی از لپ او گرفتم که بلافاصله پای پدرش را گرفت و با زبان شیرین خود «یا بابا... یا بابا...» سر داد.
تازه فهمیدم که کودکان عرب هم پدر و مادر خود را «بابا» و «ماما» صدا میکنند.
حالا دیگر بیشتر خوشمان آمده بود. فقط کافی بود تا کمی سربهسر سیّدهادی بگذاریم، تا صدای «یا بابا» یش بلند شود. خواهشهای سیّد هم اثری نداشت...
یکی از شبهای بهار سال 1375، در همین تهران خودمان، با محافظین سیّدحسن نصرالله نشسته بودیم و گپ میزدیم. بحثمان به اینجا رسید که مدعی شدم:
از روی چهرهتان تشخیص میدهم اهل کدام منطقه لبنان هستید.
انصافاً هم خوب تشخیص دادم. در همین حین، جوانی سبزه رو و خوش اندام، درحالی که بلوز و شلوار نظامی کاملا مشکی بر تن داشت، وارد اتاق شد. بچههای لبنانی خواستند که بگویم او اهل کجاست. در همان نگاه اول تشخیص دادم که اهل جنوب لبنان است، ولی او نپذیرفت و گفت که بچهها قبلاً به تو گفتهاند. وقتی از او نام خانوادگیاش را پرسیدم و او گفت: «نصرالله»، بیتوجه و فقط از روی شوخی، گفتم:
- حتماً فامیل سیّدحسن هم هستی؟
که یکی از محافظین سیّد گفت:
ـ بله، او پسر سیّدحسن است...
ناخواسته زدم زیر خنده. سیّدهادی که جا خورده بود، متعجب پرسید که چه شده؟
با خنده گفتم:
ـ آخه سنوسال تو به سیّدحسن نمیخوره... اون که سنوسال چندانی نداره که تو پسرش باشی...
انگار بد جوری زدم توی ذوقش. قیافهاش که در هم رفت. رویش را بوسیدم و عذرخواهی کردم.
اسفند ماه سال 1376، در اتاق ملاقاتهای سیّدحسن نصرالله در بیروت، منتظر آمدن او بودم تا مصاحبهای تصویری داشته باشیم. در حین رفتوآمد بین اتاقها، متوجه سیّدهادی شدم که همان تیپ و چهره را داشت. گفتوگو و احوالپرسی کوتاهی داشتیم که سیّدحسن آمد و ما با هم وداع کردیم.
دیگر هیچ دیداری نبود تا... روزهای آخرین شهریور ماه سال 1376 که ناگهان رادیو خبر تکاندهندهای پخش کرد:
ـ سیّدهادی نصرالله فرزند دبیرکل حزبالله لبنان، در درگیری با نیروهای رژیم اشغالگر صهیونیستی به شهادت رسید...
در طلیعه فجر روز چهارشنبه 30 دیماه سال 1357 که ملت مسلمان ایران میرفت تا بساط استکباری آمریکا را از کشور خود برچیند، در شهر بیروت از مادری مؤمنه بهنام «فاطمه» و سیّد وارستهای که عشق و علاقهاش به راهومنش امام خمینی(ره) حدومرزی نداشت، کودکی متولد شد که پس از آن که پدر در گوشش اذان گفت، او را «سیّدمحمدهادی» نام نهادند.
سیّدهادی پس از پایان سه سالگی، بر اساس قوانین آموزشی لبنان، دوران پیشدبستانی و ابتدائی را در مدرسه «ناصر» و سپس در مدرسه «رسول اعظم» بعلبک ادامه داد.
سال 1364 برای سیّدهادی ایامی فراموش ناشدنی بود. چرا که در آن روزها، پدرش برای ادامه تحصیل علوم حوزوی، عازم ایران شد که خانواده نیز با او همراه شدند.
اواخر سال 1375 که سیّدهادی دوران نوجوانی را پشت سر گذاشته و جوانی رشید شده بود، از پدرش که حالا «دبیرکل حزبالله لبنان» بود، اجازه خواست تا به صفوف رزمندگان مقاومت اسلامی بپیوندد. حجتالاسلام والمسلمین سیّدحسن نصرالله، حضور فرزندش در نبرد با دشمن اشغالگر را مشروط به تعهد مهمی کرد.
سیّدهادی به پدرش تعهد داد که هیچیک از همرزمانش در جبهههای نبرد، متوجه نشوند که او فرزند دبیرکل حزبالله است، و فقط بهعنوان یک رزمنده عادی در عملیات شرکت کند. این امر برای سیّدهادی بسیار مبارک و ارزشمند بود، چرا که باعث میشد تا راحتتر بتواند در عملیات علیه ارتش تا دندان مسلح و به ظاهر پیشرفته رژیم صهیونیستی شرکت کند.
شنبه 16 فروردین 1376 مادر سیّدهادی، لباس دامادی را بر اندام جوان رشید خویش پوشاند و مراسم عقد و عروسی سیّدهادی با دختر شیخ «علی خاتون» از دوستان و همسایگان قدیمیشان، در بیروت برگزار شد.
سیّدهادی در طول دوران حضورش در جبهه، نه تنها به لحاظ این که فرزند دبیرکل حزبالله است، هیچ مسئولیتی برعهده نگرفت، بلکه در سختترین و خطرناکترین عملیات نیز پیشقدم میشد.
سرانجام در شامگاه شنبه 22 شهریور 1376، هنگامی که سیّدمحمدهادی نصرالله به همراه دو همرزمش «هیثم محمد مغنیه» و «علی محمد کوثرانی» در محور «جبلالرفیع» در منطقه «اقلیمالتفاح» با ارتش اشغالگر صهیونیستی درگیر شدند، در محاصره قرار گرفته و تا آخرین قطره خون خویش جنگیدند تا به شهادت رسیدند.
هنگامی که از فرماندهی مقاومت اسلامی در جنوب لبنان، با سیّدحسن نصرالله در بیروت تماس گرفته شد و اعلام گردید که هرگونه ارتباط با رزمندگان اعزامی قطع شده است، این هراس در دلها افتاد که نکند سیّدهادی بهدست صهیونیستها اسیر شود که میتوانست برگ برندهای در دست آنها قرار گیرد. این حس و حال در «امهادی» بیشتر دیده میشد که نگران اسارت فرزندش بود.
یکی از همرزمان سیّدهادی تعریف میکند:
ـ قبل از اینکه عازم عملیات شویم، احساس کردم در محیطی که هستیم، بوی بسیار خوشی میآید. از دیگران پرسیدم این بوی خوش از چیست؟ فقط خندیدند و جوابی ندادند.
از سیّدهادی پرسیدم که آیا این بوی خوش و عطر از توست؟ خندید و گفت: «این عطر شهادت است که امروز در جمع ما احساس میکنی، چون زمانش نزدیک است.»
هنگامی که خبر شهادت سیّدهادی و همرزمانش اعلام شد و تلویزیون رژیم صهیونیستی، تصاویر پیکر مطهر آن سه تن را پخش کردند، مسئولان این رژیم اظهار داشتند که اگر میدانستند او فرزند دبیرکل حزبالله است، تلاش میکردند تا به هر طریقی که شده، او را زنده به اسارت در آورند تا در تبادل با حزبالله، امتیاز بیشتری بگیرند.
در آن روزها قرار بود تکهپارههای اجساد چند کماندوی صهیونیستی که در تجاوز به خاک لبنان کشته شده بودند، در قبال آزادی دهها اسیر و همچنین بازگرداندن پیکر تعداد زیادی از شهدای لبنانی، تحویل صهیونیستها گردد. به دلیل اینکه پیکر سیّدهادی در دست دشمن مانده بود، سردمداران این رژیم مدعی شدند که هیچ اسیر و پیکری را به جز پیکر سیّدهادی تحویل نخواهند داد. امهادی همسر سیّدحسن، مادر سیّدهادی، این شیرزن لبنانی، با تاسی به اهل بیت(ص) و خاندان شهیدان کربلا، در میان بهت و تعجب همگان، فریاد برآورد:
ـ ما امانتی را که در راه خدا دادهایم، پس نخواهیم گرفت. من به هیچوجه حاضر نیستم حق اسرا ضایع شود که به جای آنها فقط پیکر پسر من برگردد... با وجودی که سیّدهادی پاره تن من و پدرش است، ولی حاضر به معامله با صهیونیستها بر سر فرزندم نیستم.
چندی بعد، مراسمی در بیروت برگزار شد که در آنجا، در مقابل دیدگان مبهوت جهانیان، دبیرکل حزبالله لبنان درحالی که لباس رزم، سلاح و تجهیزات را تحویل پسر دومش «سیّدجواد» میداد، خطاب به سردمداران رژیم صهیونیستی اعلام کرد:
ـ این اولین عملیاتی نبود که سیّدهادی در آن حضور پیدا میکرد. من افتخار میکنم که به جمع خانواده شهدا پیوستهام. ما به هیچوجه حاضر نیستیم که به جای دهها اسیر، تنها پیکر فرزند ما به خانه بازگردد. با همه عشق و علاقهای که به فرزندم دارم، اعلام میکنم که آخرین تبادلی که ما با صهیونیستها انجام دهیم، پیکر سیّدهادی خواهد بود، حتی اگر این کار 20 سال دیگر انجام شود.
سرانجام، رژیم صهیونیستی در برابر گذشت و ایثار پدر و مادری فداکار، به زانو درآمد و حزبالله لبنان بار دیگر پیروزیای ارزشمند بهدست آورد.
در روز شنبه 6 تیر ماه 1377 پیکر سیّدهادی نصرالله به همراه پیکرهای دیگر شهیدان و اسرای آزاد شده از چنگ صهیونیستها، تحویل جماعت عظیم مستقبلین در بیروت گردید.