کد خبر: ۳۴۱۱۶۰
تاریخ انتشار : ۰۹ آبان ۱۴۰۵ - ۲۱:۰۹

حتماً راننده خوبی می‌شد

شهربانو رئیسی

کنارم نشسته و هی می‌زند توی کمرم، یا برگه‌های کتابم را جابه‌جا می‌کند. هر وقت هم می‌گویم نکن، دستش را جلوی دهانش می‌گذارد و بلند می‌خندد؛ آن‌قدر این کار را تکرار می‌کند که عصبانی می‌شوم و سرش داد می‌زنم:
- امیرحسین نکن.
 آن از صبح که خواهرش رفته بود مدرسه و با حالت ‌گریه آمد، نمی‌دانستم باز عصبانی شده، دیدم ‌گریه می‌کند دلم سوخت. یک آن، با ناخن‌های بلندش به دستم چنگ انداخت؛ هرچه تلاش کردم رهایش نکرد. هنوز جایش می‌سوزد. این هم از الان! نزدیک است ‌گریه‌ام بگیرد...
با عصبانیت دستش را می‌گیرم و بلندش می‌کنم:
- پاشو برو خونتون، برو دیگه خواهرت الان میاد.
هر چه می‌گویم تکان نمی‌خورد. دوازده سالش است اما خیلی زور دارد. من اصلاً نمی‌توانم تکانش بدهم.
از کوچه صدای ماشین آهن کهنه می‌آید. این را که می‌شنود، با سرعتی باور‌نکردنی دمپایی‌اش را می‌پوشد و بدون توجه به من می‌دود توی کوچه، و با خودش می‌گوید: «آهن کهنه، آهن کهنه.»
‌‌ نشد یک‌ بار آهن‌ کهنه بیاید و این بچه نرود پیشش! علاقه زیادی به آن دارد. 
اگر اوتیسم نداشت، حتماً راننده خوبی می‌شد، آن‌قدر که علاقه دارد! روزی ده بار می‌آید و می‌گوید برایش عکس آمبولانس و کامیون و پراید و... بفرستم. هر وقت هم نمی‌‌فرستم آن‌قدر ‌گریه می‌کند، که دلم برایش ریش می‌شود. صدایش تو کوچه می‌آید که دارد می‌خندد...

captcha