کد خبر: ۳۴۰۹۳۰
تاریخ انتشار : ۰۶ آبان ۱۴۰۵ - ۲۰:۵۴

در حسرت تو خون شده چشم نگارها ای انتظار آخر چشم‌انتظارها (چشم به راه سپیده)

آفتاب گمشده
بی‌تو شمرده‌ایم هزاران سپیده را
این لحظه‌های مبهم در هم ‌تنیده را
هر شب برای عشق به چالش کشیده‌ایم
این چشم‌های مضطرب خواب ‌دیده را
امسال در دو سوی خیابان نشان زدیم
این سروهای از غم عشقت خمیده را
ما منتظر که وصل تو آرامشی دهد
سیلاب بغض‌های به باران رسیده را
انگورها شراب شدند و دوا نکرد...
مستی، جنون این همه طاقت‌بریده را
ای آفتاب گمشده در پشت ابرها
پیدا شو و بپاش به ظلمت سپیده را
شعر فراقت ای گل من از غزل گذشت
طولش مده برای خدا این قصیده را
آقا! برای آمدنت نذر کرده‌ایم
این چشم‌های خسته‌ی مهدی ‌ندیده را
وحیده افضلی
صدایت می‌کنم
صدایت می‌کنم، عالم شمیم عود می‌گیرد
دو چشمانم به یاد تو، غمی مشهود می‌گیرد
شبی در خلوت لاهوتی روحم تجلّی کن
که دارد شعرهایم رنگی از بدرود می‌گیرد
سواحل در سواحل، خاک سرگرم گل‌افشانی‌ست
که روزی رنگ و بو از آن گل موعود می‌گیرد
در اشراق ترنم‌ها و آفاق تغزل‌ها
زمین را نغمه‌ی جادویی داود می‌گیرد
هلا ای قدسی سرچشمه انفاس جالینوس
به دشت زخم‌هامان نقشی از بهبود می‌گیرد
ببین مولا! به محض این که از عشق تو می‌گویم
جهان را، شوق یک فردای نامحدود می‌گیرد
آرش شفاعی
زودتر از نامه‌رسان
منتظر مانده زمین تا که زمانش برسد
صبح همراه سحرخیز جوانش برسد
خواندنی‌تر شود این قصه از این نقطه به بعد
ماجرا تازه به اوج هیجانش برسد
پرده‌ی چاردهم وا شود و ماه تمام
از شبستان دو ابروی کمانش برسد
لیلةالقدر بیاید لب آینه درک
سوره فجر به تأویل و بیانش برسد
نامه داده‌ست ولی عادت یوسف این است
عطر او زودتر از نامه‌رسانش برسد
شعر در عصر تو از حاشیه بیرون برود
عشق در عهد تو دستش به دهانش برسد
ظهر آن روز بهاری چه نمازی بشود
که تو هم آمده باشی و اذانش برسد
قاسم صرافان
جمعه
با این که دلت گرفته از ما بدها
شادیم به ندبه‌خواندن و شایدها
این جمعه نشد، جمعه‌ی بعدی آقا
تا باشد از این رفت و از این آمدها
هدیه ارجمند
مولای من برگرد!
در حسرت تو خون شده چشم نگارها
ای انتظار آخر چشم ‌انتظارها
ای آشناتر از همه، این دیده کور باد
نشناخته اگرچه تو را دیده بارها
خار طمع به چشم و به پا ریسمان ترس
افتاده‌ایم بی‌ تو در این گیرودارها
جز اشک ناشیانه و جز آه پشت آه
دیگر چه چشم داشتی از تازه‌کارها!؟
کار دل از ترحم دلدار هم گذشت
زنگار بسته آینه جای غبارها
پاییزمان شدند و گلاویزمان شدند
سرمی‌رسند بی‌تو یکایک بهارها
مشتی پیاده در دل این جاده مانده‌ایم
رحمی به ما نکرد کسی از سوارها
دل کاش جز مسیر تو راهی بلد نبود
شد دردسر برای من این اختیارها
تاری ز موی یار دل زار را بس است
این ما و این گلوی مهیای دارها
برگرد! تا به دور تو گردم مریدوار
در دور نامرادی این روزگارها
هادی ملک‌پور

captcha